سه شنبه ۳۰ شهريور ۱۴۰۰ - ۲۱ سپتامبر ۲۰۲۱

سومالی یا لیبی دیگری در افغانستان؟

۲۳ تير ۱۴۰۰

اگر دورنمای بحران افغانستان نشان میدهد که از طریق مذاکرات معمولی و اتکاء به قدرت نرم جهت تشکیل شورای حکومتی آشتی ملی، یا وحدت همگانی ممکن نیست، حضور چه نوع و کدامین قدرت منسجم، استوار و کلان میتواند تأمین کننده استقلال، امنیت، آزادی، سعادت و ترقی در شرایطی سکولار برای مردم افغانستان باشد؟ اگر این قدرت یک نیروی خارجی باشد، نیروهای صلح سازمان ملل، یا یک ائتلاف امنیتی تامین صلح از نیروهای نظامی کشورهای همسایه، و یا ارتش یک کشور خارجی که به دعوت خود دولت افغانستان وارد آن کشور گردد، میتواند این کشور را در مسیر سالم تری هدایت نماید؟

آیا این تجربه لیبی است که در افغانستان تکرار میگردد، یا تجربه سومالی؟ یازده سپتامبر بیست سال پیش، برج های دوگانه شهر نیویورگ آمریکا بواسطه یک حمله تروریستی که اکثر اعضای آن اهل عربستان سعودی بودند، به آنش کشیده شده و چندین هزار نفر مردم بیگناه جان خویش را از دست دادند. در تلافی آن، حکومت آمریکا به عراق و افغانستان حمله کرد. بیست سال بعد، در شرایطی نیروهای آمریکایی افغانستان را در یازدهم سپتامبر ترک می نمایند، که آقای بایدن میگوید، مشکلات افغانستان به مردم افغانستان مربوط است. ما برای ساختن جامعه مدنی به افغانستان نرفته بودیم. به موازات خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان، بزرگتری مانور نظامی مشترک آمریکا، استرالیا، کره جنوبی و ژاپن، در آب های آسیای جنوب شرقی – اقیانوسیه در جریان است.

حدود سی سال پیش، زمانی که نیروهای روسی افغانستان را ترک کردند، ارتش اسلامی متشکل از مجاهدین و طالبان، نیروهای احمد شاه مسعود، گروه های اسلامی افراطی دیگر مانند "گلبدین حکمت یار" که توسط نیروهایی از پشتون های اسلامی، نیروهای خارجی جهادی هایی از بطور عمده از عربستان سعودی بودند، با پشتیبانی مالی نظامی آمریکا در پاکستان تعلیم و سازمان داده شده بودند، تدارک حمله همه جانبه به افغانستان را میدیدند. یک دهه قبل از آن، به اقرار خود خانم هیلاری کلینتون، با حمایت های مالی و نظامی چندین میلیارد دلاری آمریکا، آنها قادر شده بودند تا نیرویی ارتجاعی افراطی اسلامی را بصورت یک ارتش مجهز سازماندهی نموده و بر علیه حکومت وقت افغانستان مجهز نمایند.

دکتر نجیب الله رئیس وقت کشور افغانستان، به دنبال خروج نیروهای اتحاد شوروی سابق از این کشور، در شرایطی که میدید کشور ارتشی چندان بزرگ و مجهز برای دفاع ندارد، تلاش کرد یک حکومت وحدت ملی و آشتی عمومی تشکیل بدهد. او حتی از سمت های خویش کنار کشید و سمبل های سوسیالیستی کمونیستی را از نهادهای کشور وسیستم آموزشی کشور بر کنار گذاشته و نام "جمهوری خلق افغانستان" را به "جمهوری افغانستان" تغییر داد.

نیروهای مجاهدین تا به دندان مسلح شده به همراه طالبان و نیروهای گلبدین حکمتیار و در پیشاور پاکستان تحت پوشش و حمایت دولت وقت پاکستان، با ریاست جمهوری غلام اسحاق خان و نخست وزیری نواز شریف، که بخش قابل توجهی از عمر خویش را در عربستان گذرانده است، که بعد از کشته شدن مرموز "ضیاءالحق" رئیس کشور نظامی پاکستان بر سر کار آمده بودند، عهد نامه پیشاور را امضا کرده و نیروهای این ائتلاف خود را دولت جایگزین حکومت افغانستان نامیده و پست های کلیدی دولت آینده را میان خویش تقسیم نمودند.

ارتش وقت افغانستان چندان مقاومتی در مقابل هجوم وقت نیروهای طالبان، مجاهدین و احمدشاه مسعود، نتوانست از خود نشان دهد. آنها نه تنها به دعوت آشتی ملی دکتر نجیب الله پاسخی ندادند، بلکه به تقاضای پناهندگی ایشان از سازمان ملل و سفارت هندوستان در کابل توجهی نکرده، ایشان را گرفته و به دار کشیدند. از این طریق پروژه عربستان - پاکستانی تصرف اسلامی افغانستان به ثمر رسید. حمله نظامی آمریکا حدود ده سال بعد و بعد از فاجعه تروریستی یازده سپتامیر به افغانستان، در ظاهر جهت برچیدن حاکمیت طالبان - مجاهدین بود. آنها میخواستند حاکمیت تروریستی را برچیده و یک حکومت دموکراتیک و آزاد به افغانستان مستقر نمایند. امروزه حتی "جمهوری اسلامی افغانستان" فعلی افغانستان هم مورد پسند نیروهای طالبان مستقر در پاکستان نیست.

چندین قدم عقب کشیده و یک سری سؤالات کلیدی را مطرح کرده و تلاش نماییم تا در تصویر کلان تحولات امروز جهانی احتمالات متفاوت و چگونگی تاثیرات این برآمد را در ژئوپولیتیک منطقه سبک و سنگین نماییم. گرچه ممکن است هیچ موقع جواب دقیق بعضی از این سؤالات را نیابیم. ممکن است بعضی از این سؤالات ناشی از سوء ظن های جانبدارانه ضد امریکایی ما بوده باشند؛ ممکن است بعضی از آنها ناشی از حدس و گمان های هوشمندانه و تجربی ما بوده باشد، که علیرغم در دست نداشتن سند و مدرک مستدل، گمان ها و حدس های درستی بوده باشند. در مجموع، بر اساس کلیت دانسته ها و ندانسته ها و حدس ها گمان ها، هر کسی مجبور است تا حدود امکان، نتیجه گیری های خویش را نموده و راه را برای حرکت به پیش باز نماید.

آیا حکومت های آمریکا و انگلیس، نقش مستقیمی در شکل گیری، اقتدار یابی و روی کار آمدن حکومت ها ی اسلامگرای افراطی از افغانستان گرفته تا حماس در نوار غزه داشته اند؟ آیا جنگ شیعه و سنی در خاورمیانه راه انداخته شده است، به ضرر قدرتمداری صهیونیسم در اسرائیل است، یا به نفع آن؟ آیا شکل گیری امارات اسلامی طالبان، در نزدیکی ایالت شین جیان چین، میتواند به عنوان بخشی از استراتژی غرب برای درست کردن غده سرطانی افغانستانی دیگر در شمال چین تلقی گردد؟ آیا به قدرت رسیدن مجدد طالبان در افغانستان، موجب تحکیم ارتجاع ولایت فقیه و دار و دسته اصول گرایان در ایران نخواهد شد؟ آیا کشته شدن بی نظیر بوتو و پدرش ذوالفقار علی بوتو، و حادثه سقوط هواپیمای محمد ضیا الحق، رئیس جمهور نظامی پاکستان، میتواند به نحوی به رقابت های قدرت میان آمریکا و انگلیس در پاکستان ارتباط داشته باشد؟ آیا کشته شدن محمد ضیا الحق میتواند با امر دستیابی پاکستان به سلاح اتمی به کمک چین ارتباطی داشته باشد؟ آیا روی کار آورده شدن کسانی مانند غلام اسحاق خان و نواز شریف بعد از مرگ محمد ضیا الحق که نزدیکی زیادی به عربستان، و به تبع آن طالبان داشتند، امری طبیعی بود، یا برنامه ریزی شده؟ آیا بازیگر اصلی پشت صحنه حمله لشکر طالبان به افغانستان، همان دولت پاکستان ، با حمایت های مالی نظامی عربستان و قطر است که از این طریق قدرت خویش را در مورد منطقه مورد مناقشه کشمیر در مقابل هندوستان تقویت میکند؟ آیا هدف آمریکا در منطقه خاورمیانه از درست کردن غول های نظامی ارتجاعی مانند عربستان و ایران است؟

یکبار، چهل پنجاه سال پیش و در زمان کنفرانس گوادلوپ که استراتژی نوار سبز اسلامی بر مرزهای جنوبی اتحاد شوروی سابق، از افغانستان تا دریای مدیترانه برنامه ریزی شد، نیم قرن طول کشید تا مردم خاورمیانه هزینه های آن را با جان و مال خویش پرداخت نمایند. اگر خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان را آغازی برای پایان آن استراتژی تلقی نماییم، این خود آغاز یک استراتژی نوین است؟ استراتژی تحکیم قدرتمداری سنی محور مثلث شوم : اردوغان - عربستان - طالبانیسم پاکستانی چه استراتژی ویژه ای را در مرزهای آسیای میانه تعقیب می نماید؟ آیا اگر استراتژی آشتی ملی دکتر نجیب الله با طالبان و مجاهدین بعد از خارج شدن نیروهای روسی از افغانستان متحقق نشد، امروز علت خاصی دارد که مثلث "زلمی خلیلزاد، اشرف غنی و شیرمحمد استانکزی (نماینده طالبان)"، که نزدیک به نیم قرن پیش هرسه همراه با هم و در یک زمان در آمریکا تحصیل میکردند، با یکدیگر آشتی ملی نمایند؟

اگر دوران پسا کرونا به سمت گذار به پارادایم جدید با ویژگی قدرتیابی اقتصادی کلان چین از یک طرف و عدم توان آمریکا در تأمین سالانه هفتصد و پنجاه میلیارد دلار هزینه نظامی در سال سیر می‌کند، بهتر نیست با تحویل خاورمیانه به نیروهای افراطی ارتجاعی اسلامگرا از یک طرف و درگیر کردن آنها با جنگ های منطقه ای، هزینه های نظامی خویش را کاهش داده و تمرکز خویش را در دو نقطه "دریای جنوبی چین" و "شبه جزیره کریمه" متمرکز نموده و در این مناطق خاورمیانه های دیگری را بیافرینند؟

اگر دورنمای بحران افغانستان نشان میدهد که از طریق مذاکرات معمولی و اتکاء به قدرت نرم جهت تشکیل شورای حکومتی آشتی ملی، یا وحدت همگانی ممکن نیست، حضور چه نوع و کدامین قدرت منسجم، استوار و کلان میتواند تأمین کننده استقلال، امنیت، آزادی، سعادت و ترقی در شرایطی سکولار برای مردم افغانستان باشد؟ اگر این قدرت یک نیروی خارجی باشد، نیروهای صلح سازمان ملل، یا یک ائتلاف امنیتی تامین صلح از نیروهای نظامی کشورهای همسایه، و یا ارتش یک کشور خارجی که به دعوت خود دولت افغانستان وارد آن کشور گردد، میتواند این کشور را در مسیر سالم تری هدایت نماید؟

اگر به صورتی کاملاً انتزاعی بخواهیم در این رابطه سخن گفته و در مورد کشوری مانند افغانستان به ضرورت وجودی یک قدرت استوار و سازمان یافته و یا ارتش ملی - مردمی داخلی قدرتمندی اشاره کرده باشیم که بتواند نیروهای ارتجاعی و ضد بشری مانند طالبان را شکست داده، به حاشیه رانده و بالاخره از نظر سازمانی، نظامی و ایدئولوژیک و نظری در جامعه و کشور خویش خنثی و منزوی نماید، چه اشکالی میتواند داشته باشد اگر این قدرت توسط نیرویی مانند "ارتش سرخ داخلی" و یا "دیکتاتوری پرولتاریا" صورت گرفته باشد؟ بگذار کمی هم کفر بگوییم. کسانی که حضور نیروهای نظامی اتحاد شوری را که خلاف خواسته ها و احساسات و غرور ملی مردمی افغانستان بود را به آن اندازه بزرگ می نمایند که از زبان مردم افغانستان آمدن طالبان بر سر کار را به آن روزها به نوعی بر آشتی ملی دکتر نجیب الله ترجیح می دهند، امروز افسوس خروج نیروهای آمریکایی را میخورند، با مشاهده این شرایط نباید در اندیشه های خویش کمی خانه تکانی نمایند.

به خانه خودمان ایران بازگردیم. اگر برای کنترل و حل بحران های مشابه امنیتی داخلی در ایران نیاز به قدرت سازمان یافته و متشکل و منسجم داخلی جهت مهار، خنثی و تحلیل کردن طالبان های داخلی لازم گردد، آیا نیروهای کنگره ملی مورد نظر آنها که غیر از آمریکا و انگلیس پشتوانه های امنیتی دیگری ندارند، با اتکای به آنها میخواهند این خلاء کلان امنیتی را پر نمایند؟ آیا اتکای به توان و قدرت کارگران، زحمتکشان و قدرت خیابان در تشکیل این ارتش سرخ داخلی و تامین دیکتاتوری کارسالارانه بر ارتجاع طالبان های داخلی نمیتواند آن استراتژی ضروری جهت حضور چنان نیروی قدرتمند داخلی در صحنه داخلی کشور بوده باشد، که اجازه ندهد ایران به یک افغانستان دیگری تبدیل گردد.

 

دیدگاه‌ها

همه چپها آرزوی دستیابی به سوسیالیزم رادارنداماباکدام نشانه ها.
0

افزودن دیدگاه جدید