چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۲۶
چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵

زندگی به‌مثابه محور مبارزە

زندگی به‌مثابه محور مبارزە

چگونه «دفاع از حق زندگی و زیست شایسته» به خط مقدم نبرد علیه سرمایه‌داری، جنگ و استبداد تبدیل می‌شود؟
۱. وقتی «زنده ماندن» جای «زندگی کردن» را می‌گیرد
اگر از یک کارگر، معلم، پرستار یا جوان جویای کار در ایران بپرسید بزرگ‌ترین دغدغه‌ات چیست، پاسخ او اصطلاحات انتزاعی و پیچیده سیاسی نیست؛ او از اضطراب اجاره‌خانه، هزینه کمرشکن دارو، یا تحقیر دائمی در برابر ابتدایی‌ترین خواسته‌هایش صحبت می‌کند. حقیقت عریان جامعه امروز ما این است که بیش از ۶۰ تا ۷۰ درصد جمعیت به زیر خط فقر کشانده شده‌اند. سیستم حاکم، «حق زیستن» را به یک دویدن فرساینده برای «صرفاً زنده ماندن» تقلیل داده است. وقتی تمام انرژی و وقت یک انسان صرف تامین غذای بخورونمیر و اجاره‌خانه می‌شود، دیگر توان و فرصتی برای اندیشیدن، آگاهی و مشارکت در اداره جامعه باقی نمی‌ماند. این شکل از سلبِ امکان زندگی، خودِ اصلی‌ترین و خشونت‌آمیزترین ابزار سرکوب است.
۲. تسخیر ۲۴ ساعت زندگی: خروج استثمار از دیوارهای کارخانه
سرکوب فقط شلیک در خیابان یا وجود بازداشتگاه نیست؛ بلکه خشونتِ خاموشی است که از لحظه بیدار شدن تا خوابیدن به زندگی ما نفوذ کرده است. سرمایه‌داریِ سودمحور، رانتی و استبدادی در ایران، دیگر فقط نیروی کارگر را پشت دستگاه کارخانه استثمار نمی‌کند، بلکه کل ۲۴ ساعت شبانه‌روز ما را مصادره کرده است («سرمایه‌داری معاصر نه تنها با ابزار تولید، بلکه با تسخیر تمام جزییات زندگی روزمره و روابط انسانی فرمانروایی می‌کند» - آنری لوفِور). وقتی مسکن به کالای سوداگری تبدیل می‌شود و درمان و آموزش فروخته و مورد چپاول قرار می‌گیرند، انسان مجبور است دو یا سه شیفت کار کند. در این وضعیت، زندگی شخصی، عاطفی و اجتماعی انسان‌ها به کلی فرسوده و نابود می‌شود؛ انسان‌هایی ازخودبیگانه که به ابزاری برای انباشت سرمایه و غارت بیشتر سفره زحمتکشان تبدیل شده‌اند.
۳. سیاست جنایتکارانه «فقیرسازی»: سرکوب دستمزد، ارز و قحطی ساختگی
در ماه‌های اخیر، ابعاد این هجوم به زندگی مردم به مرحله هولناک‌تری رسیده است. تنش‌آفرینی‌ها و سیاست‌های منطقه‌ای حکومت از یک‌سو، و تهدیدها و فشارهای نظامی و اقتصادی آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، شرایط جنگی و تحریمی فلج‌کننده‌ای را به جامعه تحمیل کرده است. در این میان، حکومت از «سیاست فقیرسازی» به‌عنوان کثیف‌ترین ابزار سرکوب و مهار اعتراضات استفاده می‌کند: امنیتی کردن فضای سیاسی -اجتماعی جامعه، به تعلیق در آوردن زندگیست،تبدیل کردن شرایط اضطرار به قاعده حکمرانی، 
• سرکوب دستمزدها و فاصله ۵ برابری با سبد معیشت: داده‌های اقتصادی نشان می‌دهند که هزینه سبد معیشت بیش از ۵ برابر حداقل دستمزد شده است. بدین ترتیب، تامین سبد معیشتِ یک ماه نیازمند معادل ۱۱۹۹ ساعت کار با حداقل دستمزد است، در حالی که استاندارد قانونی کار تنها ۱۷۶ ساعت در ماه است. این یعنی ۶.۸ برابر یک ماه کار کامل؛ به بیان دیگر، سفره یک خانواده به درآمد نزدیک به ۷ کارگر تمام‌وقت نیاز دارد. در مقیاس سالانه، این یعنی ۱۴۳۸۸ ساعت کار در برابر ۲۱۱۲ ساعت کار قانونی. این پدیده نه گرانیِ معمولی است و نه فقرِ اتفاقی؛ بلکه سلب ساختاریِ امکان زندگی از انسان‌هاست.این سرکوب وفقر تحمیلی جانکاه فراتر از یک عدد اقتصادی است، و خود را در شکل سو تغذیه کودکان، حذف اقلام حیاتی خوراکی ودرمان از سفره ها، و فروپاشی حریم روانی و خانوادگی طبقه زحمتکش را بلز تولید میکند، 
• بی‌ارزش کردن عمدی پول ملی و غارت ارزی: با دستکاری و دست‌سازی قیمت ارز و چاپ بی‌رویه پول بدون پشتوانه برای جبران کسری بودجه، اندوخته‌های یک عمر زحمتکشان خاکستر شده و جامعه به سمت قحطی ساختگی سوق داده می‌شود تا فرصتی برای سازماندهی و حق‌خواهی پیدا نکند. غارت ارزی از طریق آقازاده‌ها، نهادهای امنیتی و وابستگان مافیای اتاق بازرگانی وبانک مرکزی، رسماً به چپاولِ زندگی حال و آینده کشور می‌پردازد.
۴. نظام بانکی نئولیبرال و غارت صندوق‌های بازنشستگی
یکی از اهرم‌های اصلی این غارت طبقاتی، نظام بانکی نئولیبرال، بانک‌های خصوصی و هلدینگ‌های خصولتی وابسته به نهادهای قدرت هستند:
• بانک‌های خصوصی با خلق اعتبار موهوم، اصلی‌ترین عامل ایجاد تورم ساختاری و احتکار در بازار مسکن و ارز هستند تا عملیاتِ «انباشت از طریق سلب مالکیت» (دیوید هاروی) را پیش ببرند.
• از سوی دیگر، صندوق‌های بازنشستگی که حاصل دسترنج و حق‌بیمه چندین دهه کار زحمتکشان است، به حیاط‌خلوت مدیران ناکارآمد، رانت‌خوار و دارای تعارض منافع تبدیل شده‌اند. مستمری بازنشستگی صدقه یا لطف دولت نیست، بلکه حق قانونی و پس‌انداز نیروی کار است.
غارت این صندوق‌ها و انتقال فشار آن به بازنشستگان، نه تنها سالمندی را به کابوس تبدیل کرده، بلکه تصویرِ آینده‌ی تاریکِ ،تمامی شاغلان امروز است.حاکمیت غارتگری که حال وآینده یک جامعه را به گروگان گرفته وبه غارت می‌برد 
۵. انباشت از طریق سلب مالکیت: چگونه مسکن و زیست‌جهانِ مردم به مسلخ رفت؟
آنچه دیوید هاروی «انباشت از طریق سلب مالکیت» می‌نامد، در بازار مسکن و زیست روزمره‌ی مردم ایران شکلِ عریان و دردناکی به خود گرفته است. سلب مالکیت در اینجا یک تئوری انتزاعی نیست؛ بلکه اضطرابِ هر روزه‌ی میلیون‌ها خانواده در زندگی ناپایدار وتحمیلی است.
هلدینگ‌های نظامی، بانک‌های خصوصی و نهادهای رانتی با بلعیدن زمین‌ها و احتکار صدها هزار واحد خالی،( طبق بعضی امار ها در تهران بیش از یک میلیون خانه خالی احتکار شده وجود دارد)مسکن را از یک «سرپناه انسانی» به یک «کالای وحشیانه‌ی مالی» تبدیل کرده‌اند. نتیجه‌ی این غارت ساختاری در زندگی روزمره چیست؟
• کوچ اجبار‌آمیز و زنجیره‌ای خانواده‌های کارگری از مرکز شهرها به حاشیه‌ها، آلونک‌ها و سرانجام پدیده‌های شرم‌آوری چون «پشت‌بام‌اجاره‌کنی»، «اتوبوس‌خوابی» و «چادرنشینی شهری».
• وقتی بنگاه املاک به دادگاه محکومیتِ زحمتکشان تبدیل می‌شود و ۷۰ درصد درآمد خانواده را بابت یک جفت اتاق می‌بلعد، یعنی فرزند آن خانواده از تغذیه مناسب، تفریح و آموزش محروم می‌شود.
همین الگوی سلب مالکیت در حوزه بهداشت و آموزش نیز جاری است. وقتی بیماردار مجبور می‌شود برای یافتن یک قلم داروی شیمی‌درمانی یا انسولین از این داروخانه به آن داروخانه بدود یا زیر بار قرضِ مافیای دارویی برود، و وقتی والدینی به دلیل عجز از پرداخت «کمک به مدرسه» در مدارس به ظاهر دولتی، شاهد تحقیر فرزند خود هستند، ما با خشونت عریانِ سرمایه‌داریِ رانتی علیه تن و روان انسان‌ها روبه‌رو هستیم؛ نقطه‌ی مقابل مدارس غیرانتفاعی و لاکچری با شهریه‌های چندصد میلیونی که شوک طبقاتی را به چشم فرزندان محرومان فرو می‌کنند.
۶. مطالبات گام‌به‌گام برای زیست شایسته: بازگرداندن کرامت، نان و عاملیت به جامعه
نبرد برای «یک زندگی معمولی» زمانی از حد یک شعار انتزاعی یا فغان از رنج فراتر می‌رود که خواسته‌های آن مستقیماً شریان‌های آزاردهنده‌ی زندگی روزمره را نشانه برود و گزینه‌ای عینی در برابر غارت نئولیبرالی و استبداد سیاسی بگذارد. تبیین «حق بر زندگی» در عرصه عمل، مستلزم صورت‌بندی مطالبات ملموس و ساختاری زیر است:
• مسکن غیرتجاری، پایان سوداگری و حق بر شهر: مسکن سرپناه زیست انسانی است، نه ابزار انباشت سرمایه برای بانک‌ها و نهادهای قدرت. این مطالبه بر خروج کامل مسکن از چرخه سوداگری مالی، ملی‌سازی زمین‌های شهریِ احتکارشده توسط هلدینگ‌ها، اخذ مالیات‌های سنگین بر خانه‌های خالی، و ایجاد برنامه ملی مسکن اجتماعی و ارزان با مدیریت شوراهای محلی تاکید دارد. هیچ خانواده‌ای نباید بیش از ۲۰ تا ۲۵ درصد از درآمد خود را صرف اجاره‌بها کند.
• لغو برده‌داری نوین (امنیت شغلی، دستمزد شایسته و حق تشکل): شرکت‌های پیمانکاری، قراردادهای موقت و سفیدامضا، ابزارِ «بی‌آینده‌سازی» نیروی کار هستند. برچیده شدن کلیه قراردادهای غیررسمی و واسطه‌ای، تضمین امنیت شغلی و پیوند زدن حداقل دستمزد با «سبد معیشت واقعی» گام نخست است. همچنین به رسمیت شناختنِ بی‌قیدوشرط حق تشکیل سندیکاها، اتحادیه‌ها و شوراهای مستقل کارگری، شرط غیرقابل‌معامله‌ی دموکراسی در محیط کار است.
• آموزش رایگان، عمومی و نفی کامل کار کودکان: آموزش تجاری‌شده بازتولیدکننده فقر بین‌نسلی است. تمامی هزینه‌های آموزش از پایه تا دانشگاه باید رایگان و باکیفیت باشد و مدارس غیرانتفاعی طبقاتی برچیده شوند. همزمان، فاجعه «کار کودکان» باید با جرم‌انگاری بهره‌کشی، پرداخت مستمری زیستی به خانواده‌های نیازمند و ایجاد مراکز جامع بازآفرینی و آموزش برای تمامی کودکان (بدون توجه به تابعیت و شناسنامه) فوراً خاتمه یابد.
• درمان همگانی و امنیت در محلات: ایجاد یک «نظام سلامت ملی یکپارچه و تماماً رایگان» که خدمات درمانی، پیشگیری و دارویی را پوشش دهد. هیچ انسانی نباید به دلیل عجز مالی در بیمارستان‌ها رها شود. همزمان، ایجاد فضاهای عمومی امن برای زنان و کودکان و شکل‌گیری نهادهای مردم‌نهاد محلی، گامی است برای بازگرداندن عاملیت به دستِ خودِ مردم.
• عدالت جنسیتی و لغو قوانین تبعیض‌آمیز: رهایی از تبعیض مضاعف اقتصادی و اجتماعی علیه زنان، برابری دستمزد در کارهای هم‌ارزش، به‌رسمیت شناختن ارزش کار خانگی، ایجاد مهدکودک‌های رایگان وبا حداقل هزینه در محلات و کارگاه‌ها، و جرم‌انگاری هرگونه خشونت ساختاری و خانگی.
•رفع تبعیض ساختاری، حق بر زبان مادری و فدرالیسم اجتماعی: رفع محرومیت عمدی از مناطق پیرامونی (کردستان، بلوچستان، خوزستان و...)، آموزش به زبان مادری در کنار زبان ملی، و حرکت به سوی الگویی از فدرالیسم دموکراتیک و دادمحور، شالوده همبستگیِ برابر و انسانی میان تمام آحاد جامعه است.
• حفاظت از محیط‌زیست: توقف فوری پروژه‌های مخرب زیست‌محیطی، سدسازی‌های غارتگرانه و انتقال به سمت مدیریت دموکراتیک و پایدار منابع طبیعی با مشارکت جوامع بومی و محلی وبکارگیری کارشناسان دلسوز وپای بندی به اصل حفظ محیط زیست بعنوان زیست بومی متعلق به ایندگان،
۷. مرزبندی شفاف: نقد «ضدامپریالیسم دروغین» و راستِ نئولیبرال
شعار تاریخی و هوشمندانه‌ای که از دل خیابان‌های ایران سر برآورد—"،دشمن ما همین جاست،دروغ می‌گن امریکاست "—یک جراحی دقیق نظری و سیاسی در فضای جامعه است و دو مرز قاطع ترسیم می‌کند:
• افشای ضدامپریالیسم دروغین حکومتی و «چپ محور مقاومت»: حکومتی که با ماجراجویی‌های فراملی، شرایط جنگی و تحریم را به کشور تحمیل کرده و همزمان در داخل مشغول سرکوب دستمزد، چاپ پول، خصوصی‌سازی، و غارت سفره و داروی مردم است، نمی‌تواند پشت شعارهای «مبارزه با امپریالیسم» پنهان شود. کارگری که بابت دستمزد معوقه‌اش شلاق می‌خورد یا بازنشسته‌ای که توان خرید داروی قلبش را ندارد، به درستی درک کرده که دشمن اصلیِ حیات روزمره‌اش، همان نظام رانتی و امنیتیِ داخلی است. در این میان، بخش‌هایی از جریان‌های موسوم به «چپ محور مقاومت» که با چشم‌پوشی بر سرکوب و غارت داخلی، توجیه‌گر جنایات حکومت به اسم مقابله با امپریالیسم می‌شوند، عملاً به عمله‌های بی‌مزدومواجبِ استبداد و سرمایه‌داری رانتی تبدیل شده‌اند.
• مرزبندی با اپوزیسیون راست و نئولیبرال: از سوی دیگر، جریان‌های راست اپوزیسیون که در رسانه‌های زرین خود وعده‌ی «نسخه‌های بازار آزاد، خصوصی‌سازی بیشتر و تحریم‌های سنگین‌تر» را می‌دهند، هیچ بدیلی برای معیشت مردم ندارند. آن‌ها می‌خواهند فرم سیاسی حکومت را تغییر دهند اما همان الگوی اقتصادیِ غارتگری را حفظ کنند که رمقِ زحمتکشان را کشیده است. مردم به خوبی می‌دانند که تحریم و جنگ، در کنار سرمایه داران ،وحاکمیت غارتگر ،اول از همه سفره‌ی آنان را خالی می‌کند، 
۸. نقد درون‌گفتمانی: جمهوری‌خواهی باید «محتوای رادیکال و اجتماعی» داشته باشد
جمهوری‌خواهی، افق سیاسی و تاریخی ماست؛ اما باید نقد صریح و شفاف داشت به آن بخش از هم‌حزبی‌ها و جریان‌های جمهوری‌خواه که از همگرایی با چپ رادیکال و نیروهای اجتماعی پیشرو سر باز می‌زنند:
• جمهوری‌خواهی اگر تنها به «تغییر فرم حکومت» یا «ائتلاف‌های بالای سر مردم» تقلیل یابد و از نبرد طبقاتی و ساختاری علیه نئولیبرالیسم شانه خالی کند، فرجامی جز بازتولید نابرابری نخواهد داشت.
• یک جمهوریِ واقعی نمی‌تواند بدون لغو مناسبات استثمارگرانه، بدون مسکن ارزان، بدون درمان و آموزش رایگان و بدون نان وجود داشته باشد. جمهوری‌خواهیِ لیبرالی و شکلی که نان و زیست مردم را از الگوی سیاسی خود حذف می‌کند، توانِ پیوند با بدنه واقعی جامعه را نخواهد داشت .
​۹- تغییر مفهوم قدرت: ساختن آلترناتیو در دل جامعه
​اراده و قدرت واقعی در «توافق‌های صرفاً فوقانی نخبگان» یا «جلسات انتزاعی سیاسی» شکل نمی‌گیرد، بلکه از دل شبکه روابط روزمره و مقاومت‌های خُرد سر برمی‌آورد؛ چرا که به تعبیر چارلز تیلی: «مردم معمولی از طریق شبکه روابط همسایگی، همبستگی‌های پنهان، و مقاومت‌های مداوم در زندگی روزمره، امکان نبرد با استبداد و تحقق مطالبات را فراهم می‌کنند.»
​بدیل و آلترناتیو سیاسی، بی‌نیازی از تشکل‌ها و همکاری‌های حزبی نیست؛ اما این ائتلاف‌ها زمانی جان می‌گیرند و پایدار می‌مانند که ریشه در کف خیابان، شورای محلات، تشکل‌های مستقل معلمان و بازنشستگان، و شبکه‌های همبستگی زنان، جوانان و اقوام مختلف داشته باشند. تواناییِ جامعه برای سازماندهیِ خود در برابر جنگ، فقر و استبداد، تنها راه رسیدن به قدرت واقعی است؛ سازماندهیِ مستقلی که تضمین‌کننده مشارکت واقعی، پایداری، ثبات جامعه و پروسه تثبیت دموکراسی در حال و آینده خواهد بود.

۱۰. نتیجه‌گیری: رادیکالیسمِ «زندگی معمولی»
مطالبه «یک زندگی معمولی» در ایران، رادیکال‌ترین مواجهه با ساختار موجود است. زیرا سیستمِ حاکم، ثروت و قدرت خود را دقیقاً از طریق «سلبِ امکان زندگی، فقیرسازی عامدانه، غارت بانکی و ایجاد قحطی» بازتولید می‌کند. حاکمیتی مرگ پرست، ومرتجع که بخش مهمی از هژمونی خود را با تفکر دینی مرگ خواهی وحذف گرا استوار است،
آینده جامعه نه در وعده‌های خیالی نخبگان، نه در اصلاحات شکلی، بلکه در توانایی ما برای سازماندهیِ «حق بر زندگی، نان، کار، مسکن، دارو، آزادی و برابر حقوقی» از همین امروز و در متن روزمرگی جامعه ساخته می‌شود.


مصطفی کمالی. 
۲۰ اکتبر۲۰۲۶
 

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
CAPTCHA
CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید