رفتن به محتوای اصلی
چهارشنبه ۲۱ ژانویه ۲۰۲۶
چهارشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۴

برگ نهم از داستان پنجره

برگ نهم از داستان پنجره

پنجره
برگ نهم
نیمه گمشده

سالها از این ماجرا می گذشت و ظاهرا همه چی در حالت عادی خودش پیش می رفت تا اینکه یکی از روزهای پائیزی بود که برادر بزرگم که فرزند اول خانواده نیز بود به دیدن مان آمد. او قبلا از آمدنش ما را از آمدن خود خبر نکرده بود و آمدنش من و پدرم را متعجب ساخت که فکر می کردیم حتما اتفاقی رخ داده است که او بدون اطلاع پیدایش شده است. به هر حال از دیدن او بسیار خوشحال شده بودیم، بخصوص پدرم که مدت های مدیدی بود که او را ندیده بود. هر سه در همین اتاق جمع شدیم و برای خوشامدگویی او نوشیدیم و از گذشته و حال گفتیم و خندیدیم. تا آن موقع هنوز برادرانم به آن بیماری مرموز گرفتار نشده بودند و به زندگی خود ادامه می دادند و مشغول به کارهایی بودند که خود دوست می داشتند. 

پدرم از او پرسید که چرا قبل از آمدنت ما را خبر نکردی که بتوانیم خودمان را برای آمدن تو آماده کنیم. ولی به هر حال امیدوارم که این ملاقات تو کوتاه و آخرین نباشد و بیشتر خوشحال می شویم که بتوانی شب را با ما بگذرانی. اتاقت هنوز در جای خود باقی ست و کسی به اثاثیه و مبلمان آن دست نزده و می توانی شب را در آنجا به صبح کنی.

برادرم لبخندی زد و گفت: بیشتر قصد داشتم که شما را غافلگیر کنم و شما را در وضع طبیعی ببینم. مدت ها پیش بود که قصد داشتم به دیدارتان بیایم ولی هر بار با مانعی روبرو می شدم که سفرم به اینجا را به تاخیر می انداخت. اما امروز تصمیم گرفتم قبل از اینکه با مانعی برخورد کنم به دیدار شما ها بیایم و دیگر فرصت برای اطلاع دادن نبود چرا که می دانستم ممکن است که نتوانم بر سر قولم بمانم. از اینرو بسیار خوشحالم که شما را صحیح و سالم می بینم و توانسته ایم دیداری تازه کنیم. 

نگاهی به او انداختم و چهره اش را برانداز کردم. بسیار تغییر کرده بود و باید گفت که مسن تر از آخرین روزی بود که او را دیده بودم و شاید هم بخاطر ریش و سبیلی بود که کاشته بود. اما نه، او پیرتر شده بود و متانتی در رفتار و کلامش بود که او را با سنش همراهی می کرد. از دیدن او قلبم از شادی انباشته شده بود و بارها می خواستم که او را به هنگامی که کودک بودم و در بغل می گرفت به سوی او بروم و او را در بغل گیرم و دستهایم را به دور گردنش حلقه کنم و ببوسمش. ای کاش این کار را می کردم و او را در آغوش می گرفتم و می بوسیدم و به او می گفتم که تا چه اندازه از نبودن او احساس دلتنگی می کنم اما نمی دانم که چرا این کار را نکردم و این آخرین دیدار من با او قبل از مرگش بود. لحظه ای را از دست دادم که نمی دانستم تا این حد می تواند من را تا پایان زندگی افسرده کند. لحظاتی که دیگر هیچگاه باز نمی گردد. 

ساعاتی از آمدنش گذشته بود که از جای خود برخواست و از پدرم اجازه رفتن کرد. پدرم از جای خود بلند شد و او را در آغوش گرفت و بوسه ای بر گونه او زد و من نیز همانند پدر عمل کردم ولی نه آنگونه که پیش از این فکر کرده بودم. از پدر خداحافظی کرد و من او را تا بیرون از خانه بدرقه کردم. از من پرسید آیا وقت داری تا من را برای قدم زدن کمی همراهی کنی؟ تعجبی از درخواستش نکردم و با خوشحالی سر تکان دادم و در کنار هم مشغول به قدم زدن شدیم. با سکوت در کنار هم قدم می زدیم که سکوت را شکست و گفت: راستش از آمدن به اینجا هم برای دیدن پدر بود و هم اینکه بتوانم با تو موضوعی را درمیان بگذارم قبل از اینکه از جای دیگری به گوشت برسد. بیشتر مایل بودم که خودم آن را به تو بگویم. می دانم که پدر چیزی از گذشته خود به کسی نخواهد گفت. حتی به فرزندان خود. او پدری ست دوست داشتنی علیرغم اینکه بسیار در خود است و تا آنجا که از او شناخت دارم به سادگی به کسی اعتماد نکرده است و تا وقتی هم که زنده است به کسی اعتماد نخواهد کرد. شاید تنها بعد از مرگش بتوان به رازهای پنهان او دست یافت اما نه قبل از آن. به همین خاطر میخواهم چیزی را به تو بگویم که حتی پدر نمی داند که من از آن اطلاع دارم و از تو می خواهم که آن را پیش خود نگه داری.

ایستادم و به او نگاه کردم. در جای خودم خشک شده بودم و حتی قادر نبودم زبان باز کنم. نمی توانستم بفهمم که این راز چه می تواند باشد که او برای افشای آن به اینجا آمده است. تا چه اندازه باید فهمیدن آن برای من مهم باشد. به هرچه که به فکرم می رسید فکر کردم اما بی فایده بود... به یکباره احساس گرمای در خود حس کردم و به یاد پریسا افتادم و به خود گفتم: آیا او می خواهد از پریسا بگوید یا چیز دیگری ست که من نمی دانم. 

همانطور که به او نگاه می کردم، پرسیدم: آیا تو پریسا را می شناسی؟ 

برق در چشمانش زد و با حیرت پرسید؟ تو پریسا را از کجا می شناسی؟ 

فهمیدم آنچه که برادرم می خواهد از آن پرده بردارد، کسی نیست جز پریسا. تمام ماجرا را برای او بازگو کردم و او با حیرت به حرف هایم گوش می داد و واژه ای به زبان نمی آورد. سراپا گوش بود. 

به آرامی دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: پس تو پریسا را دیده ای اما نمی دانی که او چه کسی است و چه رابطه ای با پدر و ما دارد.

به او گفتم: رابطه او با پدر برایم معما بود ولی تو از رابطه او با ما می گویی؟ با ما چه رابطه ای می تواند داشته باشد. 

به همین خاطر به اینجا آمدم تا آن را برایت فاش کنم. رابطه پریسا با تو بیشتر از رابطه او با پدر است.

گیج شده بودم و پرسیدم: منظورت را نمی فهمم. سریع بگو که چه می خواهی بگویی؟

می خواهم به تو بگویم که پریسا، خواهر ناتنی تو است.

بر روی پاهای خود نمی توانستم بایستم. به سمت دیوار رفتم و خودم را به آن تکیه دادم. به او گفتم: خواهر ناتنی! چند وقت است که این موضوع را می دانی؟

زمان زیادی است که آن را می دانم. باید بگویم آن زمان که مادر در بستر مرگ بود. یکبار که با او تنها بودم، برایم از پریسا گفت و از من خواست که آن را با تو هر وقت که صلاح می دانم درمیان بگذارم. باور کن که تصمیم داشتم آن را پیشتر برایت بگویم و تو را از خواهر ناتنیت مطلع سازم. اما این جرات را به خاطر ترس از پدر به خود نمی دادم و به همین خاطر همیشه خودم را سرزنش کرده ام. اما به نظر می رسد که دیگر دیر شده است و پریسا هم دیگر در دسترس نیست. شاید بتوان او را پیدا کرد ولی نمی دانم چگونه؟ آرزو و خواست دیگر مادر این بود که نگذاریم نبود او تو را که در سن کودکی بودی از پا درآورد. به هر حال تو برادر ناتنی ما بودی اما تو را عاشقانه دوست می داشتیم و هنوز هم تو را به مانند هر برادر دیگری دوستت می داریم. از تو می خواهم که مرا ببخشی که نتوانستم زودتر این راز را برایت برملا کنم.

دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و شروع کردم به گریه کردن. برادرم سرم را به روی سینه خود گذاشت و گفت: هر چقدر می توانی گریه کن. ای کاش می توانستم که با تو همراه شوم اما این را بدان که من هم گریه هایم را زمانی کردم که مادرمان ما را بخاطر مرد دیگری ترک کرد و ما را تنها گذاشت.

هر واژه ای که از زبان برادرم بیرون می آمد به مانند چراغی بود که مرا از دالان تاریکی که سالها در آن گُم گشته بودم به بیرون می کشید و روشنایی را به من نشان می داد. عطش وصف ناپذیری در خود داشتم تا به اسرار خانواده ای که در آن به دنیا و بزرگ شده بودم پی ببرم. به برادرم گفتم که دیگر نمیخواهم نابینایی باشم در میان بینایان. برایم بگو از هرآنچه که تاکنون از من پنهان نگاه داشته شده است. می دانم که معجزه ای از دست هیچکدام از ما شکل نخواهد گرفت که بتوان گذشته را تغییر داد اما می تواند تسکینی باشد برای روزهای آیند اگرچه نمیتوان زخمی که به جا گذاشته است را بهبود بخشید. 

برادرم پیشانیم را بوسید و گفت: برویم به یک میخانه و مرحمی بر زخم های درون خود بگذاریم. کاری از دستمان بر نمی آید اما با بازگو کردن آنچه که سالها در سینه حبس کرده ایم شاید بتوان کمی از زهر آن بکاهیم. 

بی آنکه چیزی بگوییم به میخانه ای که در آن نزدیکی بود رفتیم و خود را با تلخی الکل آرام کردیم. هیچ چیز به جز تلخی آن نوشیدنیها نمی توانست درد دو قربانی این قوم فنا شده را تسکین بخشد. 

کوچکترین برادرمان بیش از یک سال نداشت که مادرمان ما را ترک کرد. کاملا شوکه شده بودیم و نمی دانستیم که چه اتفاقی افتاده است. کسی چیزی به ما نمی گفت، حتی پدرمان. تصور می کردیم که او برای دیدار اقوامش به شهر دیگری رفته است و زود برخواهد گشت. اما چرا کودک خردسال خود را همراه نبرده است. او در این سن بیشتر از اینکه به پدر نیاز داشته باشد به مادر وابسته است. من بزرگتر از همه بودم و سعی می کردم از دیگر برادرانم مواظبت کنم. پدرم را می دیدم که سخت آشفته شده است و چیزی نمانده که مشاعر خودش را از دست بدهد. عصبی و پرخاش گر شده بود و برادرانم نمی توانستند علت رفتار پدر را تشخیص دهند. یک ماه از رفتن مادرم گذشته بود که از پدر پرسیدم: مادر کی برمی گردد؟ نگاهی به من انداخت که توانستم اندوهی که تا عمق وجودش ریشه دوانده بود، حس کنم. با صدایی لرزان به من گفت: او دیگر هیچوقت برنخواهد گشت.

کاملا فلج شده بودم و نمی توانستم از خود حرکتی کنم و از او بپرسم، چرا مادر دیگر باز نخواهد گشت؟ در سنی بودم که می توانستم حدس بزنم اما جرات بیان آن را به پدر نداشتم. می دانستم که تنها زخم او را عمیقتر خواهد کرد. بعد از آن روز هیچگاه با پدر در این مورد با او حرفی به میان نیاوردم. دو خدمتکار به کارهای خانه می پرداختند. همه چی رفته رفته و در ظاهر به حالت عادی برگشته بود. اگرچه حدس می زدم علت اینکه چرا مادرمان ما را ترک کرد چه می توانست باشد اما از جزئیات آن هیچ اطلاعی نداشتم. کنجکاو بودم که بدانم اما کسی را نمی یافتم تا بتواند کنجکاوی مرا درمان بخشد. سعی کردم که فراموش کنم ولی چندان کار آسانی نبود. فکر اینکه چرا ما را ترک کرد، مانند خوره داشت من را از درون می خورد. 

بعد از یک ماهی که از رفتن مادرمان می گذشت، زن جوانی برای نگهداری از برادر کوچکمان به خانه آمد. مدت زمان زیادی از آمدنش نمی گذشت که توانسته بود علاقه همه ما را به خودش جلب کند. چیز زیادی از او نمی دانستیم. زن جوان و زیبایی بود و از برادرمان بخوبی همچون فرزند خود نگهداری می کرد تا جایی که آن کودک خردسال با زبان باز کردن، او را مادر صدا می زد و زن جوان نیز او را از گفتن واژه مادر به خود برحذر نمی داشت. پدرم هم مخالفتی با آن نمی کرد. او رفته رفته برای همه ما مادر شده بود و وجودش شادی بخش خانه شده بود. 

پنج سالی از سن برادر کوچکمان می گذشت که پدر همه ما را شگفت زده کرد. تمام خانواده را در سالن پذیرای جمع نمود. زن جوان یا کسی که جای مادرمان را به ظاهر گرفته بود نیز حضور داشت. حضور او با لباسی زیبنده و آرایشی که بر چهره خود داشت او را بسیار زیبا و فریبنده کرده بود و همین باعث شده بود که توجه همه ما را به خودش جلب کند و علامت سئوالی برای یکایک ما شده بود. هیچوقت او را با آرایش ندیده بودیم و همیشه لباس های معمولی به تن داشت. پدرم نیز همانند یک فرمانده پیروز با کت و شلواری که به تن داشت با وقار و وزین در کنار او قرار گرفته بود و برادر کوچکمان نیز در میان آن دو ایستاده بود. 

بعد از اینکه همه در سالن پذیرایی گرد آمده بودیم، پدر لب به سخن گشود و گفت: امروز می خواهم همه شما را با یک خبر خوش خوشحال کنم. امیدوارم که در این خوشحالی با من همراه باشید.

 یکی از برادرانم گفت: من می توانم حدس بزنم ولی میخواهیم از زبان خودت بشنوم.

پدرم خنده ای کرد و گفت: پس چه خوب. کار من را ساده کردید. می خواهم به شماها بگویم که من از مادر دوم شما، این زن زیبا تقاضای ازدواج کرده ام و او نیز پاسخ مثبت داده است و بزودی ازدواج خواهیم کرد. 

همه ما بسیار خوشحال از این خبر بودیم و یکدیگر را در آغوش می کشیدیم و می بوسیدیم. اما برای من این تمام ماجرا نبود.

آن دو با هم ازدواج می کنند و خانه و خانواده جلای دیگری به خود می گیرد. چند سال از ازدواجشان می گذرد که توبه دنیا می آیی. همانند عروسکی بودی که هر یک از ما برای تصاحبش جدال میکردیم . اگرچه آخرین برادرمان هم هنوز کودک بود اما آمدن تو، خانواده را تحکیم بخشید و پدر را کاملا تغییر داد. اما متاسفانه این شادی تنها یک دهه به طول انجامید که آن بیماری لعنتی مادرمان را از ما گرفت و دوباره همه را به هم ریخت و خورشید را در خانه به خاموشی برد. تا آن موقع هیچ اطلاعی از وجود پریسا نداشتم و فکر می کردم که پدر هم از وجود پریسا بی اطلاع بود. مادر در بستر مرگ بود که از پریسا برایم گفت. مادر برایم گفت که پریسا حاصل یک رابطه عاشقانه ای بود بین او و کسی که دوستش می داشت. او ادامه می دهد: تلاش داشتیم که در کنار هم بمانیم و از کودکمان نگهداری کنیم. پدر پریسا بعد از مدتی کوتاه مرا ترک کرد و من را با دخترم تنها گذاشت. خانواده ای نداشتم که به آنها رجوع کنم و از آنها کمک بخواهم. چند سالی گذشت و با مشقت فراوان تلاش میکردم که زندگی را بگذرانم. اما در جامعه ای زندگی می کردم که گرگهای فراوانی در کمین نشسته بودند و فقط منتظر فرصت می گشتند که به وجودم چنگ بیاندازند. بارها تصمیم گرفتم که او را به پرورشگاه بسپارم اما هر بار به  خود لعنت می فرستادم و خودم را از این تصمیم باز می داشتم. ولی به جایی رسیده بودم که دیگر نمی توانستم به همین وضع ادامه بدهم. خوشبختانه خانواده ای را یافتم که حاضر بودند پریسا را به دخترخوانده گی قبول کنند. آنها از خود فرزندی نداشتند. با آنها به توافق رسیدم اما  تنها با این شرط که بتوانم پریسا را ببینم و آنها نیز پذیرفتند. پریسا در سن شش سالگی بود و جدایی از من برایش چندان آسان نبود اما به تدریج به شرایط تازه عادت کرد و اطمینان پیدا کرده بود که من را از دست نداده است و همین برای من و برای او کافی بود. خانواده ای که پریسا را به فرزندی پذیرفته بودند نشان دادند که قابل اعتماد می باشند و از او بخوبی نگهداری می کنند. آنها به پریسا عشق می ورزیدند. 

بعد از آن بود که توانستم در مطب پزشکی به عنوان منشی استخدام شوم. مدتی از کار منشی گری در مطب نمی گذشت که پزشک مطب که من را استخدام کرده بود مرا صدا زد و گفت که خانواده ای است که نیاز به یک نفر دارد که بتواند شبانه روز از یک کودک یکساله نگهداری کند و اگر تو مایل باشی می توانم تو را به آنها معرفی کنم. این را هم بدان که در همان خانه زندگی خواهی کرد و حقوق خوبی هم به تو خواهند داد. از این پیشنهاد بسیار خوشحال شدم و پیش خود فکر کردم که می توانم حقوق خود را پس انداز کنم که شاید بعد از مدتی دوباره بتوانم پریسا را پیش خود بیاورم. بدون لحظه ای درنگ آن را پذیرفتم و گفتم از کی می توانم شروع کنم

دکتر گفت: آیا نمی خواهی قبل از جواب دادن کمی راجع به این پیشنهاد فکر کنی.

 گفتم: لزومی نمی بینم. پاسخ من مثبت است و پیشنهاد را می پذیرم. این بهترین پیشنهاد کاری بوده است که تاکنون دریافت کرده ام. جایی برای تعلل و فکر کردن نیست. 

پس من با پدر آن کودک تماس می گیرم و تو را به آنها معرفی می کنم و امیدوارم که مورد قبول او واقع بشوی.  درضمن این را هم باید بدانی که مادر آن کودک در آن خانه نمی باشد و تو نقش مادر را برای او خواهی داشت. 

دکتر تا اندازه ای من را در جریان اوضاع قرار داد و اطلاعات کافی در اختیارم گذاشت. بعد فهمیدم که او دکتر خانواده ایست که قرار است من نگهداری آن کودک را به عهده بگیرم. مطمئن بودم که او سفارش من را کرده است و جایی برای نگرانی نمی باشد.

مادر ادامه می دهد: بعد از چند روزی دکتر به من اطلاع داد که پدر خانواده می خواهد که تو به آنجا نقل مکان کنی. بنابراین ماشین و یک راننده در اختیارم قرار داد که بتوانم وسائل خود را به اینجا انتقال دهم. در ابتدا همه چی عادی بود و همانطور که می دانی اتفاق غیر معمولی رخ نمی داد و اوضاع خانه و نگهداری از برادر کوچکت به خوبی پیش می رفت و من توانسته بودم که تمام حقوق خود را پس انداز کنم تا جایی که قدرت مالیم این اجازه را به من می داد که بتوانم پریسا را دوباره پیش خود بیاورم. تصمیم داشتم که وجود پریسا را با پدرتان در میان بگذارم که شاید بتوانم او را به اینجا بیاورم، در غیراینصورت خودم را آماده کرده بودم که درصورت مخالفت پدرتان از اینجا بروم. تصمیم راحتی نبود. مدت ها بود که روی آن فکر می کردم و از همه دردآورتر آن بود که چگونه می توانم برادرتان را که من را مادر خود می دانست ترک کنم. بر سر دوراهی قرار گرفته بودم و قادر به تصمیم گرفتن نبودم. تنها امیدم این بود که پدرتان درخواست من را بپذیرد که بتوانم پریسا را پیش خود بیاورم. از این می ترسیدم که او به درخواستم پاسخ منفی بدهد. بعد به این فکر می کردم که چگونه می توان کودکی را قربانی کودک دیگری کرد. اگر چه پریسا دختر واقعی خودم بود. من او را به دنیا آورده بودم و تا شش سالگی بزرگش کرده بودم و او را نیز مرتب می دیدم و فاصله ای بین ما بوجود نیامده بود. من مادر او بودم و او هرگز مرا فراموش نکرده بود. پریسا نیز خانواده ای را که پیش آنها بود دوست می داشت. آنها هر کاری را که می توانستند برای پریسا انجام می دادند و هیچ چیزی را از او دریغ نمی کردند. برادر کوچک تو نیز برایم همانند فرزند خودم بود. کودکی که هر شب در آغوشم به خواب می رفت و هر صبح گونه های مرا با دستان کوچکش نوازش می کرد  تا از خواب بیدار شوم. چطور می توانم او را ترک کنم و او را قربانی فرزند خودم کنم. در جدال با خود بودم. گویی همیشه چنین بوده و چنین خواهد بود. راهی برای خروج از بن بستی که در آن افتاده بودم پیدا نمی کردم.

در آتشی که خود شعله آن را افروخته بودم می سوختم و نمی دانستم که چگونه باید آن را خاموش کرد که به دیگران سرایت نکند. بیشتر از هر چیز دیگری نگران پریسا و کودکی که من را مادر خود می پنداشت، بودم. آنها هیچ گناهی ندارند که در آتشی که برافروخته شده است بسوزند. باید راه نجاتی یافت.

در کشاکش با خود بودم که پدرت از من درخواست ازدواج کرد. شوکه شده بودم و نمی دانستم که چه باید بگویم. از پدرت خواستم که به من فرصت فکر کردن بدهد. هیچ احساس خاصی به پدرت نداشتم. او همیشه با مهربانی با من رفتار می کرد. او را دوست می داشتم به مانند یک انسان والا، نه مانند مرد رویاهایم. باید تصمیم می گرفتم و این را هم میدانستم که دادن پاسخ مثبت به پدرت، امکانات فراوانی برایم فراهم خواهد ساخت. اما بهیچوجه به دنبال معامله نبودم. با خودم گفتم: اما قبل از اینکه بخواهم به درخواست پدرت جواب بدهم، باید ماجرای زندگی خودم و پریسا را با او در میان بگذارم. او باید بداند که پریسا جزئی از زندگی من می باشد و بدون او منی توانم تصمیم بگیرم. 

سرگذشت خود را برای پدرت تعریف کردم. اگرچه باورش برای او سخت بود و نیم توانست بفهمد که چطور تاکنون توانسته بودم ماجرای پریسا را از او مخفی نگهدارم. اما واکنش او برایم غیر قابل انتظار بود. او به چشمانم نگاه کرد و گفت: فرزند تو را همانند فرزندان خودم در آغوش خواهم گرفت اما اگر او دخترت بخواهد که در پیش آن خانواده ماندگار شود، از تو می خواهم که این موضوع بین خودمان باقی بماند و کسی از آن مطلع نشود. درضمن این قول را خواهم داد که تمام امکانات یک زندگی راحت را برای او فراهم خواهم ساخت و تو نباید نگران او باشی. هر وقت که بخواهی می توانی او را ببینی و هیچ مانعی بر سر راه تو نخواهد بود. درآنصورت اگر پاسخت مثبت باشد، ازدواج خواهیم کرد. 

از پدرت پرسیدم: چرا باید این موضوع را مخفی نگهدارم؟ کار خلافی صورت نداده ام که باید از بیان او شرم داشته باشم.

پاسخی از پدرت نگرفتم و فقط گفت: شرط من برای ازدواج با تو همین خواهد بود. راجع به آن فرصت کافی داری که فکر کنی. اما این را هم بدان اگر جوابت منفی باشد، دیگر جایی در این خانه نخواهی داشت.

به شدت از دست پدرت عصبانی شده بودم و به خودم جرات دادم که به او پرخاش کنم که چطور می تواند تا به این اندازه سنگ دل باشد و چشم بر همه چی ببندد و حتی به کودک خودش نیز فکر نکند. کودکی که مرا مادر صدا میزند و تو میخواهی ما را از یکدیگر جدا سازی. آیا فکر کرده ای که چه می گویی و داری دست به چه کاری میزنی؟

حرفی به زبان نیاورد و فقط نگاهی به من انداخت و از اتاق بیرون رفت.

دچار تشنج شده بودم و نمی دانستم که چه باید کرد. میخواستم از خانه بیرون بروم و دیگر برنگردم. تصور نمیکردم مردی را در مقابل خود ببینم که سردی قلبش بتواند خون را در رگهایم منجمد سازد. به روی صندلی که در اتاق بود نشستم و دیگر نتوانستم جلوی گریه خود را بگیرم. برای خودم و دو کودکی که مرا در چنگ خود گرفته بودند زار می زدم. خوب می دانستم که تنها یک راه در پیش داشتم. یکی را باید قربانی می کردم. اما چطور می توانستم تصمیم بگیرم. به خود گفتم، من هم همان قدر حق زندگی دارم که این دو کودک دارند. چرا باید بین این دو یکی را انتخاب کنم. پریسا فرزند واقعی من هست و این کودک فرزندی ست که به من داده شده است و نمیتوانم او را به سادگی دور بیندازم. او زباله ای نیست که بتوان او را به راحتی در سطل آشغال انداخت و فراموشش کرد. او موجودی ست زنده. موجودی که عشق می پراکند و عشق می طلبد. 

ساعتی در اتاق باقی ماندم تا کمی آرام گرفتم و بعد از اتاق بیرون رفتم و کودکم را دیدم که با خود مشغول بازی بود. او را در آغوش گرفتم وغرق در بوسه کردم و در گوشش گفتم که هرگز او را ترک نخواهم کرد و فقط مرگ مرا از تو جدا خواهد ساخت. 

در نهایت به خواست پدرت گردن نهادم و پذیرفتم  تنها کسی که می باید قربانی شود خودم هستم و نه این دو کودک.

فردای آن روز به پیش پریسا رفتم و تمام ماجرا را برای او و خانواده ای که او را به فرزند خواندگی گرفته بودند، بازگو کردم. آنها تصمیم مرا منطقی دانستند و پریسا نیز با آن مخالفتی نکرد و همین خاطر من را آرام ساخت و توانستم با خیال آرام به خانه برگردم و زندگی تازه خود را با پدرت که انتظارم را می کشید شروع کنم. قرار بود با کسی ازدواج کنم که بیست سالی از من مسن تر بود اما می توانست به من و پریسا امنیت ببخشد و من را از نگرانی برای آینده خود و پریسا دور سازد و همین برای من کافی بود. مهمتر اینکه برادر کوچک تو، مادر دوم خود را هم از دست نمی داد و من نیز مجبور نبودم که یکی را در این میان قربانی کنم.

وقتی به خانه برگشتم به اتاق کوچکی که در طبقه دوم قرار دارد رفتم. پدرت اغلب از آن به عنوان خلوتگاه استفاده می کرد و از مزاحمت دیگران خود را دور می ساخت. ضربه ای به درب زدم و قبل از اینکه اجازه ورود بدهد وارد اتاق شدم که بسیار موجب تعجب او شد. بی مقدمه به او گفتم که تصمیم خود را گرفته ام و حاضر هستم که با تو ازدواج کنم اما با یک شرط. با عجله از جای خود برخاست و درب اتاق را پشت سرم بست و درخواست کرد که در کنارش بر روی صندلی بنشینم... چهره اش کمی درهم ریخته شد و هیچ انتظار نداشت که من به خودم اجازه بدهم که قوانین او را زیر پا بگذارم و با او طوری صحبت کنم که کمتر کسی چنین جرعتی را به خود می داد. همانطور که چشم از من برنمی داشت، بازوی من را به آرامی گرفت و من را بر روی صندلی نشاند. قاطعیتی که در ابراز گفتن اینکه تنها با یک شرط حاضر به ازدواج هستم او را مضطرب ساخته بود اما چاره ای نداشت تا به شرط من گوش دهد و آن را بپذیرد. با صدایی آرام گفت: هیچ مانعی نمی بینم که شرط خود را بگویی... فقط امیدوارم که مانع ازدواجمان نشود... خب... آماده هستم تا شرط تو را بشنوم. نفسی تازه کردم و کمی به خود آمدم و گفتم: با این شرط با تو ازدواج خواهم کرد که هیچگاه از من درخواست فرزند نکنی. او خوب می دانست که نمی تواند با شرطی که گذاشته ام مخالفت کند چرا که عاشق من بود و پیش خود تصور می کرد که شاید در آینده نظر خود را تغییر دهم و بدون اینکه واژه ای به زبان بیاورد شرط من را پذیرفت و لبخندی بر لب آورد که نشان از پیروزی خود می داد. از روی صندلی بلند شدم و در حین بیرون رفتن از اتاق گفتم که باید به بچه سر بزنم، تمام روز از او دور بوده ام... از اتاق بیرون رفتم بی آنکه درب اتاق را پشت سر خود ببندم.

هر دو خوب می دانستیم که ما به وجود هم نیازداریم... او عاشق شده بود و حاضر نبود که به هیچ قیمت من را از دست بدهد و من نیاز به او داشتم تا از قربانی شدن دو کودک جلوگیری کنم حتی اگر به قیمت قربانی شدن خودم گردد. از پدرت عصبانی بودم و او نیز خوب می دانست که نباید سر راهم قرار گیرد و فهمیده بود که برای فروکش کردن عصبانیتم نیاز به زمان است و او زمان لازم را در اختیارم گذاشت تا همه چی به حال عادی خود برگردد. 

صاحب میخانه به میز نزدیک می شود و به آنها می گوید که میخانه را باید ببندم. آنها آخرین پیاله مشروب خود را سر می کشند و از میخانه بیرون می زنند. بی آنکه مقصدی را برای خود در نظر داشته باشند به قدم زدن ادامه می دهند بی آنکه تمایلی به برای حرف زدن از خود نشان دهند. دقایقی دیگر به قدم زدن ادامه می دهند تا اینکه برادرش سکوت را می شکند و می گوید: وقت آن است که از تو خداحافظی کنم... هر آنچه را که باید می گفتم به زبان آوردم و فکر نمی کنم که چیز دیگری باشد که بخواهی آن را بدانی. او را در آغوش می گیرد و بعد او را همانند زورقی که در طوفان گرفتار شده است رها می کند. اما این را هم خوب می داند که او تنها کسی است که می تواند خودش را از این طوفانی که او را در خود گرفته، رها کند. 

برمی گردم و برادرم را که در حال دور شدن است با چشمانی که اشک در آنها حلقه زده است همراهی می کنم تا اینکه از جلوی چشمانم ناپدید می شود. در جای خود ایستاده ام و قادر به رفتن نیستم. نمی دانم که به کجا باید رفت... به خانه برگردم یا اینکه به پرسه زدن در خیابان مشغول شوم تا شاید کمکی باشد برای هضم آنچه را که به آن پی برده ام. چطور می توانم با پدری روبرو شوم که چنین ظالمانه با مادرم رفتار کرده است. چه دلیلی برای این کارش داشته است جز اینکه خودخواهی خود را بر او تحمیل کند. هیچگاه اینچنین دچار استیصال نشده بودم که نتوانم تصمیم بگیرم، که چه باید کرد. پاسی از شب گذشته بود که به خانه برگشتم و مستقیم به اتاق خود رفتم و با همان لباسی که به تن داشتم بر روی تختخواب دراز کشیدم و به سقف اتاق زل زدم و اینکه فردا چگونه می توانم به چشمان پدرم نگاه کنم و به او نگویم که می دانم که با مادر و خواهری که از من ربودی، چه کرده ای. 

محمود میرمالک ثانی

ادامه دارد...        

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید