جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷ - ۱۴ دسامبر ۲۰۱۸

جنگ نرم علیه اعدام های سال ۶۷

۰۹ مهر ۱۳۹۷

جا دارد هر کدام از ما به سهم خود به این مساله بیاندیشیم که مسئولیت فردی، سیاسی و اجتماعی خود را در مقابله با این جنگ، در تلاش برای تبدیل کردن اعدام های سال شصت و هفت به یک معیار در سیاست ایران چقدر انجام داده ایم، چقدر در این جهت این که جنایتکاران نتوانند به چهره های محبوب سیاسی تبدیل شوند تلاش کرده ایم، چقدر تلاش کرده ایم صدای جنبش دادخواهی در برابر این گونه عوام فریبی ها و در برابر سرکوب چه از نوع سخت و چه از نوع نرم آن باشیم؟

* متن سخنرانی در جلسه ی یادمان سی امی سالگرد اعدام های سیاسی سال ۶۷ در شهر کلن آلمان - ۲۹ سپتامبر ۲۰۱٨

ما هر سال در این ایام، یعنی سالگرد اعدام های سیاسی سال ۶۷ چنین مراسمی را در کشورهای مختلفی برگزار می کنیم، می گوییم، می نویسم، یاد می داریم، اما چرا نتوانسته ایم موضوع کشتارهای سیاسی سال ۶۷ و به طورکلی اعدام های پرشمار و قتل و شکنجه ی مخالفان را، در سیاست جاری کشور به یک مساله ی درجه ی اول و اصلی تبدیل کنیم؟

در این مدت البته تلاش های زیادی شده است و بیشتر از همه باید از پیگیری ها و کوشش های خانواده های قربانیان این کشتارها قدردانی کرد. یک سری عوامل که نگذاشته است موضوع قتل های سیاسی به یک معیار تاثیرگذار در صحنه ی سیاسی ایران تبدیل شود، سرکوب مستمر تلاش های خانواده ها و فعالین و احزاب سیاسی است. این موضوع بر همه ی ما روشن است. امروز اما من می خواهم بر روی جنبه دیگری تمرکز کنم، عنوان این بحث را «جنگ نرم» علیه اعدام و کشتارها گذاشته ام. جنگ نرمی که در همه ی این سال ها ادامه داشته و بخش هایی از حکومت جمهوری اسلامی وظیفه ی اصلی پیشبرد آن را برعهده گرفته است و متاسفانه برخی از نیروهای خارج از حکومت در مقاطع مختلف سربازان چنین جنگ نرمی شده اند.

آن چه را که در این جا و در مثال هایی که خواهم گفت مطرح می کنم، شاید همه با هدف این جنگ نرم صورت نگرفته باشد و مقاصد دیگری را هم دنبال می کرده است، اما کارکرد مستقیمی در این جنگ نرم علیه اعدام های سیاسی و جنبش دادخواهی بازی کرده است.

من برای طرح این بحث، به عقب می روم، سال های آغازین جنبش اصلاحات. بعد از دوم خرداد ۷۶ به تدریج ما شاهد طرح گفتمان های نوینی از سوی برخی از نیروهای سیاسی در این مورد هستیم. تاکید افراطی و انحرافی بر به اصطلاح سیاست ضدخشونت به طرح تزهایی انجامید مانند: ما هدفمان سرنگون کردن جمهوری اسلامی بود، و او هم زورش بیشتر بود و متقابلا ما را سرنگون کرد! با چنین استدلالاتی پایه نظریه ای گذاشته شد که خشونت دولتی و از جمله اعدام های گسترده سال ۶۷ را با سیاست های رادیکال و انقلابی همسان می گرفت. این سیاست بعدها در اشکال متفاوتی دنبال شد. طرح شعارهایی مثل می بخشیم و فراموش نمی کنیم، نقد غیرمنصفانه جنبش دادخواهی و مترادف گرفتن آن با خشونت و اعدام های انتقام جویانه، از جمله ی این موارد بود که در صفوف اپوزیسیون گسترش یافت.

اصلاح طلبان از یک سو با پیشه کردن سکوت نسبت به این اعدام ها و از سوی دیگر با دامن زدن به طرح گرایشات پیش گفته، اپوزیسیون را منشقق کرده و مانع شکل بستن یک سیاست واحد نسبت به کشتارهای سال ۶۷ می شدند. دامن زدن مداوم به این فکر که هر کس «نمی بخشد» و خواهان رسیدگی به این جنایت است، به دنبال اعدام و انتقام جویی و موج جدیدی از خشونت است، به طور مداوم از سوی اصلاح طلبان به داخل اپوزیسیون سرزیر می شد.

برخی از نیروهای غیرحکومتی و از جمله فعالین ملی – مذهبی در این تبلیغات با اصلاح طلبان همداستان شدند. من در اینجا به نوشته ای اشاره می کنم که با نیتی در ظاهرخیرخواهانه، خواهان انحلال «مادران خاوران» به منظور جلوگیری از دور تسلسل خشونت، اعدام و انتقام جویی و پیوستن این مادران به «مادران صلح» شده بود. آقای تقی رحمانی در این نامه با طرح پیشنهاد انحلال مادران خاوران در مادران صلح می نویسد: «باور کنید همانگونه که تاکنون بوده و خواهد بود در صورت اصرار بر انتقام، باز فرزندان و نوه هایمان مرغان عروسی و عزا خواهند بود.» *
این نمونه را از آن رو در اینجا آوردم تا نشان بدهم کم نبوده اند و نیستند کسانی که تاکید مادران خاوران بر جنبش دادخواهی را «اصرار بر انتقام» وانمود کرده اند.

در سال های اخیر که سکوت در برابر این جنایات روز به روز بی معنا تر می شود، چهره های به ظاهر موجه اصلاح طلبان به میدان آمده اند تا مسئولیت این جنایت را به گردن دیگران بیاندازند و یا دست کم آن را بین حکومت و اپوزیسیون سرشکن کنند. کسانی مثل مصطفی تاج زاده و عیسی سحرخیز که هنوز وقتی زبان باز می کنند تا در مورد این اعدام ها بگویند، اعدام ها را به عملیات مرصاد مجاهدین خلق متصل می کنند. توجیهات آن ها به خودی خود اهمیت زیادی ندارد، زیرا در چارچوبه ی توجیهات حکومتی می گنجد که می کوشد بر جنایت خود سرپوش بگذارد. اما مواضع و استدلال کسانی از میان نیروهای خارج از حکومت، از میآن ما، که می کوشند این توجیهات را به نوبه ی خود توجیه کنند، بر دشواری کار می افزاید.

***
اکنون در صحنه ی سیاسی ایران ما با مجموعه ای از انکار، سکوت، توجیه و بالاخره معامله گری سیاسی در مورد این اعدام ها و بر سر خون رفقای جان باخته مان روبرو هستیم. من در اینجا به سه مورد اشاره می کنم و نشانه هایی از جنگ نرم علیه جنبش دادخواهی در ایران را در آن ها نشان می دهم.

اول در مورد هاشمی رفسنجانی
نقش او در بسیاری از قتل های دو دهه ی اول انقلاب و از جمله در ترور دکتر قاسملو در وین و ترور دکتر شرفکندی و یارانش در میکونوس در برلین بر همه ی نیروهای اپوزیسیون آشکار بود. دادگاه میکونوس در برلین رسما بر این نقش صحه حقوقی گذاشت. در ابتدای دوران اصلاحات اکبر گنجی با نهادن لقب عالیجناب سرخ پوش بر او، جزئیات بیشتری از جنایاتی را که او و وزارت اطلاعاتش در آن دست داشتند، فاش کرد. بعدتر وقتی اصلاح طلبان برای بالا رفتن از پلکان قدرت به او نیاز پیدا کردند، همه ی این قتل و کشتارها فراموش شد و رفسنجانی با توجیهانی نظیر این که آدم ها عوض می شوند و زمانه هم عوض شده است، تا حد یکی از رهبران اصلاحات در ایران عروج کرد.
آن چه که جامعه ی ایران و جوانان ایرانی از چنین سیاستی آموختند چه بود؟ این بود که می توان دو دهه در راس سلسله و زنجیره ای از جنایات و آمر کشتارهای بی شمار بود و سرانجام به مثابه یک سیاستمدار محبوب و اصلاح طلب در خاک آرام گرفت. عروج هاشمی رفسنجانی به موقعیتی که در پایان به ناحق به آن دست یافت، ممکن نمی شد مگر آن که ایده های دادخواهی در ایران زیرپا گذاشته و پایمال شود. وقتی کسی که آمر بسیاری از جنایات در این کشور بوده، در صدر نشانده شود، طبیعی است که جنبش دادخواهی و قربانیان آن به یک موضوع بی اهمیت فرو کاسته شوند.

مورد دوم. انتخابات ۹۴ و ۹۶
اصلاح طلبان در همان زمانه ای که احتمالا اشکی هم بر کشته شدگان سال ۶۷ و دیگر قربانیان استبداد سیاسی در ایران می ریختند، در سال ۹۴ مردم را به رای دادن به کسانی دعوت کردند که نامشان در زمره ی آمران کشتارهای سال ۶۷ قرار داشت. بخشی از نیروهای اپوزیسیون با آن ها همراهی کردند. پیشتر از آن وقتی حسن روحانی، مصطفی پورمحمدی یکی از اعضای هیات مرگ در سال ۶۷ را به عنوان وزیر دادگستری برگمارد، شاهد اعتراضی از جانب آن ها نبودیم و در حمایتشان از حسن روحانی تجدیدنظری صورت نگرفت.
همه ی این ها فرصت های بزرگی بود که برای طرح مساله ی کشتارها در سطح جامعه، یکی بعد از دیگری از دست می رفت.
دو سال بعد، همان ها که مردم را به رای دادن به عاملین کشتارها دعوت کرده بودند، با ملقب کردن ابراهیم رئیسی کاندید رقیب حسن روحانی به «آیت اله قتل عام» نقش او را در قتل های سال
۶۷ در مرکز تبلیغات خود قرار دادند و نشان دادند که برای آن ها قتل های سال ۶۷ و دیگر قتل های سیاسی در ایران دکانی است به منظور رای جمع کردن در برابر رقیب و نزدیک شدن به قدرت.

سوم. کشتارهای اخیر
من می خواهم به مورد آخر و تازه تر که بسیار هشدار دهنده است اشاره کنم و نتیجه گیری این بحث را انجام بدهم. 
در یک ماهه ی اخیر شاهد دو جنایت بزرگ در سطح کشور بوده ایم. اول در کردستان، اعدام سه زندانی سیاسی کرد و سپس حمله ی موشکی سپاه پاسداران به مقر احزاب کردی در خاک کردستان عراق که به کشته شدن نزدیک به بیست نفر و مجروح شدن تعدادی دیگر انجامید. دوم جنایتی که همین اخیرا در اهواز صورت گرفت. آیا ما شاهد برخورد یکسان و بدون تبعیضی از سوی نیروهای سیاسی کشور با این دو جنایت بوده ایم؟ اصلاح طلبان در مورد جنایت اول و خشونت و تروریسم دولتی سکوت کردند. در مورد اهواز اما ما شاهد انتشار یک بیانیه با چهار صد و چند امضا هستیم. اگر نام بسیاری از فعالین چپ و رفقای ما از جمله از همین حزب چپ ایران پای این اعلامیه نبود، می شد آن را حتی نخوانده به کناری گذاشت. روی سخن اینجا بیشتر با همین طیف از امضاکنندگان است که همچنان دارند در میدانی بازی می کنند که طول و عرض و کل مختصات آن را اصلاح طلبان حکومتی تعیین می کنند.
می توان پرسید چرا بیانیه ی مشابه ای از «طیف های مختلف سیاسی کشور با دیدگاه های متفاوت» در مورد جنایت و تروریسم دولتی در کردستان منتشر نشد؟ می توان پرسید چرا بیانیه ی مشترکی به مناسبت سی امین سالگرد اعدام های سال ۶۷ منتشر نشد؟ چنین نوعی از هم کلامی ها، هنوز هم که اصلاح طلبان موقعیت خود را در جامعه بسیار از دست داده اند، در میدان هایی برگزار می شود که آن ها می خواهند.
تبعیض یکی از بارزترین وجه سیاست اصلاح طلبانه در برخورد با قربانیان این حکومت و یکی از سلاح های جنگ نرم برای تضعیف جنبش دادخواهی در کشور است که همواره وجود داشته و بی وقفه از آن استفاده شده است.

* * *

جا دارد هر کدام از ما به سهم خود به این مساله بیاندیشیم که مسئولیت فردی، سیاسی و اجتماعی خود را در مقابله با این جنگ، در تلاش برای تبدیل کردن اعدام های سال شصت و هفت به یک معیار در سیاست ایران چقدر انجام داده ایم، چقدر در این جهت این که جنایتکاران نتوانند به چهره های محبوب سیاسی تبدیل شوند تلاش کرده ایم، چقدر تلاش کرده ایم صدای جنبش دادخواهی در برابر این گونه عوام فریبی ها و در برابر سرکوب چه از نوع سخت و چه از نوع نرم آن باشیم؟

در مورد احزاب و گروه های سیاسی، به نظر من نیروهای اپوزیسیون اگر قرار است در صف اپوزیسیون بمانند، باید به سیاهی لشکر شدن در نمایشاتی که تبعیض حتی در مورد کشته ها را به بارزترین وجهی به نمایش می گذارد پایان دهند. ما اکنون بعد از بیشتر از بیست سال جنبش اصلاح طلبی حکومتی، دلایل بسیاری در دست داریم که آن ها نه تنها کمکی به مبارزه با سرکوب و شکنجه و اعدام مخالفین نمی کنند، بلکه آن جا که این سرکوب و اعدام و شکنجه دامن خودشان را نمی گیرد، اساسا به آن بی توجه و در برخی موارد همراه آن هستند. اپوزیسیون به شمول احزاب سیاسی باید سیاست واحد و محکمی در برابر این گونه عوامفریبی ها بر عهده بگیرد. ما اگر می خواهیم، مبارزه با اعدام، حقوق بشر و آزادی های سیاسی در جامعه ی ما به یک ارزش واقعی تبدیل شود، باید بر این نرمخویی ها بر سوءاستفاده کنندگان از همه ی این واژه ها و مفاهیم سخت بگیریم.

حوادثی که از دی ماه گذشته در کشور ما اتفاق افتاده است، موقعیت برتر و هژمون اصلاح طلبان در جامعه را از بین برده است. آن ها اکنون بسیار تلاش می کنند تا این موقعیت را دوباره به دست بیآورند و برای این منظور به همراهی و پشتیبانی نیروهای مخالف محتاج شده اند. نیروهای اپوزیسیون اگر می خواهند یاد جانباختگان سال ۶۷، قتل های زنجیره ای، ده ها قتل در خارج و داخل کشور را که تا همین امروز به رامین حسین پناهی و مرادی ها رسیده و به همین جا هم متوقف نخواهد شد، قدر بگذارند، اگر می خواهند مخالفت با اعدام و شکنجه و ترور و خشونت را در صدر سیاست در ایران بنشانند، باید همکاری با هر نیرویی در هر سطحی را به اتخاذ مواضع روشن علیه اعدام های سیاسی در ایران و شکنجه و ترور مشروط کنند و خود جبهه ای مشترک در همه ی این عرصه ها بگشایند. 
 

 

 

بخش: 
منبع: 
سایت اخبار روز

افزودن دیدگاه جدید