يكشنبه ۰۴ آبان ۱۳۹۹ - ۲۵ اکتبر ۲۰۲۰

گلوله، سقوط ازکوه، یخ زدگی، فقط برای یک لقمه نان!

درسوگ دونوجوان کولبر: فرهاد و آزاد

۰۱ دی‌ ۱۳۹۸

درمیان کولبران دانش آموختگان دانشگاهها و نیز کولبرانی از سن ۱۲ تا ۷۰ساله نیز دیده میشوند؛ حتی زنان و افراد معلول با یک پای مصنوعی نیز کولبری میکنند؛ تمام این تلاشها در عبور از کوه ها و صخرهای مرگ آفرین، فقط برای گذران یک زندگی فقیرانه است و در هر هفته چندین نفر در این راه پرخطر جان خود را ازدست میدهند.

هنوز دهها خانواده درشهر مریوان درسوگ عزیزانشان که در خیزش اخیرکشته شدند، در ماتم و عزا بوده و صدها خانواده دستگیر شدگان و مفقود شدگان، نگران سرنوشت فرزندان خود بودند که خبر مرگ دوبرادر کولبر بر اثر یخ زدگی، دردنیای مجازی پخش گردید. مرگ فرهاد وآزاد دوبرادر ۱۴ و ۱۷ ساله اهل روستای "نی" در اطراف مریوان، بار دیگر مردم کردستان، به ویژه مریوان را دراندوه فرو برد. دیرگاهیست که اندوه و شیون و زاری بمناسبت مرگ عزیزان بازندگی مردم کردستان عجین شده دراین 40 سال هزاران جوانان کرد درراه مبارزه برای آزادی وعدالت جان باخته یا زندان وشکنجه را تجربه کرده اند.

کردستان دیر بازیست که از توسعه نیافتگی رنج می برد و افزون بر آن به علت مبارزات گسترده مردم آن برای آزادی و عدالت، کردستان امنیتی ترین منطقه ایران است؛ امکان کار درکردستان بسیار اندک است، چنان که پس از بلوچستان محروم و فقیر، بیشترین تعداد بیکاران را دارد، و افزون بر آن امنیتی بودن کردستان، باعث شده که جوانان یا یه خارج از کشور پناهنده شوند یا برای کار و اشتغال به تهران و یا شهرهای بزرگ مهاجرت کنند. چنانکه اکثریت کارگران ساختمانی را در تهرا ن کردها تشکیل میدهند؛ در این شرایط، یکی از راه های تأمین معاش درکردستان اشتغال به کولبری است، که کالاهای مورد نیاز کردستان عراق را پس از تحمل مشقات زیاد از کردستان ایران به آنسوی مرز حمل می کنند و در قبال آن، اندک دستمزدی دریافت می کنند. دراین راه صعب العبور کولبران با حطرات بسیاری، مانند مورد گلوله خوردن، سقوط از کوه و یخ زدگی، و یا روی مین رفتن، روبرو میشوند.

افزون بر این خطرات مرگ آفرین، ممکن است کالاهای آنان نیز توسط پاسداران مصادره شود؛ یا ناچار به پرداخت رشوه شوند و گاهی نیز وحشیانه مورد ضرب و شتم قرار می گیرند، و جریمه و زندانی می شوند. درمیان کولبران دانش آموختگان دانشگاهها و نیز کولبرانی از سن ۱۲ تا ۷۰ساله نیز دیده میشوند؛ حتی زنان و افراد معلول با یک پای مصنوعی نیز کولبری میکنند؛ تمام این تلاشها در عبور از کوه ها و صخرهای مرگ آفرین، فقط برای گذران یک زندگی فقیرانه است و در هر هفته چندین نفر در این راه پرخطر جان خود را ازدست میدهند. بعصی از کولبران که از وصعیت مالی نسبتاً بهتری برخوردارند از اسب و قاطر برای حمل کالا استفاده می کنند، و اگر در کمین پاسداران گرفتار شوند، اسب های آنان مصادره میشود و پاسداران، چنان که فیلم های آن دردنیای مجاری موجود است با حنده و تمسخر، حیوانات را به گلوله می بندند.

رحیمی که در دوران احمدی نژاد استانداری کردستان را بعهده داشت با مباهات اعلام کرده بود که اسلحه را از جوانان کردستان گرفتم و انان را به اعتیاد مبتلا کردم؛ این اعتراف نشانگر عدم مسئولیت حاکمیت نسبت به زندگی شهروندان، و کینه آنان نسبت به مردم کردستان است؛ این بی مسئولیتی تنها کردستان را در بر نمیگیرد، وجود هزاران کارتن خواب و گورخواب و بی خانمان و بیکار و بزهکار و زندانی، کارنامه ننگین ۴۰ ساله جمهوری اسلامی است.

مردم مریوان همانند دیگر مردم ایران که در وقوع زلزله و جاری شدن سیل از هموطنان خود حمایت کرده و به یاری آنان شتافتند؛ به دنبال شنیدن خبر گرفتار شدن دو برادر در برف، صدها نفر از مردم مریوان با امکاناتی که در دسترس داشتند به یاری آنان شتافتند؛ با وجود این که درسرمای سخت و در بوران و برف تا زانو در برف فرورفته بودند، ساعتها تلاش کردنذ، اما دریغا که فقط تواستند پیکر بی جان و یخ زده این دو نوباوه را از زیر برف خارج کنند؛ در روز خاکسپاری این دو نوجوان هزاران نفر ازمریوان و روستاهای اطراف، در حالی که یک تکه نان به نشانه: «مرگ بخاطر یک لقمه نان» را در دست داشتند، علیه رژیم شعار می داند.

پدر و مادر این دو نوجوان از معلولیت و فقر رنج می برند، چنان که در آغاز فصل سرما این خانواده که توان خرید بخاری گازی را نداشتند، اهالی روستا به یاری آنان شتافتند و یک بخاری به آنان اهدا کردند. مادر فرهاد گفته بود پسرم با شکم گرسنه به کولبری رفت و قربانی یک لقمه نان شد.

درخاتمه یادی می کنم از یکی از داستان های نویسنده مردمی زنده یاد علی اشرف درویشیان، او در داستان "هتاو"، سرکذشت دختر دوارده ساله فقیری را به تصویر می کشد که پدرش بر اثر فقر او را به عقد پسر خان در می آورد، اما در شب عروسی هتاو دچار خونریزی میشود و قبل ازرساندن به بیمارستان، در چنگال مرگ گرفتار می شود. این داستان واقعی بود، و علی اشرف تعریف میکرد که خودم هتاو را بغل کردم تا او رابرای رساندن به بیمارستان، سوار کامیون کنم و پدر هتاو گریه کنان می گفت: دخترم فدای یک لقمه نان شد. علی اشرف نیست تا ببیند دیگر هموطنان نوجوانش، همچنان بخاطر یک لقمه نان قربانی بی عدالتی می شوند.

 

افزودن دیدگاه جدید