جمعه ۲۸ تير ۱۳۹۸ - ۱۹ ژوئیه ۲۰۱۹

"ما" بر متن آن "انقلاب"! (متن کامل)

۱۳ بهمن ۱۳۹۷

"29 بهمن" آغازی بود برای یک پایان و تا حد زیادی هژمونی یابی روحانیت در آن. گرچه این دومی، نه هنوز قابل‌فهم و رؤیت برای بسیارانی و ازجمله "ما". "29 بهمن" اذهان را برای پذیرفتن رهبری روحانیت به زعامت خمینی آماده کرد.

درباره این نوشته

سالگرد امسال انقلاب 57، انگیزه مضاعفی شده برای پرداختن دیگربار به این پدیده سرنوشت‌ساز در قالب نوشته‌ها، برنامه‌های رادیو و تلویزیونی، سمینارها و کنفرانس ها و نیز گفت‌ و شنودها در شبکه های مجازی. رویکردها در این زمینه از نظر مضمونی و جهتگیری، در یکی از این سه می گنجند: 1) تایید از ستایش تا دفاع؛ 2) رد، خشمگین تا پشیمان؛ و 3) نقد آن از برون یا درون. نگارنده در سومی جا دارد و نگاشته اش مبتنی است بر نگاه از درون به عملکرد چپ در متن انقلاب.

نوشته حاضر، به بازتاب تحولات فرایند دو ساله پیش از 22 بهمن در ذهن "ما" (چپ آن زمان) می پردازد. فرایندی که اگر تا اواخر پاییز 1356 عمده میداندارش چپ سکولار، مجاهدین خلق، "ملیون" و تعلیم یافته های شریعتی بود در ادامه اما با چیرگی روحانیون شیعه پیش رفت و پایان خود را هم در سلطه یابی همین ها جشن گرفت.

"ما" اینجا، رساننده یک کلیت است و با چشم پوشیدنی آگاهانه به وجود تفاوت های نظری و رویکردی گاه جدی میان مولفه های آن. کلیتی پراکنده به لحاظ جغرافیایی، تشکیلاتی، زندانی، محفلی و فردی اما در مواجهه با "آن انقلاب" کمابیش این چنین: تکریم ایده انقلاب و مشتاق برای تحقق آن، انقلاب ایران انقلابی ماهیتاً عدالت خواه و امپریالیسم ستیز، نگاهی غیر منتقد به خلق، لیبرالیسم همچون آفتی برای انقلاب و دمکراسی نیز یک مقوله صوری و مضموناً بورژوایی، و بلاخره اینکه سکانداری انقلاب از آن جریان های مترقی.

این نوشته توسط فردی معین به بیان می آید و همین، چه بسا اینجا و آنجا به نوشته جنبه شخصی دهد؛ اما اگر در نظر آید که "من" پیش ماها، معنی خود را در "ما" می یافت آنگاه می توان از ویکتور هوگو یاری گرفت که گفت: وقتی از خود بگویم از تو گفته ام!

خرابکاری شاه، خمینی مخرب وخطاهای "ما"!

"ما" بخاطر پاسخگویی درخور به نیازهای امروز، نیازمند بازگویی حقیقت گذشته خود است. "ما"یی که، به تاکید باید گفت چه در گذشته و چه حال، دوستدار صمیمی سعادت مردم زحمتکش بوده و هست.

از تکرار این حقیقت تاریخی که شاه جامعه به سوی انقلاب راند و ایران را به ناگزیری انفجار کشاند، نباید بازماند. تداوم دیکتاتوری فردی، در سربزنگاهی "نه!" گفتن همگانی را پاسخ می گرفت که سرانجام در بازه زمانی 56 و 57 گرفت و در شکل انقلاب سر برآورد. خواسته مشارکت جویی - چونان حقی ملی- عیان بر متن جامعه بود و خشم عمومی علیه تکتازی ها و سرکوبگری های سلطانی، به حالت غلیان زیر پوست شهر. پاسخ شاه به ملت اما چنین: تک فرمانروا منم، کافی برای تعیین تکلیف امورات 35 میلیون نفر و "محق" در دوختن لب هر منتقد و برداشتن هر معترض مبارز ریسک پذیر از سر راه! درست همانند لویی چهاردهم که گفت: فرانسه، یعنی من! شاه، ایران را در کوتاه قامت خود دید و از تعرض گستاخانه مستمر علیه حقوق جامعه دست برنداشت؛ در کشوری که، از حافظه تاریخی یک سده مخالفت با استبداد و دیکتاتوری برخوردار بود و واقع بر مسیر سرمایه داری. انقلاب تحمیلی بر مردم ایران علیه دیکتاتوری، جا داشت و شرکت در آن، حق و وظیفه ای که همین امروز نیز بر حقانیت و ضرورت اش استوار باید ماند. آنکه دیکتاتوری را در هر زمان و از هر نوع آن "نه!" نگوید، تمکین به دیکتاتور دارد! بحث درباره آن انقلاب، اصالت خود را از "نه!" می گیرد و نه از نفی "نه!" گفتن به دیکتاتوری.

این انقلاب در دو موضوع زمینه سازی و تحقق، دو رهبر داشت: شاه و خمینی! اما خود توجیهی و دگر فریبی خواهد بود هرگاه نتوانیم واقعیت "ما" را در کشاکش آن انقلاب ببینیم و نخواهیم خویشتن خویش را دیگربار در آیینه تاریخ انقلاب باز یابیم. در مناقشه تاریخی میان شاه و شیخ، صد البته که "ما" در مقایسه با این دو قطب اصلی در انقلاب، عاملی تعیین کننده نبودیم و طبعاً نیز نه متقبل عمده مسئولیت تاریخی در قبال آنچه که گذشت. اما "ما" نیز نه چندان بی سهم و نقش نبوده ایم. این "ما" اگر، هم از اسلامگرایان طلبکار است و هم از سلطنت، اما به مردم و خودش بدهی دارد که باید ادا شود. نقد دیروز خویش، بخشی از پرداخت این بدهی است!

آغاز دگردیسی انقلابی ایران در نیمه دهه پنجاه، بهیچوجه با اسلام نبود بلکه در مطالبه آزادی ها چهره داشت. ابتدای یک پروسه مرکب را نمی توان با فرجام آن تبیین کرد. شاه نخواست نداهای آزادیخواهانه ای که طی سالهای مدید از گلوی جامعه در می آمد را بشنود. رژیم او هر انتقاد و اعتراضی را حتی در اوضاع بحرانی نیمه دهه پنجاه پس زد؛ شرایطی که در آن، خود آمدن را نیاز بود که از سوی برخی عقل سلیم ها گوشزد شد و اما ناشنیده ماند. شاه اگر عادت به نشنیدن را ترک می گفت و به موقع در سلطان بازی هایش تجدید نظر می کرد، چه بسا ایران در مسیری دیگر می افتاد.

ترکیب همزمان مدرنیسم و دیکتاتوری پانزده ساله آخر محمد رضا شاه به منظور بازتولید تجدد آمرانه و مستبدانه پدرش رضا شاه در فرازی تازه، دو پیامد داشت: روبیدن بیش از پیش سپهر سیاسی کشور از منتقدان و مخالفان در هر دو بال چپ و میانی آن – حتی قسماً در خود راست نیز!- و سوق دادن نیروی سنت در جامعه به انسجام یابی زیر پرچم عقب مانده ترین جریان سیاسی یعنی روحانیت خلف شیخ مشروعه. نه تحقق این تز مشهور ولو حاوی عناصری از واقعی بینی ها در خود، مقدر بود که ایران یک حکومت آخوندی به روحانیت بدهکار است (منسوب به احمد کسروی قربانی تروریسم اسلامی) و نه توجیه نظری آن سیاست در قبال بنیادگرایی اسلامی پایه واقعی دارد که بنا به آن، گویا انقلاب اسلامی در ایران جنبه ناگزیری داشت. نظری که، انقلاب اسلامی را پسامد ناگزیر "بیداری اسلامی" و طغیان مسلمین علیه "استعمار نو" می فهمد و با گریز از نگریستن نقادانه در ضعف های نیروی تحول و پیشرو جامعه، ولو ناخواسته به کر و کور ماندن چشم و گوش نقاد دامن می زند.

شاه و شیخ، حکومت کرده اند و ورشکستگی تاریخی کلان و استراتژیک از خود بجا گذاشته اند، "ما" اما در روند انقلاب بهمن، از نابالغی های خود در فهم جایگاه آزادی و ضرورت دمکراسی ضربه خورد و از همین زاویه نیز به انقلاب و جامعه آسیب زد. عدالت اجتماعی، تنها بر بستر این دو می توانست عملی شود و نه با اشتعال آتش ضد امپریالیسم، که اگر هم در جایگاه خود لازم است، محور قرارگرفتنش در زمان و مکان ایران انقلابی 57 آدرس دادنی بود غلط. در مبارزه علیه شاه دیکتاتور با نافذیت رهبری دینی بر انقلاب ضد شاهی، نمی شد سنگر بان دمکراسی بمثابه بستر عدالت اجتماعی شد وقتی خود فهیم و منادی این بستر و مولفه گرهی و محوری نباشی. مبارزه طبقاتی در فضای تیره و مه آلود و دیکتاتوری، محکوم به اعوجاج است هرگاه که نخواهد مقدمتاً به تعیین تکلیف سر دمکراسی سیاسی برخیزد و آن را اولویت دهد! عقربه ترازوی خود میزانی "ما"، دچار انحراف اساسی بود و کاملاً از جنس سلبی، که می دانیم سلب بی اثبات، گنگ است و از نوع "بی مایه فطیر". اتبات بی برنامه و صرفاً آرمانی، مستعد کژراهه رفتن است و افتادن به بیراهه.

و اکنون بنگریم خود را در آیینه فرازهای انقلاب 1357 تا در هر گام آز آن، بر "ما" درنگ ورزیم.

از شب های شعر تهران تا شورش طلاب در قم

مهر 1356 بود که از برگزاری باشکوه "شب های شعر" - و هر شب آن شورانگیزتر و برانگیزاننده تر از قبلش- خبردار شدیم. برداشت "ما" از آن، و در رابطه با جایگاهش در مسیر رادیکالیسم انقلابی، چیزی نبود فراتر از اندک باز شدن فضا و بهره گیری بجایی که روشنفکران از فرجه یابی ناشی از جیمی کراسی تحمیلی بر شاه کردند. در نگاه رادیکال "ما"، "شب شعر" حرکتی بود از آن خلق اما نه هنوز جوشیده از "اعماق"، و لذا نه که حائز جایی خاص در ذهن انقلابی "ما". آن را برآمدی ارزیابی کردیم بهره گیر از نوعی "سوپاپ اطمینان" که بر حسب اراده ساواک هر لحظه جمع شدنی است و بنابراین، نه امکان پاییدن دارد و نه دوام آوردن. مثبت ترین جنبه این شب ها را در گردآوردن نیروی جوان مبارز دیدیم؛ زیرا اینها بودند آماده ترین نیرو برای رودررویی با حکومت که از سرایندگان "شب شعر" انگیزه جهت تحرک سیاسی می گرفتند. عمده برای "ما"، خیابان داغ بود تا تعمق سرد حول گرهگاه های جنبشی که داشت به تدریج چهره می نمود.

بگذریم از اینکه خود همین "شب شعر"های روشنفکران سکولار، بیشتر محل تولید شور بود علیه راس قدرت مستقر تا حامل چیزی باشند از جنس شعور جهت دار و اندیشیدن پیرامون کیفیت مبارزه ضرور با قدرت. دیکتاتوری شاه، در مقیاس ملی، جای چندانی برای تعمیق شعور باقی نگذاشته بود. شور برحق بود اما با کمبودی بزرگ در خود. این شور ضرور، شعوری هوشمند نیاز داشت برای سمت و سو یابی دمکراتیک مبارزه علیه دیکتاتور. از این کیمیا، چیز چندانی در "شب شعر"های نیمه 56 به نمایش درنیامد. همه کشور بالقوه شور بود و می رفت تا در "شور حسینی" بالفعل مستحیل شود!

سه ماه بعد بود که ماجرای مشهور آن مقاله فرمایشی در روزنامه "اطلاعات" پیرامون "ارتجاع سرخ و سیاه" پیش آمد و باعث زبانه کشیدن آتش خشم حوزویان قم گردید. خبر بهم ریختن این شهر و کشته و مجروح شدن چند نفر از طلبه های شورشی، گوش "ما" را تیز کرد. اما نه در کیفیتی که "قم" را چه در خودش و چه جایگاهش در کل کشور جدی بگیریم. "فالانژها"، اصطلاحی که در باره طلبه ها و مذهبی های متعصب به کار می بردیم، حضور آنها از حوالی 54 در زندان ها سرعت گرفته بود اما فقط بعد واقعه قم بود که توانستند وزنی محسوس در صحنه بیرون و در زندان ها بیابند. "ما" البته با این متعصب های مذهبی در مبارزه شان با رژیم ابراز همدردی می کردیم ولی پذیرفتن اینکه یک شورشگر مذهبی متعصب فردی است انقلابی، ناهمخوان با نگاه "ما" نسبت به شکوه والای امر انقلاب!

بیژن جزنی قبلاً گفته بود که قدرت گیری روحانیت را می باید یک احتمال سیاسی واقعی دانست. اما وی نیز نه که این پدیده ضد شاه و امریکاستیز را با انقلابی بودنش توضیح دهد، زیرا همگی "ما" اصل انقلاب را در هر حال پیشرونده و مثبت می دانست! تفکر دترمینیستی، جان سخت تر از آن بود که انقلاب را در شق واپسگرایی اش نیز ببیند. او بدرستی خمینی را جنگنده ای می دید برای احیای گذشته و رقیبی برای نیروهای انقلابی در آینده؛ رقبایی که در مبارزه علیه شاه و "مستشاران امریکایی" اشتراک موضع داشتند. تیزبینی های او در برخورد با ایدئولوژی مجاهدین خلق نیز طی آن جزوه در زندان، بیشتر بر این تمرکز داشت که دارند با داعیه گری در مارکسیسم، مارکسیسم اصیل را می آلایند.

در 1356- سال آغاز انقلاب، ترکیب انقلاب و طلبه محل چندانی در ذهن "ما" نداشت؛ گرچه بدانگونه که در ادامه خواهد آمد فقط بروز نمی یافت وگرنه موجود بود! این دو را مشترکاتی گاه ریشه ای، به همدیگر می دوخت که در آن مقطع نه فهم شد و نه درنگ پذیرفت. بخصوص که پیشقراولان همین "فالانژ"ها، یعنی "موتلفه" ای ها و آخوندهای 15 خردادی، اواخر 55 و اندکی پیش از واقعه قم در ردیف "شهنشاها سپاس" گویان مشمول عفو قرار گرفته و رادیکالیسم "ما" را گزیده بودند. شورش قم "ما" را، چیزی بود متعلق به روزگار سپری شده و نه طلیعه شکل گیری آینده ای ویرانگر برای ایران!

کمتر کسی میان "ما" به ادامه "قم" در فراتر از قم فکر می کرد؛ و نه فقط "ما" که دیگران نیز. و منظور از دیگران: مجاهدین خلق، ملیون، نهضت آزادی و تربیت شدگان شریعتی. خلاف جعلیات تاریخی پساانقلاب که گویا روحانیت از قم بود که انقلاب و مدیریت بر آن را کلید زد، بیانیه های صادره توسط حوزه ها به مناسبت کشتار شاگردان "قم"، هنوز چیزی از روحیه تعرضی (انقلابی) در خود نداشتند. خمینی نجف نشین هم در ابراز تالم خود از کشتار قم، دورتر از محکومیت اعمال سبعانه "آجان"ها نرفت و با زدن به صحرای کربلای 15 خرداد، در کادر محکومیت "انقلاب سفید" سخن راند.

همینجاست جای نخستین درنگ بر نکته اصلی مد نظر: اگر در مقطع شورش 15 خرداد 1342 و در برخورد با آن، هنوز صداهایی در سپهر سیاسی کشور شنیده می شد که محکوم کنننده قساوت رژیم شاه در برخورد با آن بود و نیز منتقد وجه ارتجاعی این حرکت؛ هم اعتراض علیه رژیم سرکوبگر و انتقاد از گرایش های ارتجاعی روحانیت و هم به میان آمدن ندای "اصلاحات آری و دیکتاتوری نه!"؛ در 19 دی 1356 ولی، فقط محکومیت برحق سرکوبگری های شاه بود که بدون مرزکشی برنامه ای روشن با انواع تجلیات ارتجاعی در دل اعتراضات، به نمایش درآمد. "ما" و بقیه نسبت به میدانداری گرایش های واپسگرایانه در حال خیز، غافل ماندیم.

انقلاب 29 بهمن تبریز!

"29 بهمن" را انقلاب می نامم چرا که شروع "آن انقلاب" بود چه در خود واقعیت عینی و چه کمابیش در اذهان. انقلابی همگانی علیه شاه، که در سلطنت ستیزی، ضد خارجی و انقلاب اسلامی تام و تمام تثبیت شد. همه عناصر اصلی روند انقلاب که طی یکسال بعدی بارها به نمایش درآمدند، در همین سرآغاز خود نمودهایی واضح داشتند: همسویی و همراهی انقلابیون سکولار و دین محور با یکدیگر، به خیابان ریختن تهیدست ترین لایه های جامعه از یکسو و بازار از سوی دیگر، آغاز پیوند کارخانه و ادارات، پیوستن آموزگاران و دبیرستان به دانشگاهی که از قبل فعال مایشای صحنه بود، طرح و تثبیت "مرگ بر شاه"، رواج تهییجی شعائر مذهبی، بروز عصیانگری های ارتجاعی علیه نمود و نمادهای مدرنیسم و برخورد خشماگین شورشیان با مراکز "اباحه گری" ( نظیر کاباره، مشروب فروشی، سینما و حتی کاخ جوانان و...) و بلاخره نقش هدایت گرایانه و سمت دهنده مسجد و شبکه روحانیت به خیز عمومی. تبریز، شکلواره فرایندی را به نمایش گذاشت که روز 22 بهمن در تهران و ایران به تکوین یافتگی خود رسید: شورش و خیزش – حکومت های نظامی – ظهور و تثبیت رهبری روحانیت به زعامت خمینی - تحلیل رفتن ارگان های سرکوب – اعتصابات فلج کننده – نشست سران غرب در "گوادولوپ" - خودباختگی و فرار شاه - فروپاشی رژیم - به مسند نشستن دین.

اولین بار در "29 بهمن" بود که شعار "مرگ بر شاه"، نه فقط در محدوده دانشگاه که در سطح شهر از سوی همه شورشیان به فریاد درآمد: "بیز بو شاهی استمیریخ والسلام!"(ما این شاه را نخواستیم/ والسلام/ شد تمام!). اگر فراخوان برای تعطیلی بازار و برگزاری مراسم چهلم قربانیان قم در مسجد "قیزللی" نزدیک بازار بزرگ تبریز را روحانیت این شهر صادر کرد، ولی اشتعال حرکت اعتراضی علیه محاصره مسجد توسط ماموران شهربانی و مورد تایید استاندار ارتشی، با دانشجویان بود. تا سرگرد کلانتری با گلوله کلت خود سینه آن جوان دلیری را درید که به او تاخته بود چطور به خود اجازه می دهد که مسجد را طویله بنامد، جمعیت از خشم منفجر شد. دانشجویان و محصلان، چونان نیروی ضربتی اولیه حرکت، کل شهر را همراه خود یافتند و تبریز را به شورش کشاندند. کارگران مناطق صنعتی و قالیبافی های شهر بلافاصله از اعماق محلات انبار باروت به خیابان های مستعد آتش ریختند.

شورشی توده ای و فراگیر در شهری که، جایی ویژه‌ در ذهن و تاریخ انقلابی ایران داشت. شهری که، بیشتر استاندارانش از امرای نظامی بودند و در همین مقطع زمانی، سپهبد آزموده. تقابل در تبریز، مقابله کلیت ملت با تمامیت رژیم معنی شد که تعبیری بود واقع بینانه. داده های زیادی در میان بود برای آنکه "29 بهمن" جای ویژه ای در ذهن "ما" بیابد. نمی خواهم بگویم که زمستان 56 را آغاز انقلاب نتیجه گرفتیم، اما این برایمان نشانه ای بود از شرایط نوینی که از ورود جامعه به طغیان خبر می داد. تحرک سیاسی در تشکل های "ما" و خیز زندان ها برای راه اندازی اعتصاب غذا در پی آن، تصادفی نبودند.

بازتاب "29 بهمن در ذهن "ما"!

آنچه که "ما" از "29 بهمن" متاثر شد بیشتر رادیکالیسم توده ای آن بود. "ما"ی شیفته ایده انقلاب، گرچه از انگیزه این حرکت یعنی برگزاری چهلم کشته شدگان قم خبر اگاه بود، ولی هیچ تامل ضروری در این نکته نکرد که تاثیر چنین نماد سازی در سمت و سوی حرکت و رهبری آن چه می تواند باشد؟ در پس کله "ما" این عمل می کرد که اگر برگزاری "چله"، وسیله ای است برای راه افتادن توده عصیانی در ابعادی چنین علیه رژیمی سفاک، دیگر چه جای بحث و فحص در این باره؟

"ما" نه تامل کافی در حد و میزان حضور روح مذهب در این شورش داشتیم و نه که در ماهیت برافرازنده پرچم مشوق و معرف "29 بهمن" که صادر کننده فراخوان تجمع بود: روحانیت حوزه امامیه تبریز! ذهن انقلابی چپ، سهل انگارانه از این موضوع گذشت که سود سیاسی چنین حرکتی به جیب فراخوان دهنده آن می رود (روحانیت) و واریز آن در انبان جریانی که، مسجد را مبداء حرکت تعیین می کند. اینها جای مهمی در ذهن "ما" نیافتند، زیرا اس و اساس فکر "ما" را رادیکالیسم تشکیل می داد که برتر از هر چیز دیگری بود. حال آنکه "29 بهمن" – این سرآغاز انقلاب، فقط دیکتاتوری شاه را هدف نگرفت، بلکه از ناسازگاری دین محوران با آزادی های اجتماعی هم پرده برداشت! هشدار 29 بهمن آیا، تامل درخور "ما" را برانگیخت؟

این واقعیتی است که "ما" چون در پی یک جمهوری خلقی به رهبری طبقه کارگر بودیم، بر "صف مستقل" خود پا می فشردیم و از اینرو هم بود نگران اینکه مبادا مستحیل نیروی مذهب محور شویم. اصرار بر "صف مستقل"، فقط هم بحث ما طی ماههای دوره انقلاب نبود بلکه منصفانه باید گفت که بعد از آن نیز چه در حرف و چه در کردار، خود را در "قیام" نامیدن انقلاب و رای ندادن به "جمهوری اسلامی آری یا نه؟" و ایستادن ها رودرروی حکومت دینی در بسیاری از سنگرهای توده ای انقلاب، نشان می داد. مسئله اما این بود که تولید و حفظ "صف مستقل"، تنها به نوع برنامه ناظر بر واقعیت محوری و تعیین کننده صحنه میسر شدنی است و دست آمدنی؛ در مرزبندی های مداوم آن با هر نمود ارتجاعی. "ما" کجا در آن دوره پیشا 22 بهمن حتی یک موضع گیری علیه تجلیات ارتجاعی در انقلاب مردم از خود عرضه کرد؟ رادیکالیسم "ما" می بایست بر محور آزادی و دمکراسی و مبتنی بر فهم و پیگیری آن قرار می گرفت که نگرفت! "ما"، مغروق "مرگ بر شاه"، "ضد امپریالیسم" و عملاً "ضد لیبرالیسم" شد و از همینجا نیز، ناخواسته مستعد در آمیزی ها با رادیکالیسم جاری زیر علم روحانیت!

پس از "29 بهمن" بود که مباحث "ما"، چه در تشکل های مخفی اش و چه میان زندانیان سیاسی آن، هرچه بیشتر به مشخص های سیاسی ایران انقلابی گذر کرد و گفت و شنود درباره وقایع جاری کشور، وزن بمراتب بیشتری نسبت به موضوعات کلی یافت. اما خود فهم جامعه جوشان علیه رژیم نیز، باز همچنان جاری در چنبره آن ذهنی که شکل گرفته الگوهای پیشین بود! "ما" در این برهه بسیار حساس، حتی از مجرب خلاق های خود چون جزنی ها هم محروم شده بود که در نگاه به صحنه از منشور سیاست واقعی تا ایدئولوژیک نگری، استعداد بیشتری نسبت به ماها داشتند.

نگاه "ما" به اوضاع چه بود؟

سقوط درآمد رژیم، در پسا فواره ناگهانی قیمت نفت طی آغازه همین دهه که موجب بریز و بپاش های عظیم دستگاه شده بود، از اواسط 56 موجب بحران رکود – تورمی شد. نخستین قربانیان این وضع، حاشیه نشینان و ساکنان حلبی آبادها بودند. "ما" با تعقیب اخبار مربوط به آنها، جنبش خشمگینانی را انتظار کشید که تازیانه گرانی بر گرده داشتند و باتوم ماموران شهرداری و ژاندارم ها فرود آمده بر سرشان. "ما" این زحمتکشان را که چیزی برای از دست دادن نداشتند، پایگاهی برای خود پنداشتیم.

این اما جایی در فکر "ما" نداشت که همین نیروی از روستا رانده شده و فقر زده محروم از هر چیز در دل آن تهران زیر پای "بالا شهری ها"ی متکبر، چه بسا نیروی ضربتی کسانی شود مفتخر از سوی "ما" به لقب "فالانژ"! نیرویی که، کافی است از این نزدیکترین و دیرینه ترین مرجع مورد اعتماد تاریخی خود، یعنی آخوند محل و یا ده آباء و اجدادی اش وعده تحقق یابی عدل علی در پی شورش علیه شاه بشنود و آنگاه جوان بی باکش و سپس حتی خود را "هل من مبارز" خیابان کند تا استراتژی معروف "محاصره شهر از طریق روستاها" در ایران با رهبری روحانیت، به اجرا درآید و برچیدن طومار رژیم مستقر را در پی آورد!

دیکتاتوری مدرن، جامعه را سوی انقلاب رانده بود و در رابطه با همین و تا اینجای واقعیت نیز، عمده مسئولیت اوضاع متوجه آن؛ اما آیا این "ما" حداقل در امروزش نباید از خود این سئوال کند که او هم در نوع سیر این انقلاب به سهم خود مسئول بوده است؟ و آیا نباید از خود بپرسد که تنها به فکر انقلاب بودن و صرف داشتن رویای کلی "دمکراسی ملی" و "دمکراسی خلقی" و باقی یعنی داشتن معیار برنامه ای و سیاست ورزی مشخص معطوف به دمکراتیزاسیون را عملاً فراموش کردن، خطا بود؟ که چنین رویکردی مستعد این می شد که مابقی روند را به رادیکالیزاسیون بیشتر حواله دهد و امید بستن به اینکه لابد پروسه در پسا سیر خود موفق شود که به سود پرولتاریا جمع و جور آید و جواب گیرد؟!

نگاه ایدئولوژیک محور به انقلاب، و نه سنجش آن با برنامه محوری مبتنی بر دمکراسی، همین می شود که شد. مسئله این نبود که نمی بایست در انقلاب علیه شاه دیکتاتور مطلق العنان شرکت کرد که قبلاً هم گفتم هرکس بخواهد این را حتی از فراز آن چهل سالی بگوید که فاجعه بار بودن محصول سیاسی اش امری است رونما، چه بخواهد و چه نخواهد موید و کارگزار فعال یا منفعل دیکتاتوری می شود. مسئله تا جایی که به "ما" ارتباط می یافت، این بود که جنبه سلبی انقلاب، پلشتی های آن را پوشاند و جای برخورد نقادانه از جایگاه دمکراتیسم با پدیده ساری و جاری انقلاب خالی ماند. و خالی هم ماند زیرا که این "ما" از باور نهادینه به دمکراسی تهی بود. و نتیجه عملی: کم سو شدن شعور در آن استعداد پراتیک انقلابی، که می توانست در عین درآمیزی صمیمانه و فعالانه با انقلاب، با هر فاز آن رابطه برنامه ای برقرار کند و اتحادها و ائتلاف هایش را هر زمان با موضوع گرهی برنامه واقع بینانه برای عموم و از جمله چپ، یعنی امر آزادی و دمکراسی، به سنجش بنشیند.

"29 بهمن" آغازی بود برای یک پایان و تا حد زیادی هژمونی یابی روحانیت در آن. گرچه این دومی، نه هنوز قابل فهم و رویت برای بسیارانی و از جمله "ما". "29 بهمن" اذهان را برای پذیرفتن رهبری روحانیت به زعامت خمینی آماده کرد. "ما" نیز، با دیدن چفت شدگی جامعه روشنفکری و "خلق" به شمول طبقه آرمانی مان با روحانیت برخاسته علیه شاه به روز 29 بهمن، عملاً قرار گرفته در سرازیری گره خوردگی بی مرز با روحانیت شورشی. خمینی "29 بهمن" را درست سنجید و از آن برای رهبریت خود روحیه و پیامی بموقع شنید؛ "ما" اما با آن و به نیت انقلاب علیه "دیکتاتوری وابسته به امپریالیسم" ورود مستحیل ناخواسته در انقلابی را سرعت گرفتیم که رهبری اش، دستکم در زن ستیزی و مخالفت با اصلاحات ارضی از موضع وقف فئودالی، پیشینه ای ثبت شده داشت!

6 ماه نخست سال 57 به برگزاری "چله"ها در اقصا نقاط کشور و توسعه تظاهرات در پهنه جغرافیایی ایران گذشت و در آن، رودررویی آشکارتر مردم با رژیم به نمایش درآمد. طی نیمه نخست آن سال، شاه در عین استفاده بیشتر از ارتش، شهربانی و ژاندارمری علیه مردم، عقب نشینی های کم جانی هم در پیش گرفت. جمشید آموزگار کنار گذاشته شد و شریف امامی که از دیرباز در پیوند با محافلی از روحانیت بود با نشستن بر مسند نخست وزیری موظف گردید تا با لغو برخی تعرض های پیشین نوع شاهنشاهی به ساحت روحانیت، "دین" بخرد و با انداختن شکاف میان متولیان آن، اوضاع را زیر کنترل رژیم درآورد. شاه به همان روش دو دهه نخستین حکومتش برگشت که طی آن روحانیت را باج می داد تا سلطنت فرا مشروطیت اش مشمول دعاگویی مراجعی از دین چون بروجردی، بهبهانی، کاشانی و فلسفی شود و بدینسان از "گزند" چپ و ملیون در امان ماند. شاه، در نیمه 57 از سکولاریسم خود خرج کرد نه از ضد دمکراتیسم اش! معنی این نیز، روحیه گرفتن روحانیت برای فزون خواهی و تعرض بیشتر و نه قوام گیری جریان دمکراسی خواه در نهضت جاری. شاه این بار نیز تاخیر داشت و نفهمید که روحانیت از این عقب نشینی او، یکسره کردن کار را نتیجه می گیرد! در این مقطع، ترازوی قضاوت در ذهن "ما"، در پی سنجش این بود که روحانیت برابر ترفندها می ایستد یا به سازش های دهه های بیست و سی رضایت می دهد؟ معیار، رادیکالیسم سیاسی بود و نه که گفتمان دمکراتیک!

حوالی اردیبهشت ماه 57 بود که سازمان چریک های فدایی خلق ایران - این رزمنده ترین گردان "ما" در صحنه، در "مرکزیت" خود تصمیم به تحرک سیاسی و نظامی در راستای انقلاب برای درآمیختن هرچه بیشتر با انقلاب گرفت. طی این مقطع زمانی، در زندان نیز مشغله ذهنی "ما" عبارت شد از اینکه چگونه می توان به عنوان زندانی سیاسی با حرکت توفنده مردم ارتباط برقرار کرد؟ دو زندان سیاسی قصر و قزلحصار، و حدوداً همزمان، با پیش کشیدن برخی خواسته های صنفی ولی در خدمت اهداف سیاسی، دست به اعتصاب غذا زدند. این اعتصاب فراگیر حدوداً یک ماهی دوام آورد و توانست هم در رابطه با خواست های صنفی ببار بنشیند و هم از نظر سیاسی، بگونه کامیاب با حرکت انقلابی جامعه در آمیزد. از این پس، آزادی زندانیان سیاسی یکی از شعارهای محوری تظاهرات شد. زندانیان متعلق به "ما"، با اعتصاب غذایشان در زندان، ورودی مشخص به پروسه انقلاب کردند و تداوم این باور در آنها که دستکم چشمی از انقلاب به "ما" دوخته است.

"ما" و سینما رکس!

28 مرداد 57 بود که سینما رکس آبادان در آتش سوخت و جان بسیارانی در آن، بنحوی فجیع جزغاله شد. "رکس" آبادان در آن روز فیلم "گوزن ها" به اکران داشت. این فیلم، ایستادگی در برابر رژیم از سوی یک "چریک" را به نمایش می گذاشت که تماماً مسحور "از خود گذشتگی" خلق بود؛ و خلق، در سیمای جوانمردی اسیر اعتیاد! بند سیاسی زندان قزلحصار، همچون هم دردهایش در هرجای کشور از این فاجعه به سختی تکان خورد. فردای این تراژدی دور یکدیگر جمع شدیم تا با اعلام سکوت، شعرخوانی و سرود دستجمعی، گرامی بداریم یاد قربانیان را و ابراز بیزاری کنیم در محکومیت این جنایت تراژیک. با جمع آمدن در یکی از اتاق های بند، قرار شد چند کلمه ای گفته شود. چیزهایی گفتم در این مایه: آتش زدن سینما رکس در آبادان شهر کارگری، جنایتی است مدهش که از سوی هر کس هم صورت گرفته باشد مسئولیتش بر عهده آنانی است که کشور به این وضع رسانده اند! تا مراسم تمام شد رفیق عزیزی از اهل آبادان و هم اینک از مهاجرین ناخواسته به امریکا، سراغم آمد و گلایه کنان پرسید: انگار شک داری دست ساواک در کار بوده باشد؟ گفتم: چیزی بیشتر از شک، مگر همین بغل گوش خودمان توی این یا آن اتاق زندان نمی بینی نفرت از نفس سینما و تلویزیون را و بعلاوه با چه منطقی رژیم به اندازه کافی دچار مشکل، بخواهد که برای خود مسئله دیگری بتراشد؟ او ظاهراً قانع شد، اما خود من اکنون از پس تجربه چهل ساله، مسئله دار رفتاری هستم که آن زمان در دل و متن انقلاب، چشم بر واپسگرایی ها می بست و "خطا پوشی" پیشه می کرد!

در قطب بندی سیاسی آن زمان، "ما" نخواست چیزی بر تقابل میان نماد دیکتاتوری از یکسو و حرکت عموم خلقی از سوی دیگر سایه بیندازد و حاضر نشد واقعیت صحنه را جز از منشور انقلاب رادیکال ضد شاه بنگرد. از آنانی می گویم که، هم می دانستتند صمد بهرنگی در ارس غرق شد چون شنا نمی دانست و هم جهان پهلوان تختی به دلایل فردی خودکشی کرد و نه آنگونه که روزنامه "توفیق" بازدن تیتر "غلام رضا غلام رضا را کشت!"، "قتل" و "قاتل" به برادر شاه حواله داد! آیا در باره فاجعه "سینما رکس"، حتی یک موضع گیری ولو در شکل طرح پرسش، توسط چپ و غیر چپ صادر شد؟

در آن بحث چند روزه زندان بر سر کیستی عامل این فاجعه، توافقات در این جمع بست جنبه کانونی یافت که موضوع اصلی حالا آنست که از این پدیده غیر عادی، شکل گرفتگی وضعیت انقلابی در ایران نتیجه گرفته شود: مردم نمی خواهند و حکومت نمی تواند! پس، بیشتر پاسخ دادیم درون ایدئولوژیک انقلابی خود را بجای درنگ بر وجوه و جهات رنگارنگ واقعیت درجامعه شوریده و نه تامل ورزیدن بر کنه آن وضعیتی که می رفت تا جای سبعیت ساواک را تعصب دینی خونریز بگیرد. اندیشیدن به چنین احتمال مهیبی پیش "ما"، موخر بر رادیکلیسم تازنده آن بود. مکث "ما" در سمت و سوی وضع، عملاً تحت الشعاع این بود که فعلاً شاه برود. نوع نگاه حاکم، "ما" را نه با روح و چهره ای منتقد، بل خطا پوش نسبت به واپس گرایی ها، شیفته وار پشت رادیکالیسم سیاسی جاری می نشاند!

چه برداشت از "نماز فطر"؟!

تا خبر نماز عید فطر تهران در 13 شهریور به امامت آقای مفتح و راهپیمایی بزرگ پس از آن را شنیدیم و دیدیم، بیشتر دستمان آمد که رهبری حرکت دیگر به تمامی دست مذهبی هاست. واقعیت "قیطریه" نیز که حرکتی بود زیر صولت صلوﺓ، نتوانست "ما" را از بند آن الگوهایی بیرون کشد که در ذهن خود برای فرجام انقلاب خلقی قائل بودیم. "ما" با این باور که انقلاب آخر سر هر توهمی را می شورد و می برد تا جامعه انقلابی "غسل تعمید" بیابد، گمان داشتیم که نهایتاً مذهب است در خدمت مبارزه طبقاتی و نه انقلاب خادم مذهب! غافل از آنکه انقلاب، فتاده ای است دیگر بکلی در قلاب دین و سکان اش به دست انقلابیون دین محور!

17 شهریور که اتفاق افتاد، اول از همه کشیش گاپون انقلاب 1905 در روسیه بیاد آورد! ذهنیت ها عادت به الگونگری داشت. اما وقتی ایستادگی تشیع علوی علیه پهلوی دیدیم و"آخوند" شیعی خود را در"سرشتی" دیگر یافتیم، حسن نظرمان نسبت به شور حسینی بیشتر شد! "ما"، از یکسو وقایع را جملگی از دستگاه ذهنی عبور می داد و از سوی دیگر اما بنا به فروتنی در قبال اراده "خلق"، نه فقط برابر "واقعیت" های عینی گام به گام عقب نشست بلکه در صفوف خود تمایل به ذوب شدگی در روحانیت انقلابی را می پرورد. تداوم حرکت جسورانه مردم در پسا 17 شهریور خونین و بعدش سقوط دولت شریف امامی و سر کار آمدن تیمسار ازهاری، "ما" را در این باور راسخ تر کرد که حالا دیگر خود انقلاب است که بر درب می کوبد و فرارسیدنش را فریاد می زند.

از آن پس بود که قاطعیت روحانیت در مبارزه با شاه جذبه بیشتری آفرید. بخشی از این "ما" که در عرصه پیکار عملی با رژیم، از رادیکال ترین های آن بود (فدائیان)، ملهم از ایستادگی کارگران، دانشگاه، آموزگاران و کارمندان، و عموم مردم در خیابان ها، اعلامیه 15 آبان ماه خود را با چنین تیتری صادر کرد: "در این قیام خونین که آغاز شده مردم را یاری کنیم". این اعلامیه مبتنی بر باور به فرا رسیدن موقعیت انقلابی در کشور، بر سه نکته تاکید داشت: شاه رفتنی است، بعد از شاه نوبت امریکاست، و لازم است در این "قیام" با همه قوا شرکت کرد. حضور عملی در انقلاب البته از پیش هم در دستور بود، اکنون اما با این دید که، روند انقلاب شتابناک سو به انقطاب و رادیکالیزاسیون دارد و لذا، نباید از هیچ تلاش و مشارکتی برای ارتقای مبارزه سیاسی به قهر انقلابی فروگذار ماند. و این اعلام بجا برای همراهی با مردم، در حالی بود که تظاهرات خیابانی با غرق شدگی هرچه بیشتر در اسلام پیش می رفت و این وجه از حرکت خلق، در "ما" حساسیت چندانی بر نمی انگیخت!

چندی بعد رهیدن از حبس، در خیابان "دارایی" زادگاهم تبریز، به تصادف در جریان شکل گیری یکی از تظاهرات قرار گرفتم و با پیوستن به صف اولیه، آن را تا حوالی باغ گلستان - میعادگاه دوران کودکی ام- همراه شدم. حرکت، با تجمع جوانانی پرشور و سردادن شعارهایی رادیکال آغاز شد و مارش آن با کوبش پا بر کف خیابان، طنینی یافت بس آهنگین. چند روز قبلش در باره یکی از مشابه های همین پاکوبیدن ها، از عمر کرده ای که همراه یکدیگر تماشاچی اش بودیم چنین شنیده بودم: آدم، یاد رژه های فرقه دمکرات می افتد! شعار اولیه حرکت راه افتاده، چیزی بود در این مایه: ازهاری نظامی/ مرگ بر آن شاه تو! هسته اولیه که راه افتاد نیرو جذب کرد؛ هم از بازار و هم از پیاده رو. پیش رفتیم و سه راه فردوسی را در خیابان پهلوی پیچیدیم که دیدم هزاران نفریم. تا به نزدیکی های "گجیل قاپیسی" رسیدیم سخن از دههاهزار بود. نکته اما اینکه، یکباره متوجه شدم جای شعار دهندگان پرشور اولیه را چند میانسال مذهبی سنتی با دادن شعارهای نوحه وار از ایندست گرفته است: "بوتوون عراق ایچینلر، مسند ده ایله شیب لر!" (اینهمه مسند نشین، همه عرق خوران مست اند!) و راهپیمایان نیز، در حال سینه زنی نرم! غوطه ور آن جمعیت دریایی بودم و گیج و مبهوت در مواجهه با این پرسش که: نکند مشکل، عرق خوری بوده است و ما نمی دانستیم؟ دچار دوگانگی عجیبی شدم و از صف بیرون زدم!

ذره ای تردید ندارم که این واقعه، بهیچوجه پیشامدی نبود استثنایی و صرفاً مختص معدود نفرات. در آن دوره، مشابه چنین مشاهداتی و حالت روحی ناشی از آنها، برای بسیارانی چون من بارها پیش آمد که بعدها به کرات در باره شان شنیدیم. مهم در این میان اما، تامل نورزیدن کافی بود بر تلنگرها و نمودهای هشدار دهنده این چنینی و از جمله پا گیری "نهضت" پاره کردن اعلامیه های دگراندیشان در تظاهرات انقلابی توسط "فالانژها"! تکانه هایی چنین، تاثیراتی البته می گذاشتند و به فکر وامی داشتند، اما چنان فرﹼار و گذرا که مجالی برای فهم سمت و سوی انقلاب باقی نمی ماند. مگر سازمان ما در آخر دی ماه 57 طی نامه اش به آیت الله خمینی، بس هوشمندانه از خطر رفتارهای ارتجاعی سخن نگفت و "پاره کردن" اعلامیه های نیروهای دگر اندیش و بهم ریختن بساط کتاب و آتش زدن کتابخانه توسط "حزب الله" را جسورانه محکوم نکرد؟ نکته ولی اینجاست که بیداری های مقطعی به خط ممتد وجدان سیاسی هوشیار فرانروئید. این تهمت به "ما" نمی چسبد که گویا خمینی را "فرشته" دید، اما حقیقت دارد اگر گفته آید که خود را در تک شیطان تاجدار محبوس کرد و در عمل، از درنگ استراتژیک بر شیطنت های این یکی "شیطان" که داشت لقب امام به خود می گرفت، بگذشت. "ما" و شیخ، متحدهایی شده بودیم تازنده، اما نانوشته و یکسویه و در نیمه دوم 57 هم دیگر تماماً به سود یک طرف!

یک دیدار و دیالوگ و آن دو آیت الله!

حوالی همین زمان بود که پدرم گفت: مهندس توکلی - وزیر نیرو- می خواهد ترا ببیند. پرسیدم: کاری با من دارند؟ جواب داد که: نمی دانم اما بخاطر من هم که باشد به ملاقاتش برو. حرمت پدر جا آوردم و نیز پاس داشتم محبت خود مهندس را که سال 52 طی آن چند ماه رهایی از زندان، در ماشین سازی تبریز کاری به من سپرده بود. در تهران به دیدارش رفتم. بگذریم از آن جاخوردن دربانان دم در و نگاه های مشکوک شان به من یک لاقبا که تا مرا دیدند لابد از خود پرسیدند این را دیگر چه کار با آن عالیمقام؟! با راهنمایی محترمانه خانم منشی تا وارد اتاق مهندس توکلی شدم او با برخوردی گرم، از دیدنم ابراز خوشحالی کرد و سپری شدن دوره حبس مرا به فال نیک گرفت.

بعد نوشیدن فنجانی قهوه پرسید اوضاع را چه می بینی؟ رو به پنجره سوی خیابان اشاره کردم و گفتم خودتان که می بینید! گفت: منظورم اعلیحضرت نیستند که ماندنشان به نظر بعید می رسد، بعدش را می پرسم که چه خواهد شد؟ مانده بودم چه پاسخی دهم که خودش پیشدستی کرد و رک و راست پرسید: از آقایان خمینی و شریعتمداری، کدامشان برای مملکت بهتر است؟ و بعدش افزود: فکر نمی کنی باز همین آیت الله خودمان مناسب تر باشد؟! در جوابش چیزی گفتم در این مایه ها: آقای مهندس، فرادستی با کسی است که کوتاه نیاید! در سکوت فرو رفت و با نگاه استفهامی در من، میوه ای تعارف کرد و بعدش هم این توصیه که: اگر خواستی مشغول کار شوی مرا در جریان بگذار. کار من البته از قبل تعیین شده بود: الحاق به تشکیلات، یکی دو هفته ای بعد همین دیدار!

از آنجا که در آمدم درگیر پیامی بودم که در حرفهایش نهفته بود. با خود گفتم: غیر اینهم نمی شود، مبارزه طبقاتی است و متبلور در انقلاب و جای هرکس نیز در آن معلوم؛ اگر این وزیر کارخانه دار جز این می گفت جای سئوال داشت! قضاوت، صریح و ساده بود!

هر دو این آیت الله ها بنا به شناختی که از آنها داشتیم در پیوند تنگاتنگ با بازار بودند و هر دو نیز دارای پیشینه چپ ستیزی، اما با این تفاوت که مرجع آذربایجانی در ارتباطی تنگاتنگ با سرمایه داران بود، ساکت نسبت به امریکا و نیز در بده و بستان هایی از یکسو با دربار و از دیگرسو با "ملیون"؛ اما تبعیدی به نجف و در آن زمان ساکن در "نوفل لو شاتو"، ایستاده در برابر شاه، فحاش علیه اجنبی با نگاهی مبتنی بر آنچه خودش بعدها بر زبان آورد: "اقتصاد مال خر است"! این نگاه اگر نمی توانست شمشیر دن کیشوتی از نیام علیه واقعیت سرمایه داری بر کشد، در عوض اما می شد که از یکسو زمینه ساز سلطه یابی عقب مانده ترین اقشار سوداگر زیر علم و کتل دین بر اقتصاد کشور شود که شد و از سوی دیگر با رویکرد حامی پروری، شکل گیری اسلام پناه های نوکیسه رانت خوار، غارتگر و فاسد را در کشور فراهم بیاورد که آورد! برخوردهای سیاسی "ما" اما، عموماً در بزرگ و کوچک بینی بورژوازی تنظیم می شد و درجه ضد امریکایی بودن فرد، و نه سیاست سنجی های مشخص و خلاق نوع "ماکس وبری" از جمله فهم اهمیت نقش جدی "روبنا" در تحولات "زیربنا"یی! آیت الله شریعتمداری در پی حفظ وضع اجتماعی موجود بود با میزانی از تعدیل سیاسی در دیکتاتوری سلطنت و فرصت یابی "ملیون" برای حضور یافتن در ساختار قدرت؛ اما در پی ولایت فقیه نبود! پس چه جای توجیه و دفاع از همسویی ها با جیش الله آقای خمینی در یورشی که به "حزب خلق مسلمان" منسوب به آن آیت الله کرد؟ این حزب با هر گیر و گرفتاری در ترکیب اجتماعی خود، درآن سر بزنگاه تدوین قانون اساسی پرچم مخالفت با ولایت فقیه برافراشته بود و بر دمکرات بودن جمهوری تاکید داشت. آیا این مهم نبود؟

حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله!

تظاهرات تاسوعا و عاشورا، از نقطه نظر تثبیت قطعی رهبری خمینی بر انقلاب یک نقطه عطف شد: نقطه عطفی در مسجل شدن موضوع رفتن شاه؛ هم از نگاه انقلابیون و هم برگزار کنندگان نشست "گوادولوپ" و هم حتی برای خود شاه. این حس تعیین تکلیف اما، فقط در بالا نماند بلکه خود را در "پایین" با شعار "حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله" نیز بازتاب داد تا رابطه آتی بیشترینه "خلق" با "ما" و هر دگراندیش دیگر به نمایش درآید! "ما" اما، علیرغم به چشم خود دیدن توده عظیم زنان چادر سیاه در آن "تاسوعا و عاشورا" که ویژگی تظاهرات این دو روز بود، از بهمن سیاهپوش راه افتاده هیچ پیامی نگرفت. حالا دیگر این خلق آرمانی بود فاتح خیابان ها و "ما" کماکان، در چنبره خیالات و نه متوجه خطر مانداب های واپسگرایی میان همین خلق! خودمان چادر بر سر نداشتیم، اما در رمان هایمان چادر نماد خلق و عاطفه بود! "ما" را، شیفتگی غیر نقادانه نسبت به خلق در خود پیچانده بود!

این انقلاب، آن نوع از روشنگری را به پشتوانه نداشت که هم بر دیکتاتوری بتازد و سلطه زور را نشانه رود و هم خطر سوار شدن "استبداد نعلین" بر جهالت ها در خلق و خوی خلق هشدار دهد. در ادبیات فکری و سیاسی پیش از انقلاب، مشکل می شد چند نوشته منتقدانه نسبت به سیاست دین محور سراغ گرفت. من که ناآشنا با این ادبیات نیستم یادم نمی آید اثر و نوشته جدی راجع به مبانی سکولاریسم و چند و چون هیولای احتمالی حکومت دینی در میان آمده باشد. خلاف آن اما کم نبود. در اینجا و آنجا نوشته هایی در وصف اسلام انقلابی و روحانیت "مترقی" و لزوم بهره گیری از روحیه "حسینی" و "عاشورایی" برای بپاخاستن خلق عرضه می گردید که نمونه هایش متعدد بودند و در بازنگری ها و بازاندیشی های نقادانه پسا انقلاب، یک به یک بر طاس روشدن ها لغزیدند و کشف شدند!

فراموش نمی کنم وقتی علی اکبر اکبری در اوایل دهه 50 جرات به خرج داد و دست به نقد دین محوری زد، مورد انتقاد قرار گرفت که چرا در مبارزه با رژیم، تفرقه بر حسب دین و مسلک در پیش گرفته است؟ و با یک چنین سابقه در فضای روشنفکری مبارز، دیگر چه انتظار که در آن دی ماه آتشین 57 آن حرف از مصطفی رحیمی شنیده شود وقتی هشدارگونه چنین پرسید: چرا با حکومت اسلامی مخالفم؟! "ما" البته این می دانستیم که نباید مذهب ستیزجلوه کرد، پرسش اما آنست که چه اندازه به وظیفه خود جهت نقد واپسگرایی در روحانیت سیاسی عمل کردیم؟ آیا غافل نبودیم و نماندیم و باعث غفلت نشدیم؟!

شتاب چشمگیر روند تقویت و تثبیت موقعیت روحانیت در پسا 17 شهریور، چنان بود که هر حرکت مستقل از ابتکارات آن، بلافاصله یا در حین جریان و یا نهایتاً در پایان قطعنامه ای خود، توسط رهبری دینی انقلاب مصادره می شد. ملا خور شدن 13 آبان دانشجویی؛ اعتصابات کارگری با درود فرستادن به خمینی؛ قطعنامه پایانی تحصن های کارمندی و استادان دانشگاه مزین به نام "امام"؛ راه افتادن مسابقه میان مطبوعات در آن اواخر بر سر آوردن نام "رهبر" در تیترها؛ و حتی کانون های فرهنگی و هنری که شتر شوق دیدار با "آقا" بر درب آنها نیز خیمه زد! بیشترینه این حرکات که ستون فقرات نیروی متشکله شان را سکولارها تشکیل می دادند، در درجاتی متفاوت حاصل برآمد خویش را به سود رهبری دینی انقلاب کانالیزه کردند. بله، جملگی مقصریم!

این خطاست هرگاه چنین مصادره به مطلوب ها از سوی روحانیت تماماً به حساب سیاست و کیاست خمینی چی های سوار بر توسن انقلاب نوشته شود؛ خیر، از ما نیز بود که بر ما شد! روحانیت در جامه انقلابی، پیش بخش وسیعی از روشنفکران "ما" کم عیب جلوه کرد و دستکم اینکه، ایرادهایش مقتضی اغماض و چشم پوشیدن! نیروی سکولار، در نیمه دوم سال 57 بکلی خلع موقعیت شده بود زیرا سکولاریسم در وجود خواهندگانش، جایی نهادینه و اندیشیده در وجدان ها نداشت. زیرا که، اگر برج و باروی سکولاریسم پایدار فقط در آزادی و دمکراسی ارتفاع گرفتنی است، در ایران پهلوی اما بیشتر مجازی بود و بی بنیه و نه سوار بر اندیشگی و عقل خود بنیاد شهروندی. در اپوزیسیون بیرون از روحانیت، یا "جامعه توحیدی" در میان بود یا "دمکراسی ملی" و یا "دمکراسی خلقی" که جمله پیروان آنان در اشکال و اندازه های متفاوت بر ریل آمال خود می راندند. به دیگر سخن، فهم عملی از دمکراسی بمثابه بستر توافق و وفق مشترک در رقابت میان جهتگیری های برنامه ای رقیب، اگر هم نگوییم وجود نداشت بس نازل و کمیاب بود.

پیشا روشنگری "ما" در چه بود؟

انقلاب مشروطیت از پیشا روشنگری خاص خود برخوردار بود که در آن، روشنفکران زمینه ساز استقرار حکومت قانون در ایران قجری، طی حداقل دو دهه گفتار و نوشتار توانسته بودند همزمان با انگشت نهادن بر استبداد حکومتی، جهالت در جماعت و خلق را هم نشانه روند: معترض به دربار مستبد و متعرض علیه ریا و تزویر دکان دین. ارزش آن روشنگری ها را در این می باید قدر نهاد که نهال مشروطیت در ایران 1285 خورشیدی جدا از نارسایی و کژی ها و حتی ناکامی های بعدی اش، در زمانه ای سربرآورد که توازن بین شهر و ده و ایلیات حدوداً یک به هشت بود، بیسوادی در حد مطلق، و عموم مردم مطلقاً در تقید مذهب و زیر نگین اجتهاد "علماء".

اما ایران 57 با جمعیتی نزدیک به نیمی از آن شهر نشین، ارتقای جدی سطح سواد در کشور و چهل سالی برخوردار از وجود دانشگاه، شبکه همپیوندی های دولت- ملت تثبیت شده در آن ولو کژ و ناقص، و نیز چندین نهضت اجتماعی و ملی ترقیخواهانه مردمی پشت سر خود، می آید و بگونه ای تراژیک در کاسه رهبری دینی می افتد و در حکومت آخوندی گرفتار می آید. اگر حاصل روشنگری های دو جهته پیشا مشروطیت، حتی در کج ترین و التقاطی ترین خوانش از مشروطه، رساله " تنبیه الامه و تنزیه المله" شیخ نائینی برای دفاع از مشروطیت در نقطه مقابل فتاوی شیخ مشروعه نوری شد، اما نتیجه لم یزرع در فکر پروری های نیازین پیشا انقلاب 57، تحقق تز ولایت فقیه خمینی! و چرا؟

چون پشتوانه ذهنی این انقلاب در پسا کودتای 28 مرداد از یکسو بیشتر به طرد "شاه امریکایی" اختصاص یافت و مشروطه ستیزی شاه تحت الشعاع پرو غرب بودنش قرار گرفت، و از سوی دیگر نقش ارتجاعی بیشترینه روحانیون در نهضت ملی نفت و گرایش های فوق ارتجاعی آنها در قبال حتی "انقلاب سفید" بکلی مسکوت ماند. افکار عمومی مقطع انقلاب، در قبال روحانیتی با 50 سال مظلوم نمایی ولی برخوردار از آزادی های نسبی برای تبلیغ، ترویج و نیز امکان تشکل و سازماندهی و مجهز به انواع ابزارها جهت تحمیق، تحریک و تخدیر توده ها، کاملاً بی سپر مانده بود. جامعه آنچنان نابرخوردار از روشنگری های سکولار دمکراتیک و نقد بینش و سیاست و نیات روحانیت بنیادگرا، که بیشترینه مردم در آستانه انقلاب چیز چندانی از کاشانی های مصدق ستیز و روحانیت حامی کودتا و "فدائیان اسلام" کسروی کش در ذهن نداشتند و خمینی را نه در رساله "توضیح المسایل" و مواضع 15 خردادی او بلکه در ماه تابان می دیدند! کمبود کار فکری علیه خیز روحانیت برای استقرار واپسگرایی در کشور، بنوبه خود باعث مطلق پنداری ها و یک جانبه نگری های سیاسی بعدی شد و نتیجه آن: انباشت انرژی جنبش در غیبت غم انگیز برنامه اثباتی نافذ با محوریت دمکراسی، فقط و فقط در نفی و سلب. فعلاً بگذار شاه در رود و تشریف ببرد!

"ما" و سیاست ورزی؟!

16 آبان بود که شاه با چشمانی گریان و صدایی لرزان در تلویزیون ظاهر شد و گفت: صدای انقلاب تان را شنیدم! این، حادثه مهمی در روند انقلاب بود که کمتر کسی آن را پذیرفت و بیشتر هم البته ناشی از تاخیرهای شخص اعلیحضرت و پرونده اعمالی که خود او طی سی و پنج سال پادشاهی اش بسته بود. این عقب نشینی پیش "ما"، "توبه گرگ مرگ است" فهم شد و بیشتر از هر بخش دیگر از اپوزیسیون نیز. زیرا مخاطب شاه کمونیسم هراس و چپ ستیز قهار، از دعوت به سازش همانا روحانیت بود و میانه روها و نه "ما" که "دشمن اصلی" به شمار می آمدیم. سئوال پسا تاریخ اما اینست که آیا "ما"، اصلاً در فکر چنین فرصت هایی هم در بستر انقلاب بود تا در آنها تعمق ورزد و سنجش سیاست کند؟

انقلاب در این مقطع به جایی رسیده بود که برخورد مبتنی بر برنامه محوری و سیاست ورزی ناشی از آن اهمیت کلیدی خود را در کشاکش های سیاسی به رخ می کشید. حضور ملت در صحنه و اعمال نیروی "بت شکن" از سوی مردم طی 7-8 ماه نخست سال 57، کار خود کرده و شاه را به ابراز پاره استغفار هایی نسبت به گذشته واداشته بود. شاه بعد این اظهار پشیمانی بود که به امید نجات شخص خود و تاج و تخت خویش حاضر برای نوعی از حصول توافق با جناح هایی از اپوزیسیون شد. هویدای 13 سال دارای سمت نخست وزیری را همراه نصیری 15 سال رئیس ساواک و تعداد دیگری از پایواران رژیمش به زندان انداخت تا جدی بودن خود برای انجام معامله سیاسی با انقلاب را پیغام دهد. در همین مقطع، از یکسو هم مذهبی های سکاندار انقلاب و هم "ملیون"، و از سوی دیگر نیز قدرت های غربی، تمام هم و غم خود را معطوف به اعمال مدیریت سیاسی و یا کنترل سیاسی روند انقلابی کرده بودند الا "ما"، که بی حساب و کتاب و بدون درنگ جدی بر فعل و انفعالات سیاسی جاری، می تاختیم و رفتیم.

اصالت مبارزه با دیکتاتوری و ستمگری اگر در اینست که تا خصم به زانو درنیاید نباید دلخوش به تغییر رفتار آن شد، اما آنجا که علائم عقب نشینی ناگزیر دیکتاتور رو بیاید، قوامش را می باید به فهم تداوم مبارزه در توامان اعمال نیرو و سیاست سنجی مشخص منوط دانست. چپ کی اینگونه به صحنه نگریست؟ آیا از سوی "ما" و حتی تک مولفه ای از آن، در همین پاییز 57 فراخوانی برای متحد شدن پیرامون سکولار دمکراسی انتشار یافت تا نیاز به چرخش در صف آرایی های سیاسی را زمینه ساز افتد؟

اینجا در پسا تاریخ می پرسم که آیا "ما"ی آن زمان در بخش عمده اش و دارای اعتبار معین پیش سکولارهای آزادیخواه جامعه، نمی بایست با ارائه نوع برنامه ای رخ می نمود که در آن آزادی، دمکراسی و سکولاریسم دارای جایگاهی مقدم بر هر هدف دیگری می بود؟ و آیا نباید خود را در استمرار پراتیکی فعال با چنین رویکردی معرفی می کرد؟ اما متاسفانه نتوانست زیرا که ندانست؛ و ندانست چون نخواست از سودای "رهبری طبقه کارگر" بگونه انحصاری یا شراکتی دست بکشد و عجالتاً به چیزی "کمتر" از آن، مثلاً لیبرالیسم سیاسی رضایت دهد. زیرا پا بر زمینی نداشت که قبل از هر چیز بارش آزادی برای سیراب شدن را طلب می کرد. "ما" در ناهمزمان ماندنمان، رودست خورده ای شدیم پیشاپیش که در سربالایی "جلجتا"، صلیب گناه خویش بر دوش می کشید!

تصورعمومی در "ما" این بود که فضا هرچه بیشتر رادیکال شود، انقلاب فزونتر از غربال تصفیه خواهد گذشت و به "خلوص" بیشتری دست خواهد یافت؛ که امپریالیست ها به اجبار و دلخواه پشت شاه خواهند ایستاد و پیوند ارگانیک آنها با یکدیگر در برابر انقلاب، موجب قدرت گیری جبهه خلق با رهبری نیرویی خواهد شد که هم قاطعانه علیه رژیم می ستیزد و هم بگونه سرسخت در برابر امپریالیسم می ایستد. "ما" در چشم انداز انقلاب، درگیری میان ارتش و خلق می دید و بر متن این کشاکش ها، عروج یابی "انقلابیون واقعی" به موقعیت استحقاقی شان را! تا زمان خروج شاه از کشور، کمتر چپی می شد سراغ یافت که در خیال خویش احتمال پشت کردن آمریکا و انگلیس به شاه را داشته باشد!

با چنین ارزیابی ذهنی، معلوم بود که چپ مطلق گرا، صحنه را فقط "کلاسیک" ببیند و آچمز بازی هایی شود که سایروس ونس ها، هایزرها و "گوادولوپ" ها پیش بردند! بازه زمانی آبان تا دی 57، مقطعی بود که با توجه به ضغف موقعیت جدی رژیم شاه از یکسو و قدرت گیری روحانیت در انقلاب از سوی دیگر، منتقدان و معترضان سکولار و نیمه سکولار در برابر انتخاب ها و تصمیمات سیاسی حساسی قرار گرفته بودند. روحانیت انقلابی و همبستگانش، فعالانه به فکر بهره برداری سیاسی از اوضاع برآمدند و در پی سمت و سو دادن به آن چیزی که آبستن حادثه بود؛ "ما" اما؟

روحانیت با وساطت "فکل کراواتی" هایش در غرب و تهران، در صدد بود تا غرب را متقاعد به دست شستن از پشتیبانی از شاه - این مهره سوخته شده کند بلکه از این طریق با خنثی سازی تقابل ارتش شاهنشاهی و انقلاب، ارتش و روحانیت در هم بجوشند و برقراری حاکمیت روحانیت تسهیل شود. متقابلاً غرب نیز بخاطر حفظ ایران در جبهه غرب و این بار در کادر سیاست کمربند سبز اسلامی، دربدر دنبال حصول توافق با خمینی بود برای حفظ ارتش سنتویی در ایران. جبهه ملی بر سر یکی از این دو گزینه مشروطیت منهای محمد رضا شاه (و سر انجام متجلی در صدارت بختیار) یا تمکین به خمینی انقلابی رو به تجزیه گذاشت. نهضت آزادی و ملی – مذهبی ها و مجاهدین خلق، انتخاب خود برای قرار گرفتن ولو تاکتیکی کنار خمینی را قطعیت داده بودند. در این میان، فقط "ما" بود کم توجه به خطر نقدی که پیش چشمش جریان داشت و در عوض، کوبیدن بر این نسیه ایدئولوژیکی "بعد از شاه نوبت امریکاست"! از همه غم انگیزتر اینکه، قدیمی ترین جریان همین "ما" یعنی حزب توده ایران بعد کشاکش های درون حزبی، با سپردن سکان دست کیانوری، سیاست ایستادن تمام قد پشت خمینی را در پیش گرفت که در ادامه، خود را در شکل قتل عام کادرهایش و باخت حیثیتی قربانی آن یافت!

بختیار بی اختیار!

هنگامی که نخست وزیری بختیار اعلام شد، میهمان خانه تیمی تبریز بودم. مسئول شاخه از تهران آمده بود و نتیجه صحبت چند نفره مان اینکه، باید بیدرنگ علیه "نقشه امریکا"یی نخست وزیری شاپور بختیار اعلام موضع کرد! متنی نوشتیم که بعد تصحیح و تصویب، توسط زنده یاد "لیلی" (ویدا گلی آبکناری) تایپ و چاپ شد و در اختیار گروه های پخش قرار گرفت. چند روز بعد اعلامیه دیگری به همین مناسبت دستمان رسید که در پایگاه تهران نوشته شده بود. یک سازمان، دو اعلامیه بر سر یک موضوع ولی هر دو با مضمونی مشابه! و با این درونمایه که: بختیار، نوکری است بی اختیار؛ سر کار آمدنش یک ترفند برای انحراف انقلاب از مسیر خلع پهلوی از قدرت؛ و اصل مسئله جنبش انقلابی هم از این پس، تعرض مستقیم به امریکا و تلاش برای طرد مدافعان رنگارنگ آن!

این برخورد، از آن همه چپ بود و نشان می داد که چپ کمترین ترمز سیاسی در آن مقطع را تهدید علیه خود می داند! بختیار در همان دوره کوتاه زمامداری اش در بر چینی از حاصل تلاش نیروی انقلاب، به بسیاری از خواست های انقلاب رسمیت داد: رهایی بقیه زندانیان سیاسی و تعطیلی زندان سیاسی، آزادی فعالیت احزاب، لغو سانسور بر مطبوعات، انحلال ساواک، خروج ایران از سنتو و اخراج مستشاران امریکایی از کشور، اعلام محاکمه دزدان بیت المال، قول برگزاری انتخابات آزاد، و بازنگری در قوانین و... خمینی اما با تشویق های مضاعف ملی- مذهبی ها، بختیار منصوب شاه را رد کرد چون خود می رفت امام شود و "دولت تعیین کند"! اما به "ما" و انواع "ملیون" چه می رسید؟!

اگر "ما" در آن زمان، اولویت برنامه ای خود را بر آزادی و دمکراسی می گذاشت- و البته هرگاه که برنامه عمل داشت و برنامه محورانه عمل می کرد نه صرفاً دلخوش بودن به اعلام هدف برنامه ای همچون "جمهوری دمکراتیک خلق"!- آیا باز به اتحاد یکسویه با خمینی و اینبار برای طرد بختیار ادامه می داد؟! تصریح کنم که بر این گمان نیستم اگر در آن دیر هنگام، چپ رویکرد درست بر می گزید و بجا عمل می کرد حتماً مانع از قدرت گیری خمینی می شد و یا که می توانست تغییر 180 درجه ای در تمهیدات سیاسی آن دهد. نباید از یاد برد که آن زمان، بولدوزر خلق رویت کننده خمینی در ماه به سختی می غرید و می روبید و روحانیت با دم خود گردو می شکست! اما مگر همه خلق، غرق تماشای ماه بود یا که روحانیت توانا به هر چیزی در رابطه با کسب و حفظ قدرت؟! از کجا معلوم که "ما" نمی توانست در تجدید صف آرایی ها نقش آفرین شود و دستکم بر سرعت و ابعاد حوادث موثر افتد؟

انقلاب بود و نه "قیام"!

در واپسین ماه های انقلاب، "فریاد "حزب فقط حزب الله/ رهبر فقط روح الله" و نیز حتی "ما حکومت اسلامی خواهیم" روز به روز طنین بیشتری در تظاهرات داشت که "ما" را نگران هم می کرد. اما کجا و کی چاره اندیشی؟! چون اولویت ها چیز دیگری بود. اگر هم نتوان گفت که برخورد برنامه محور به محوریت دمکراسی در اندیشه مان ناموجود بود حداقل کم مقداری و بیجان بودنش جای حرف ندارد. چیدمان سیاسی صحنه و تغییر پذیری آن پیش چپ، محبوس در قاب ذهنیت ایدئولوژیک محور بود. همه چپ را هم می گویم اعم از چپ "اردوگاهی" و غیر آن. چرا؟ زیرا این کم مد نیست که همه خطاها فقط به حساب چپی نوشته شود یا دل با "سوسیالیسم عملاً موجود" یا گوشه چشمی در آن! این "ما" برای قرار گرفتن در تراز دگر دیسی، ابتدا نیازمند انصاف است.

با آن نوع نگاه به صحنه، پرسیدنی است که کی چپ می توانست سیاست کند و اولویت سنجی و اولویت بندی مبتنی بر اقتضاهای واقعی داشته باشد؟ خمینی فقط بعد انقلاب نبود که میخ را تا ته در تابوت چپ کوبید، بلکه حین انقلاب نیز، ضمن به خدمت گرفتن نیروی "ما" در خدمت هدف خود، نه تنها حق حضور بلکه حتی حق موجودیت نیز برای آن قائل نشد! از میان این "ما"، مطرح ترینش یعنی سازمان چریک های فدایی خلق ایران به استقبال "پرواز انقلاب" شتافت و اعلام داشت که می خواهد مدرسه علوی رود تا با آیت الله خمینی دیدار کند ولی از "حضرت امام" پاسخ رد گرفت!

شاپور بختیار از سوسیال دمکرات بودنش، افتخار حضوری کوتاه مدت بهنگام جوانی در جنگ داخلی اسپانیا علیه راستگرایان فرانکو داشت و شناخت "ما" از او بر متن فعل و انفعالات جبهه ملی دوم در اوایل دهه چهل، تعلق داشتنن وی بود به جناح راست و ضد کمونیست جبهه ملی. اما در یک داوری واقع بینانه، کی و کجا چپ ستیزی او می توانست با نفرت خمینی و اسلامگرایان نسبت هر نوع چپ و حتی نوع اسلامی اش برابری کند؟ آیا در آن نقطه تعادل تاریخی از روند انقلاب، ملاک اتحادها و ائتلاف ها، تشکیل بلوک بود برای حفظ آزادی های به دست آمده بر اثر انقلاب و ائتلاف سیاسی برای برقراری دمکراسی، یا که انطباق قدم به قدم پراتیک انقلابیون سکولار با مشی انقلابی آیت الله واپسگرا؟

شکوه ایده انقلاب چنان "ما" را در تسخیر خود داشت و نیز تا آنجا که، حتی وقتی در روزهای 21 و 22 بهمن کل رژیم پیشین فروپاشید و جابجایی اجتماعی بزرگی در ایران رقم خورد، "ما" نخواست آن را انقلاب نامد! چون انقلاب، از والاترین ارزش ها در جان "ما" بود؛ اصلاً خود خود "ما" بود! و انقلابی که نتواند "ما" را در زمره صاحبان خود کند و بدتر حتی، از همان اوان "قیام" شروع به حذف کردنش بنماید، کی انقلاب نام دارد؟!

آنچه وقوع یافته بود، گویا فقط "قیام" بود و نه چیزی بیش از آن! زیرا که جابجایی ناشی از انقلاب حتماً باید به چیزی مانند جمهوری دمکراتیک منجر می شد و نه که جایگزینی تاج با عمامه. حال آنکه انقلاب، واقعیتی بود وقوع یافته که می بایست در خودش توضیح می پذیرفت: انتقال قدرت از دیکتاتوری مدرن به استبداد دینی؛ هر یک از آنها نیز با پایگاه اجتماعی سرمایه داری خاص خویش. نشستن روحانیت و سرمایه داری اسلام پناه – و بس عقب مانده و سوداگر و رانت خوار- بجای بورژوازی متکی بر دیکتاتوری پهلوی بر مسند قدرت دولتی، یک دگرگونی پر پیامد در ایران بود.

رویکرد درست!

قبلاً نیز از مبارز والا – شکرالله پاک نژاد، یاد کرده ام. او ملهم از نقش تاریخی جبهه ملی پایانه دهه 20 خورشیدی، از فردای انقلاب پشت ایده اتحاد مدافعان آزادی و دمکراسی در برابر خطر استبداد جدید ایستاد و بر باز تولید "جبهه ملی" در سیمای "جبهه دمکراتیک" با محوریت دمکراسی تاکید کرد. اما این، بازتاب چندانی میان "ما" نیافت! زیرا اگر عینیت تغییر خورده بود، ذهنیت اما همانی بود که بود و در پسا 22 بهمن، منقسم سر ارزیابی ها نسبت به خصلت بندی طبقاتی حکومت جدید. رویکرد "شکری" پاکنژاد ارزش تاریخی داشت و ای کاش که "ما" همان را بر می گزید و پیش از انقلاب نیز.

"بعد "قیام"، "ما" مشغول ارایه انواع تحلیل ها پیرامون حاکمیت جدید شد: "دمکراسی انقلابی" خط امامی، خرده بورژوازی ارتجاعی، ارگان سازش، "سگ زنجیری امپریالیسم" نوع جدید، ضد انقلاب نوین، بناپارتیسم و غیره. سخت متفرق و در ادامه حتی، بگونه غم انگیز در سیاست علیه هم! بخشی از "ما" (از جمله ما) سال نخست انقلاب ایستا در برابر حکومت تازه و آنگاه سه سالی متوهم در "شکوفایی" جمهوری اسلامی به بهای ارزان فروشی جایگاه خویش. بخش دیگر نیز در برابر خمینی اما فاقد سیاست عملی موثر بر وضع. از مجاهدین نگویم که فاجعه آفرید چه برای خود و چه همگان.

چپ، در صف آرایی های درون حکومتی جمهوری اسلامی، ابتدا روبرو با منازعه بین دولت بازرگان و "شورای انقلاب" و سپس مواجه با تقابل میان بنی صدر رئیس جمهور و حزب جمهوری اسلامی! بخشی از "ما" رسماً و یا عملاً بگونه فاجعه بار پشت خط خمینی را گرفت و بخش دیگرش زیر نام "سیاست مستقل"، خود را از این دعواهای مهم و حساس کنار کشید. اتحاد حول آزادی و دمکراسی، فرعی ترین پیشنهاد و حاشیه ای ترین موضوع بود پیش تقریباً همه چپ! اتحادی که، اگر در پیشا سقوط شاه و قبل از بر کشیده شدن خمینی به جایگاه امامت، می توانست تاثیر گذار بر روندها افتد، البته طبیعی بود که در دیرهنگامی اش به زمانه چهار میخه شدن قدرت خمینی نتواند زیاد موثر باشد. با اینهمه اگر چنین رویکردی حتی در تاخیرش هم شکل می گرفت باز بودنش به از نبود آن بود. زیرا دستکم برای برآمد سکولار دمکراسی در آینده، پایه سازی می نمود و تاسیس آن چنان اپوزیسیون نافذی را تدارک می دید که هم با "نه!" گفتن به استبداد مذهبی برنامه های آتی را اراده گرایانه جایگزین نیازهای محوری عاجل جامعه نکند و هم با هر قسم ماجراجویی از نوع سازمان مجاهدین خلق مرزی روشن بکشد. اما آدمی برای تغییر دادن وضع، اول خود باید تغییر کند!

امروز نیز رویکرد درست باز همین است: گرد آمدن حول آزادی و دمکراسی و گرد آوردن مدافعان بسیار آن پیرامون سکولار دمکراسی. "ما"، باورمندی است به ساختار جمهوری، دمکرات و سکولار و در پی تحقق آن؛ که این مهم با مشی اتحاد گسترده ملی حول آزادی، دمکراسی و سکولاریسم میسر می شود. برای گذراز جمهوری اسلامی و رسیدن به جمهوری باید از تجمیع همه خواهندگان دمکراسی گذشت و بر شعور، نیرو و اراده دمکراتیک مردم تکیه داشت.

باز اما می توان و باید که خوشه چید!

انقلاب رخ می دهد نه که تولید شود؛ رخ داده را می باید فقط نقد کرد. گذشته را نه باید بازگرداند که نمی توان هم برگرداند و نه که آن را باز آفرید که ممکن نیست؛ دیروز بازخواندنی است برای ارزیابی تاریخ از فراز آن. درنگ بر خطاها، گذشتن از دیروز است و امروزین شدن. وگرنه، دیروز در شکل پیشین کی از پس فردا آید؟! نقد صورت می گیرد برای آنکه پشت سر نهاده شده در شکلی دیگر حلول نپذیرد؛ هشدار باشی است برای هوشیار ماندن! قصد از نقادی "ما"، تنها به خود آمدن هاست در راستای سرزنده بودنمان برای برپا سازی یک ایران دمکرات، بری از تبعیض، سبز و مهد عدالت و سوسیالیسم.

گاه حرف از این می شود که اگر انقلاب دوسالی دست نگه می داشت، آن بیمار لاعلاج می رفت و در نبود او، حکومت سلطان محور نیز ناگزیر از عقب نشینی ها. این را هم می خوانیم که اگر غلیان سیاسی ایران در سال 57 چند سالی دیرتر و در زمانه رخت بربستن "جنگ سرد" سر بر می آورد چه بسا که اصلاً انقلاب پیش نمی آمد! شاید چنین می شد که می گویند. حقیقت تاریخ را اما در همانی باید جست که اتفاق افتاده است! رخدادی خاص زمان و مکان خودش که خوانش در سایه حوادث بعد خود را نمی پذیرد. بازخوانی تاریخ، به نقد آنست در وقوع یافتگی اش و پرسشگری در کردارهای حین وقوع!

اما اگر انقلاب از طریق محصول خود - جمهوری اسلامی، خسارت بسیار بر ایران وارد آورد که نه فراموش شدنی است و نه به سادگی جبران پذیر، در عوض اما با شخم زدن هایی چنین ژرف، جان ایرانی را دگرگون کرده، او را در برابر آئینه ای تمام نما نشانده و ره بر هشیاری شهروندی اش گشوده است. این انقلاب سنتی، با گسیل انبوه توده از حاشیه و "اعماق" به عرصه سیاست عمومی – ولو که برای "اسلام" و سود روحانیت- حس مشارکت جویی سکولار در حیات ملی و حضور مدنی دمکراتیک در فعالیت اجتماعی را به واقعیتی برگشت ناپذیر در امروز ایران فرارویانده است! حس خود باوری و خودبودن در گستره میلیونی، چنان از درون جام "کهنگی" بیرون زده که هیچ قدرتی را یارای به بند کشیدن دگرباره آن در ترک برداشته های متروک نیست. در شیار شیار این سرزمین زیر و رو شده، امکاناتی پدید آمده که هر جوانه آن، تناور درختی است سایبان بر سر کوشندگان دگر سازی ایران.

  • را همزمان در آسیب ها و زایش های آن باید دید؛ وگرنه چه سود "ما" را از نشستن در سوگ و مصیبت هایش و اصلاً چه فایده ایی برای ملت؟ نقد انقلاب واقع شده، برای برگیری است از زایندگی های حاصله و بیرون کشیدن مصالح از متن جامعه گذر کرده از انقلاب در راستای متحول کردن آن.

جبران تخریب های این انقلاب، در برچینی است از پسامدها و پیامدهای آن. نتایجی که به کار دگرسازی ایران آیند و چه بسیار هم هستند اینان. ارزش و اهمیت نقد انقلاب 57 و نقد "ما" بر متن آن، به اینهاست!

 

بخش: 

دیدگاه‌ها

به زیبایی تحلیل نمودید. ستاره ای پرنور بر آسمان چپ ایران! عمری طولانی را برایتان آرزومندم.
0

افزودن دیدگاه جدید