شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۵ اوت ۲۰۲۰

مهاجرت: قسمت پنجم - «روزنامه حقیقت انقلاب ثور»

۲۲ تير ۱۳۹۹

قرارشد که فردای آن روز اولین نوشته خود را تحویل آقای طنین بدهم. نخستین نوشته ام که گزارشی میدانی از مردم کوچه و بازار بود، بسیار مورد استقبال قرار گرفت؛ طوری که از فردای نشر آن قرار بر این شد که بعنوان عضوی از هیئت تحریریه روزنامه هر روز درجلسه هیئت تحریریه شرکت کنم، و نظر خود را در رابطه با مسائل مطروح شده و تعین نوع مقالات بدهم .

ساختمان مطبعه دولتی از دو قسمت جدید و قدیم تشکیل می شد؛ قسمت قدیمی که پشت ساختمان جدید قرارمی گرفت بخش حروف چینی و چاپ بود با کارمندان و کارگرانی که سالها بود در این قسمت کار می کردند. کسانی که سالها بود با حرف سربی برروی صفحات روزنامه نقش می زدند. انتشاراتی قدیمی بود با دستگاه های چاپ عمدتاً کهنه که بخشی مارک آلمان غربی داشت و بخشی آلمان شرقی. اما با تمام محدود بودن امکانات، شبانه روز کارمی گردند و عمده نیاز کشور را جواب میدادند.

ساختمان جدید، یک ساختمان نسبتاً بزرگ چهارطبقه ای بود که طبقه دوم و سوم به روزنامه «حقیقت انقلاب ثور» ارگان کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغاتستان اختصاص داده شده بود. طبقات اول و چهارم به نشریات دیگر.

بهترین روز های زندگیم در طبقه سوم این ساختمان گذشت. یک روز اطلاع دادند که فردا صبح با سردبیر روز نامه آقای کاوون در دفترشان دیدارکنم، و سپس در روزنامه مشغول کار شوم. دفتر نسبتاً بزرگ و راحتی بود با یک کتابخانه بزرگ در قسمت بالای اطاق. آقای کاوون مردی بود بسیارخوش چهره با چشمانی سبز و جثه ای متوسط، کم حرف که با نوعی محجوبیت آمیخته می شد. خوش لباس بود و جدی.

از اعضای کمیته مرکزی حزب دموکراتیک بود. شاعری شناخته شده که عمدتاً به زبان پشتو شعر می گفت.

پرسید: بیشتر دوست دارید در کدام قسمت مشغول کار شوید؟ گفتم مسلماً بخش سیاسی عرصه ای است که خود شما بهتر می دانید! در ایران در شعبه تبلیغ کار می کردم و بسیارهم دوست داشتم؛ چرا که بیشترین امکان ارتباط گیری با مردم را داشت و فکر می کنم اگر این جا شما چنین بخشی داشته باشید، بسیار مایلم در این بخش کار کنم.

قرار شد که در شعبه تبلیغ مشغول کار شوم. با هم نخست به اطاق آقای طنین که معاون روزنامه بود، رفتیم؛ مردی بود خوش لباس که بسیار گرم با من برخورد کرد. چشمان باهوشی داشت و برعکس سردبیر بسیارتند تند سخن می گفت. نوع نگاه کردن همراه با خنده و تائید پی در پی سخنان سردبیر، برایم حسی از خود خواهی خوابیده در لابلای این تائید ها را بر می انگیخت. گاه خود خواهی آدمی به شکل های مختلف خود را نشان می دهد. در پشت آن لایه تملق چنان غرور حیوانی جا خوش می کند که درچهره مغرور ترین افراد، نظیر آن را کمتر می توان دید.

شعبه تبلیغ اطاق نسبتا بزرگی بود با سه میزتحریر که من یکی از آن میزها را تصاحب کردم. ازسردبیرسوال کردم: آیا اجازه دارم که موضوعات را خودم انتخاب کنم و داخل مردم بروم و مصاحبه کنم؟

لختی مکث کرد وگفت: چرا نه؛ اگر مصاحبه خوبی باشد و رفیق طنین و مشاور روزنامه تائید کنند بسیار هم خوب می شود؛ اتفاقاً این قسمت ما در روزنامه بسیار کم داریم!

رو به معاون روزنامه کرد وگفت: هرچه رفیق خواست در اختیارش بگذارید از موتر خدمتی تا عکاس.

مسئول شعبه لطیف پدارم بود که آن روز حضور نداشت و البته او می توان گفت که بخاطر زاویه فکری که با حزب دموکراتیک داشت، کمتر به روزنامه می آمد. نهایت یک روز هم بی سر و صدا رفت و به احمد شاه مسعود پیوست.

قرارشد که فردای آن روز اولین نوشته خود را تحویل آقای طنین بدهم. نخستین نوشته ام که گزارشی میدانی از مردم کوچه و بازار بود، بسیار مورد استقبال قرار گرفت؛ طوری که از فردای نشر آن قرار بر این شد که بعنوان عضوی از هیئت تحریریه روزنامه هر روز درجلسه هیئت تحریریه شرکت کنم، و نظر خود را در رابطه با مسائل مطروح شده و تعین نوع مقالات بدهم .

در مدتی نه چندان زیاد، صفحه مربوط به نوشته های من خوانندگان زیادی یافت که به روز نامه منتقل می گردید. قبل از من یک رفیق توده ای با نام عبدالحسین، علی رجامند، نیزکه دوستی صمیمانه ای با هم داشتیم در بخش بین الملل روزنامه مشغول کارگردیده بود. کار ترجمه و نوشته های او ساده و روان در عین حال گویا و قابل درک بود. قدرت او در جمبندی یک مقاله بلند در مطلبی کوتاه و گویا ازتوانائی های او شمرده می شد و پیوسته مورد مشورت. خاطرات بسیار شیرینی را از کار درروزنامه، بخصوص با علی رجامند دارم. هنر او را که پیچیده ترین مسائل سیاسی را به سادگی آنالیز و جمعبندی می کرد می ستودم و مورد استفاده قرار می دادم.

مسلماً شرح تمامی خاطراتم از روزنامه برای خوانندگان طولانی به نظر خواهد رسید، لذا به سه خاطره که تاثیر زیادی روی من نهاد بسنده می کنم. چند ماهی از رفتنم به روزنامه گزارشی از یک محله بسیار قدیمی بنام محله «عاشقان و عارفان» که از جمله قدیمی ترین محلات کابل بود، نوشتم از درهای تاریخی که چه کسانی از آن ها عبور کرده بودند، از رواق ها و ارسی های چوبی قدیمی و دختران زیباروی کابلی که پشت این درها در انتظار گذر معشوق و نگاه عاشقانه آن ها می ایستادند.کوچه ای که محله عارفان بود و صدای چنگ و چگانه در فضای تاریخی آن می پیچید .صدای خواندن های مست عاشقان صدای همراهی عارفان با مرشد که داشت کمربند استادی شاگردی نه کم از مرشد را می بست. کوچه ای قرار گرفته برکناره جاده میوند که شاهد گذار شاهان و رزمندگانی بود که سال ها توت و گردو خوردند و به انگلیسی ها امان ندادند. حال سال هاست که دیگر نه مرشدی مانده نه مرادی نه بانگ چنگ چگانه ای!

همراه گفتگو با پیران و جوانان محله

مطلب احساسی و در عین حال نوستالوژیکی بود که کمتر بدین گونه نوشته می شد. من در روزنامه به نام ناصر می نوشتم. نوشته بعدی دیدار با تاریخ بود. گزارشی از موزه ملی افغانستان؛ تاملی بر تاریخ بزرگ و بسیار کهن این سرزمین از زمان کوشانیان از طلا تپه تا تپه شهدا، از اشرار تا مدافعان انقلاب از تاریکی تا نور و نهایت رسیدن به اطاق انتهائی که اطاق سلاح ها بود .

هرگز با وجودی که سلاح می بستم، با وجودی که می دانم در مقابله بادشمن زبانی جز زبان سلاح سخن نمی گوید، اما هرگز سلاح را دوست نداشته ام! هرگزچنین اطاق هائی که جزنشان بربریت انسان و کینه نهفته در نیام این شمشیرهاست، حسی را در من بر نیانگیخته است. سلاح هائی که به قول چخوف، حتی اگر بر دیوار نیز آویخته شوند در پرده آخر نمایش شلیگ خواهند کرد. من کلام آخر این گزارش را نه با این اطاق بلکه اطاقی که پیکره خدای عشق در آن قرار داشت، به پایان بردم. مجموعه گزارش ها باز تاب خوبی داشت. شنیدن چنین بازتاب هائی بین خوانندگان برایم بسیار لذت بخش بود. طوری که کوچکترین حسی از غربت نداشتم. اززمان فاصله می گیرم اندکی جلوتر می روم تا زیبا ترین خاطره ام در روز نامه و افغانستان را باز گو کنم. روزی که نشان صداقت گرفتم.

ادامه دارد

افزودن دیدگاه جدید