رفتن به محتوای اصلی

۸تیر و یادها!

۸تیر و یادها!
دوشنبه, 28. ژوئن 2021 - 11:17

تابستان سال ۵۰، هنوز دیپلم نگرفته بودم. با پسر خواهرم در جاده ساوه کار می کردیم و اتاقی اجاره ای داشتیم درخانه ای شبیه «خانه ی قمر خانم» در خیابان «شیخ هادی». مسیر کار روزانه ما از میدان توپخانه می گذشت و پارک شهر.  بیست و چهار ساعت کار و بیست و چهار ساعت استراحت! کارمان هم بگونه ای بود که عمدتاً صبح های زود درراه بودیم و ساک دستی ما مورد توجه پاسبانها؛ و ما هم کنجکاو این موضوع؛ آن سالها، پاسبانها بصورت دو بدو حرکت می کردند! جنبش اعتراضی درحال نضج گرفتن بود! جنبشی که در پایان سال 53 و اعلام رسمی «حزب رستاخیز» و انحلال دو حزب « ایران نوین» و«مردم» سرعت اش بیشتر و بیشتر می شد.

حضور در تهران موجب می شد که بعضی روزها به دیدن ِ«داداش حیدر» برویم در خیابان ژاله و چهارراه آبسردار، خانه ای که کتابخانه اش غنیمتی بود برای ما.

همان تابستان در کتابخانه شخصی داداش حیدر،کتاب ِ«جنگ شکردرکوبا*» را دیدم؛ کتابی که خواندنش در آن سالها جرم بود و داشتنش حبس!

یادم هست «داداش حیدر» وقتی کتاب را دستم دید، چهره درهم کشید ولی هیچ نگفت ... تکدّر خاطرش از روی علاقه بود. در فرصتهای بعد هرچه دنبال کتاب گشتم؛ نیافتم. هرچند کنجکاوی های بعد موجب گردید که کتاب را بخوانم اما تا مدتها دلخور! بودم از او.

سالها بعد وقتی اولین کتاب شعرش چاپ گردید؛ دانستم که شعر «ما غروبیم غروب» را در تیر ۵۵ سروده بود و او هم متأثربود از آن روزها وآن کتاب!

او اینگونه سروده بود:

«من از این هیمنه ی وحشت خویش

بر ستیغ جَبَل تنهایی

بانگ تکبیر برافراشته ام

ای زِ رَه آمدگان

ماغروبیم، غروب.

به سیاهی شب ظلمانی

هم چو مرداب تب آلود شده

چویکی بوته خشک

خَس وخاشاک شده

دستمان کوتاه است.

چنته مان خالی ازاین توشه ی راه

حرفهامان همه قلواره ی سنگ

دستهامان همه افتاده زکار

ویکایک پی کار خویشیم

ای دریغا که همه باخته، وامانده شدم.

زیر بار صِله ای را که خدا داد به ما

عرق شرم به پیشانی ودرمانده شدیم.

وشما تازه نفس

حرف ها توسن باد

چشمهاتان همه تک اختر صبح !

سینه ها، چشمه ی خورشید بلوغ !

شهرتان، شهر افق

شعرتان، همهمه ی طوفان است.

ای ز ره آمدگان

ماغروبیم، غروب.»

غروب داداش حیدر هم سالها بعد، از قضا  ۸تیر بود! این شاید بازی روزگار بود برای او که از دهه ۲۰ و سالهای جوانی اش در مسائل اجتماعی و سیاسی دستی بر آتش داشت...حالا همه ی آن وقایع! هم خاطره ایست و هم تجربه ای.

*.کتاب «جنگ شکر در کوبا» اثر ژان پل سارتر.

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.