کسی دیگر بر آن چهار پایه نشسته است

کسی دیگر بر آن چهار پایه نشسته است
دوشنبه, 22. اوت 2022 - 09:29

دیروز باز گذرم به بازار قره سو افتاد .همه چیز بهمان گونه که بود میوه فروشان در حال دستمال کشیدن بر میوه های خود بودند .با سبد تازه انجیر وگلابی بر پیشخوان .مردی طبق نان بر دوش از کنارم می گذرد "بگیر گرم گرم است " زنی از آن سوی بازار دسته ای ریحان بر سر دست گرفته اشاره می کند بیا! مدتی است که اورا ندیده ام یک زن روستائی سمرقندی که هم زبان است .می چرخم در مقابل زنی که بساط کتاب های قدیمی پهن کرده می ایستم .می پرسم قبل از تو زنی در این جا می نشست ؟کجاست ؟سری به تاسف تکان می دهد خواهرم بود در جریان کرونا فوت کرد . قلبم فشرده می شود حرفی نمی زنم .یک کتاب نقاشی های گوگن چاپ مسکو را برمیدارم .می خرم ورق می زنم به رنگهای شگرفی خیره می شوم .زنان مات در قاب تصویری هم رنگ خاک زرد کناره ساحل هاوائی . بیاد پیرزن می افتم با آن چهره محزون درگیر ودار مبارزه با کرونا .چهار پایه ای که خواهرش بر آن نشسته !
چند روز است که اورا می بینم ،پیرزنی نشسته بر کنار بساطی کوچک دارد خرد ریز های خانه اش را می فروشد. بر چهار پایه ائی نشسته غرق در رویای خود. چند لیوان کریستال ، تعدادی کوبلن دست دوز مندرس شده، چند کتاب و تعدادی تابلوهای چاپی زمان شوروی .تابلو هائی که در خانه هر روسی دیده می شود. 
کاری از "شیشکین" بچه خرس هائی که دارند روی شاخه شکسته درختی بزرگ بازی می کنند. تابلوی مرگ اوفلیا کار "میله" نهایت تابلوی مونالیزای "داوینچی". تابلوئی که گذشت زمان گوشه هایئ از آن را سابیده و چهره مونالیزا را مات تر ساخته است.
به سیمای پیرزن می نگرم به موهای محزون او که گذشت زمان نازک تر و سخت ترش کرده است. به دو چشم آبی کم رنگ خسته وپنهان شده پشت عینک ذره بینی. اما هنوز چهره اش رگه هائی اززیبائی روزگاران گذشته را دارد.
درمقابلش می ایستم و لیوانی رابر می دارم، تلنگری می زنم صدای زنگ دار کریستال در فضا می پیچد. "کریستال چکسلواکی است! همین سه عدد مانده است، شراب داخلش خیلی دلچسب می شود ."می خندم "ودکا چطور؟" نگاهم می کند .چیزی نمی گوید.هر سه گیلاس را میخرم.آرام شروع به پیچاندن آن ها درون کاغذ روزنامه می کند
می گویم" این مونالیزا چند ؟" نگاهی می کند لبخند ی می زند می گوید " هر چقدر دادی ! پاره شده ولبخندش دیده نمی شود.تو اولین کسی هستی که می خواهی بخری!"
راست می گوید.  مونالیزای بی لبخند به چه درد می خورد ؟ در چهره اش خیره می شوم به لب ها و دهانی که زمان شیارهای سخت خود را برکناره آن کشیده است. حال چهره و لبخند اوهم مانند این تصویر،تصویری است محو شده در زمان.
با سه گیلاس و تابلوی بیرنگ شده مونالیزا به خانه بر می گردم .سیمای پیر زن از ذهنم پاک نمی شود نوعی هم خوانی بین او واین تابلوی رنگ ورو رفته احساس می کنم .
امشب بعد سال ها دلم هوای شرابی تلخ درگیلاس خریداری شده از اورا را کرده است ! پیکی شراب می ریزم و تصویر محو شده مونالیزا را در برابرم می گذارم .شراب مرا نیک در یافته است !
خیره می شوم به تصویر زنی که داوینچی هرگز آن را نفروخت سال ها طول کشید تا ترسیمش کند .هر جا که رفت با خود برد.چه رازی در این نقاشی عجیب قرون وسطائی نهفته است ؟
راز این لبخند چیست ؟ لبخندی محو،لبخندی که به هیچ زمان ومکانی تعلق ندارد ! متعلق به دنیای ناشناسی است، بی انتها ، بی زمان ! زمانی شروع شده از ازل، امتداد یافته تا حال، تا آینده ایی که نمی دانیم. لبخندی حزن آلود و پرسش گر، حزنش ازچیست ؟
از نا پایداری جهان ؟ ازاندوه تنهائی انسان ؟ ازفانی بودن او؟ "از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ؟ به کجا می روم اکنون ؟ننمائی وطنم ؟" مولوی
آیا این خود داوینچی است پنهان شده درپشت سیمای مونالیزا که " بر آشوب ازلی صورت خود را صورت بخشیده است ؟"
این مناظرجادوئی پشت سر صخره های مریخی مه آلود، جاده های پرپیچ خم که انتهائی ندارند، این پلها که بر روی رودخانه ایی اساطیری ترسیم شده ما را به کجا می برند ؟
" ژرفای نا پیدای هستی!"
مگر جهان چیزی جز تصاویری است که می آییم نظاره می کنیم و می گذریم. مونالیزا سوال بزرگ داوینچی است برهستی !
"مجامعت عشق است، مفارقت مرگ !"
حیرت است، حیرت! این سوال بزرگ تمام هنرمندان که " ساکنین مغاک میان دو جهانند " سوال خیام است بر معمای زندگی! بر اسرارازل !
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من 
حل این معما نه تو خوانی ونه من
هست در پس پرده گفتگوی من تو
چون پرده بر افتذ نه تو مانی ونه من 
آخرین دیدار پیر است در کوی عشق در آخرین شب با مولانا که اشارت می کند بر مفارقت روح از تن. رسیدن به لایزالی جانان که هنوز مخمور شراب اوست.عیشی که در خرابات حقایق بر او می گشاید تا به بغداد جهان کوس انالحق بزند.
"از شراب لایزالی جان ما مخمور بود 
ما به بغداد جهان جان انالحق می زدیم "مولوی
حیرت مولاناست بر "بی چون"چه دانم های بسیاراست لیکن من نمی دانم که خوردم از دهان بندی کفی افیون از آن دریا " دریائی میان دوعدم" 
"من طرح های محرمانه جهان را کوه ها را دیدم که از آب ها پدیدار می شدند. اولین انسان را دیدم که از جوهر درختان بود من چهره خدای بی چهره را دیدم !" آیا این کوه ها ی پدیدار شده از آب، آن چهره بی چهره شده همانی نیست که داوینچی قرن ها قبل از بورخس می دید؟ و آن ها را در زیبا ترین اثرخود ترسیم می کرد؟ "مونالیزاتنها یک تصویرساده نیست !تصویری است اندیشگون تجلی بزرگ آفرینش انسان!عظمت انسانی که تمامی تابلو را می پوشاند. همه چیز از او آغاز می شود. عشق، زیبائی ، شادی واندوه و عظمت و بیکرانگی جهان! که انسان در مرکز آن قرار دارد.
مونالیزا شکوه انسانی است. شکوه انسانی ساده، در جامه ایی ساده که پیچ خم های پیراهن اوبا پیچ وخم های راز آمیز صحنه پشت نگاره در هم می آمیزد و راز گونگی نهفته در تصویر را عمیق تر می سازد.
مونالیزا راز آمیز است چرا که ریشه در سر آغاز دارد ! در حس های ناملموس انسانی!"به قول سزان به آن تجربه هائی آغازینی باز می گردد که این مفاهیم به واسطه آن ایجاد شده است .
راز پدیدار شدن انسان ! چونان " راز نقاشی های سزان است در ساحت سکوت ومرگ ،سکوت وایستائی جهان در قالب آغازین خود توقف میان وجود وعدم " مولو پونتی
راز آن گوی بلورینی است که داوینچی بر دست مسیح داده است ."گفتمش این جام جهان بین به تو کی داد حکیم ؟ گفت آن روزکه این گنبد مینا می کرد ." حافظ
جام بلورین اسرار آمیزی که مسیح را بر صلیب می کشد وحلاج را بر دار"جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد."
به گیلاس خالی کریستال می نگرم .آیا ذرە هائی از آن جام بلورین درون هر کریستال این جام نه خوابیده است ؟
آیا تنها مونالیزا راز بزرگ داوینچی است ؟ یا انسان وسرنوشت محتوم اوست که درسیمای مونالیزا به تصویر کشیده شده و راز بزرگ او را شکل می دهد!
آیا کد داوینچی چیزی جز حیرت و آگاهی او بر ناپایداری جهان نیست؟ آیا کد داوینچی آن پیرزنی نیست که بر چهار پایه ای درگوشه ای از جهان " بازار قره سوی تاشکند" نشسته و آخرین گیلاس های کریستال خود را همراه با تصویر محو شده مونالیزا همراه با تنهائی و لبخند محو شده خود در زمان را می فروشد؟
آیا آن چهار پایه ائی نمی باشد که در زمانی نه چندان دور معلوم نیست چه کسی بر آن خواهد نشست!

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
لطفا حروف را با خط فارسی و از چپ به راست، یعنی از آخر به اول، و بدون فاصله وارد کنید CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.