رفتن به محتوای اصلی
سه‌شنبه ۱۴ ژوئیه ۲۰۲۶
سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵

میراث یک شاهین و سوگواری غریب؛ تأملی بر واکنش بخشی از اپوزیسیون به درگذشت لیندزی گراهام

میراث یک شاهین و سوگواری غریب؛ تأملی بر واکنش بخشی از اپوزیسیون به درگذشت لیندزی گراهام

درگذشت سناتور آمریکایی لیندزی گراهام، صرف‌نظر از ارزیابی جایگاه او در سیاست داخلی ایالات متحده، بار دیگر شکاف‌های عمیق در میان نیروهای اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور را آشکار کرد. آنچه بیش از خود این رویداد جلب توجه کرد، حجم گسترده پیام‌های سوگواری، ستایش و تجلیل از سیاستمداری بود که بخش عمده‌ای از شهرت خود را مدیون دفاع سرسختانه از مداخله نظامی، افزایش بودجه نظامی آمریکا و اتخاذ سیاست‌های تهاجمی در خاورمیانه بود.

این واکنش‌ها، بیش از آنکه درباره شخصیت گراهام سخن بگویند، تصویری روشن از بخشی از اپوزیسیون ارائه می‌کنند که هنوز تغییر سیاسی در ایران را نه حاصل سازماندهی اجتماعی، مبارزه مدنی و اراده مردم، بلکه محصول فشار خارجی، تحریم‌های فلج‌کننده و حتی حمله نظامی می‌داند. در چنین نگاهی، سیاست داخلی ایران به جای آنکه موضوعی متعلق به مردم ایران باشد، به پروژه‌ای وابسته به تصمیمات قدرت‌های جهانی تبدیل می‌شود.

از «دوست ایران» تا «دوست جنگ»

لیندزی گراهام برای بسیاری از آمریکایی‌ها سیاستمداری جمهوری‌خواه با گرایش‌های محافظه‌کارانه بود؛ اما در حافظه سیاسی خاورمیانه، نام او بیش از هر چیز با حمایت از جنگ عراق، افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه، فشار حداکثری علیه جمهوری اسلامی و دفاع از گزینه نظامی شناخته می‌شود.

در سال‌های گذشته او بارها اعلام کرده بود که اگر دیپلماسی نتیجه ندهد، استفاده از نیروی نظامی علیه جمهوری اسلامی باید روی میز باقی بماند. از نگاه بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور، همین مواضع کافی بود تا گراهام به «دوست ملت ایران» تبدیل شود؛ گویی میزان دوستی با مردم ایران نه با حمایت از حقوق بشر، توسعه جامعه مدنی یا آزادی‌های سیاسی، بلکه با آمادگی برای بمباران ایران سنجیده می‌شود.

این همان تناقض بنیادینی است که واکنش‌های اخیر را به پدیده‌ای قابل تأمل تبدیل کرده است.

پارادوکس سوگواران نوظهور

شاید مهم‌ترین پرسش این باشد که چرا مرگ یک سناتور آمریکایی چنین موجی از اندوه را در میان بخشی از ایرانیان برانگیخت؟

نگاهی به پیشینه سیاسی بسیاری از این افراد، تصویری متفاوت ارائه می‌دهد. شمار قابل توجهی از آنان تا پیش از خیزش «زن، زندگی، آزادی» حضور مؤثری در مبارزه سیاسی علیه جمهوری اسلامی نداشتند. برخی سال‌ها در حاشیه امن جوامع غربی زندگی کرده، از امکانات نظام‌های دموکراتیک بهره برده و حتی در چارچوب نهادهای سنتی یا مذهبی فعالیت می‌کردند، بی‌آنکه نقش برجسته‌ای در دفاع از زندانیان سیاسی، حقوق زنان یا جنبش‌های اعتراضی ایران ایفا کنند.

اما با اوج‌گیری اعتراضات داخلی، بخشی از این طیف ناگهان به مدافعان پرشور «فشار حداکثری»، «گزینه نظامی» و حتی حمله خارجی تبدیل شدند؛ گویی راه میان‌بری برای تحقق آرزوهای سیاسی خود یافته بودند.

از این منظر، سوگواری برای گراهام تنها سوگواری برای یک سیاستمدار نیست؛ بلکه سوگواری برای فرو ریختن یکی از نمادهای امید آنان به تحقق تغییر از بیرون است.

از محافظه‌کاری مذهبی تا ناسیونالیسم افراطی

یکی از پدیده‌های قابل توجه سال‌های اخیر، جابه‌جایی سریع بخشی از نیروهای محافظه‌کار مذهبی یا سنتی به اردوگاه ناسیونالیسم افراطی است.

در ظاهر، این تغییر ایدئولوژیک بسیار بزرگ به نظر می‌رسد؛ اما در عمل، نقطه مشترک هر دو رویکرد را می‌توان در نوع نگاه اقتدارگرایانه به سیاست مشاهده کرد. اگر پیش‌تر هویت سیاسی بر محور مذهب تعریف می‌شد، اکنون همان منطق در قالب ملی‌گرایی افراطی، رهبرمحوری و دشمن‌سازی بازتولید شده است.

در این نگاه، مخالف سیاسی نه رقیب، بلکه «خائن»، «عامل رژیم» یا «مانع آزادی» معرفی می‌شود. هر صدایی که نسبت به پیامدهای جنگ، تحریم یا مداخله خارجی هشدار دهد، به سرعت به سازشکاری یا همدلی با جمهوری اسلامی متهم می‌شود.

این فرهنگ حذف، تفاوت چندانی با همان الگوهای اقتدارگرایی ندارد که سال‌هاست جامعه ایران از آن آسیب دیده است.

سیاست جنگ؛ بن‌بست اندیشه سیاسی

تجلیل از شخصیتی مانند گراهام، بیش از هر چیز نشان‌دهنده فقر راهبردی بخشی از اپوزیسیون است.

در تجربه بسیاری از کشورها، گذار موفق به دموکراسی زمانی شکل گرفته که نیروهای سیاسی توانسته‌اند نهادهای مدنی ایجاد کنند، اعتماد عمومی را جلب نمایند، برنامه سیاسی ارائه دهند و ائتلاف‌های گسترده اجتماعی بسازند.

اما جریان‌هایی که تمام امید خود را به تحریم، عملیات نظامی یا فشار خارجی گره می‌زنند، عملاً از سرمایه‌گذاری بر این زیرساخت‌ها غافل مانده‌اند.

نتیجه آن است که هر تحول بین‌المللی ــ از انتخابات آمریکا گرفته تا تصمیم کنگره، حمله اسرائیل یا موضع یک سناتور ــ به عنوان نقطه عطف سرنوشت ایران تفسیر می‌شود؛ در حالی که نقش جامعه ایران، جنبش‌های مدنی و سازمان‌یافتگی داخلی به حاشیه رانده می‌شود.

این وابستگی ذهنی، نوعی سیاست‌ورزی نیابتی ایجاد کرده است؛ سیاستی که کنشگر اصلی آن مردم ایران نیستند، بلکه بازیگران خارجی‌اند.

تجربه‌های تلخ منطقه

تاریخ دو دهه اخیر خاورمیانه هشدارهای روشنی پیش روی ما قرار داده است.

افغانستان، عراق، لیبی و سوریه هر یک به شکلی متفاوت نشان داده‌اند که مداخله خارجی، حتی اگر با شعار آزادی آغاز شود، الزاماً به دموکراسی، ثبات و توسعه منتهی نمی‌شود. در بسیاری از موارد، فروپاشی نهادهای حکومتی، جنگ داخلی، مهاجرت میلیونی، گسترش فقر و رشد افراط‌گرایی، میراث چنین مداخلاتی بوده است.

بدیهی است که وضعیت هر کشور ویژگی‌های خاص خود را دارد و نمی‌توان نسخه‌ای واحد برای همه پیچید، اما این تجربه‌ها دست‌کم یادآور می‌شوند که تغییر سیاسی پایدار، بدون مشارکت فعال جامعه و شکل‌گیری نهادهای دموکراتیک، به دشواری به ثبات و آزادی منجر خواهد شد.

از این رو، طبیعی است که بسیاری از فعالان مدنی، کنشگران حقوق بشر و نیروهای دموکراسی‌خواه نسبت به گره زدن آینده ایران به گزینه نظامی یا تصمیمات قدرت‌های خارجی با احتیاط و تردید بنگرند.

جنبش «زن، زندگی، آزادی» و منطق متفاوت تغییر

جنبش «زن، زندگی، آزادی» از جهات مختلف نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران بود. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های آن، تکیه بر عاملیت جامعه ایران بود.

این جنبش، برخلاف برخی روایت‌های برون‌محور، تلاش کرد تغییر را از دل مشارکت شهروندان، همبستگی اجتماعی، مقاومت مدنی و مطالبه حقوق بنیادین دنبال کند. زنان، جوانان، دانشجویان، کارگران، معلمان، هنرمندان و اقوام مختلف، هر یک به شکلی در این جنبش نقش ایفا کردند.

در این چارچوب، آینده ایران نه در اتاق‌های فکر واشنگتن، تل‌آویو یا دیگر پایتخت‌ها، بلکه در توان جامعه ایران برای ایجاد اجماع، سازماندهی و گسترش فرهنگ دموکراتیک تعریف می‌شود.

همین تفاوت نگاه است که شکاف میان بخش بزرگی از جنبش‌های مدنی داخل کشور و بخشی از اپوزیسیون جنگ‌طلب خارج از کشور را آشکار می‌کند.

ضرورت بازاندیشی در راهبرد اپوزیسیون

اگر اپوزیسیون ایران خواهان ایفای نقشی مؤثر در آینده کشور است، ناگزیر باید از سیاست انتظار برای «ناجی خارجی» فاصله بگیرد.

اعتبار سیاسی، نه با نزدیکی به سیاستمداران جنگ‌طلب خارجی، بلکه با ارائه برنامه، احترام به تکثر، پذیرش رقابت دموکراتیک، دفاع از حقوق بشر و ایجاد اعتماد میان شهروندان به دست می‌آید.

جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به نیروهایی نیاز دارد که بتوانند میان آزادی، عدالت، تمامیت ارضی، صلح و توسعه پیوند برقرار کنند؛ نه آنکه این مفاهیم را در برابر یکدیگر قرار دهند.

سخن پایانی

واکنش‌های گسترده به درگذشت لیندزی گراهام، بیش از آنکه درباره این سناتور آمریکایی باشد، درباره بخشی از اپوزیسیون ایرانی سخن می‌گوید؛ جریانی که هنوز بخش مهمی از امید سیاسی خود را در تحولات بیرونی جست‌وجو می‌کند.

با این حال، باید میان نقد این رویکرد و نسبت دادن آن به همه مخالفان جمهوری اسلامی تمایز قائل شد. اپوزیسیون ایران متکثر است و دیدگاه‌های متفاوتی درباره نقش فشار بین‌المللی، تحریم‌ها و حتی مداخله خارجی وجود دارد. تعمیم یک رویکرد به کل اپوزیسیون، تصویری دقیق از واقعیت ارائه نمی‌دهد.

درس اصلی سال‌های اخیر آن است که آینده ایران، هرچند از تحولات منطقه‌ای و بین‌المللی تأثیر می‌پذیرد، در نهایت به توان جامعه ایران برای سازماندهی، همبستگی و ساختن نهادهای دموکراتیک وابسته است. هیچ جنگنده‌ای نمی‌تواند جایگزین اراده یک ملت شود و هیچ سیاستمدار خارجی، هر اندازه هم با حکومت ایران مخالف باشد، نمی‌تواند مسئولیت ساختن دموکراسی را از دوش شهروندان ایران بردارد.

میراث ماندگار برای ایران، نه سوگواری برای شاهین‌های واشنگتن، بلکه تقویت فرهنگ گفت‌وگو، مدارا، مسئولیت‌پذیری مدنی و اتکا به نیروی جامعه برای تحقق آزادی و دموکراسی است. چنین مسیری دشوارتر و زمان‌برتر است، اما تجربه تاریخی نشان می‌دهد که پایدارترین راه برای ساختن آینده‌ای آزاد و آباد نیز همین مسیر است .

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید