جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۹ - ۵ ژوئن ۲۰۲۰

ته خط*

۱۹ آذر ۱۳۹۸

فروپاشی را نباید در نقطه پایانی روند دید و فقط متعلق به آن هنگام که، گسیختگی عضلات و شکسته‌شدن استخوان‌ها، نعش از نفس‌افتاده را نقش بر زمین می‌کند. این تنه ترک برداشته در جابجای خود با شیارهایی ژرف در شاخه به شاخه‌هایش، حکایت از پوسیدگی دارد و نوید فروپاشیدگی را می‌دهد.

در بررسی خیزش آبان 1398 نیاز است تا گام را از چند و چون این برآمد فراتر برد و بر حقیقتی ایستاد که پوشش ‌دهنده پیش و پس آنست. نکته گرهی در این رابطه هم، شناسایی چیستی جایگاه ایران است در پسا آبان 98 و روشن نمودن سمت دگرگونی‌ها در آن. در همین راستا و با پرتو‌افکندن بر رشته‌ای از نشانه‌ها، پاسخ نوشتار حاضر به پرسش " کجای کاریم؟" دو کلمه بیش نیست: ته خط! راهبرد درست و راهکارهای مربوطه نیز، جملگی برکشیدنی از دل همین گزاره گرهی‌ و پاره هشدارهای آمده در نوشته، مایه‌گرفته از یک چنین نگاهی و با این انگیزه که چرخش آینده‌ساز در ایران، در یگانگی با آرزوهایمان رخ دهد و آفتاب در آن بدانسان برآید که آزادی و عدالت بزاید.

تراژدی رژیم!

چهار دهه پیش جمهوری اسلامی با بیرون زدن از دل انقلابی به گستره دریای مردم، جهانی را در برابر بزرگی پایگاه و توانمندی پشتوانه توده‌ای‌اش شگفت زده کرد. امروز اما از آن اندوخته بی همتا، چیزی جز آه سرد و نفرینی گرم بر جای نمانده است. این زبانزد که می گوید انقلاب فرزندان خود را می خورد گرچه زیاده روی و جفا در حق هر انقلابی است، ولی در باره انقلاب اسلامیزه شده، براستی که گزاره ای بس نارساست! حکومت واپسگرای نشسته بر تخت شیخوخیت، دروی فرزندان انقلاب را با کشتن خودی‌ترین‌ها آغاز کرد تا اینک به جایی رسد که آستانه پایان یافتگی‌اش است.

تا سه فرزند مجاهد خلق از دو پدر عمامه دار - محمدی گیلانی حاکم شرع و جنتی دبیر شورای نگهبان کشته ‌شد، این دو فقط به این بسنده کردند تا بگویند که: می خواستند از دین جدا نشوند! پناهگاه رشید حسنی اعدامی از فدائیان خلق را پدرش ملا حسنی شناسایی کرد و با شنیدن خبر مرگ او خونسردانه دم از لزوم انجام وظیفه‌اش در راه دین زد! تکان دهنده تر، داستان مادر محمود طریق الاسلامی راه کارگری چونان "مادر نمونه" به نمایش درآمده در تلویزیون بود که در واپسین دم زندگی فرزندش به او گفت: شیرم را حلال نمی کنم!

ربع سده‌ای همه به خون و جنایت گذشت تا روند گسست جامعه از حکومت در شکاف‌هایی ژرف و گسل‌هایی چاره ناپذیر پدیدار آمد و ورق برگشت. مرگ جانگداز ستار بهشتی بر اثر شکنجه، مادرش گوهر عشقی را به چالش با حکومت کشاند و چونان نشانه‌ای از وجدان جامعه خشمگین، تحسین عمومی برانگیخت. چند سال بعد آن، دی ماه 96 فرارسید و کشور را آتش خشم فرا گرفت. در کمتر از دو سال بعد آن و در واپسین هفته آبان 98 بود که شعله‌های انفجار بیزاری 29 استان را در خود فرو برد و تا گلوله "اسلام رانتی"، سر پویا بختیاری را همانند صدها معترض دیگر داغان کرد، پدرش بی‌درنگ روبروی دوربین نشست و در فریادی رسا سخن همگان این چنین سر داد: به پسرم افتخار می کنم چرا که او در راه آزادی مردم ایران جان داد! این، صدایی برخاسته از هر کوی و برزن در امروز این سرزمین است و نشانه به ته خط رسیدن حکومتی چنگ انداخته بر گلوی ملت!

اگر درماندگی و سقوط "از کجا تا به کجا" را بتوان در زمره نشانه‌های تراژدی دانست، پس این رژیم ورشکسته به تقصیر با تراژدی روبروست. تراژدی̗ حاصله از نابودی زنجیره‌وار غیرخودی، نیمه خودی، کمتر‌ خودی و باز هم نه به اندازه لازم خودی؛ نمایش تک‌ماندگی نظامی است که اگر رهبرش زمانی در ارتفاع ماه به آسمان برده ‌شد جانشین‌اش ولی، در زمره نفرین شده ترین چهره‌هاست در ایران امروز و سزاوار هیزم برای دوزخ. رژیمی که، خون هر غیر خود مکید و بر گلوی هر منتقد خودی دندان خونین فشرد تا به تک افتادگی کنونی رسید. حکومت اسلامی شاید هنوز باورش نشود رفتنی است، مردم ولی می‌روند که این را به او بباورانند.

انقباض ولایی نظام!

این نظام از همان بدو پیدایش خود تا به امروز، فقط و فقط با فشرده تر شدن هرچه بیشتر در ولایت است که طی طریق می‌کند. این، قانونمندی حکومت دینی در خوانش شیعی آنست و ولایت مداری‌اش، ضامن چیرگی فقه و شرع بر آن. تلاش برای رهایی جمهوری اسلامی از ولایت، بدان رو بیهوده است که "رهایی" جمهوری اسلامی از چنگ ولایت پنداری بیش نتواند بود؛ جمهوری اسلامی اگر از ولایت بگسلد به پایان خود می رسد زیرا که ستون پایه‌اش درهم خواهد ریخت. مهندس بازرگان بدآموزی کرد که به نادرستی گمان برد عبای ولایت تنها برازنده خمینی است! ولی فقیه بنیانگذار که رفت، ولایت بیش از پیش رو به پا سفت کردن گذاشت! ولایت، هر ولی فقیهی را در دمسازی با خود می تراشد تا او را همساز خود کند! همه این چهل سال نشان داده که گرایش درون‌زا در این نظام، پیوسته فزونتر جاانداختن ولایت است و هرچه توانمندتر کردن آن در راستای یکه‌تاز‌تربودن. جمهوری اسلامی در سیر تثبیت کردن خود هیچگاه از راه بیرون نزده است و در اساس، به همینجایی می بایست برسد که رسیده است. ولایت، راه خود آمده تا هر نشانه مانده از جمهوری در این سرزمین را فوت هوا کند.

هم از اینرو، آنهایی که ولایت را "مشروط" خواستند و چشمداشت "نرم رفتار"ی از آن را پیش کشیدند، هیچگاه نتوانستند ولایت فقیه را فهم کنند. اکنون هم که بر اثر مچاله شدگی پندارهایشان به بن بست سیاسی رسیده‌اند، شوربختانه چیزی از به‌خود‌آمدن در خود را نشان نمی‌دهند؛ که اگر به پوچ پنداری‌شان پی می بردند چنین آشکار و پنهان نمی گفتند دیروز زمانه دیگری بود اکنون ولی وضعی دیگر! اینان فقط راهکار تازه می‌کنند نه که به بازبینی ولو اندک در بن مایه‌های نگاه خود برخیزند، بخاطر همین هم است که اعتماد بر نمی انگیزند. این کژراهه رفتگان‌، نیازمند شهامت برای بازنگری در نگاه خود هستند‌.

  • اسلامی از همان آغاز، نماد تناقضی بزرگ بود که در مانایی‌اش فقط می توانسته به سود ولایت از میان برخیزد؛ بهای حل این تناقض را جمهوریت مردم پرداخته‌ زیرا که اس و اساس این نظام به ولایت است. نه برسازی "بیت" چونان درباری بزرگ بر بنیان دین، از سر هوس بوده و نه نهاد سازی‌های نوع ولایی موازی در درازای این چهار دهه آن ناشی از تفنن در او. همه برسازی‌های این چنینی بخاطر این بوده که از جمهوری تحمیلی انقلاب بر آن، چیزی جز پوسته متروک باقی نماند. حسن روحانی، نماد واپسین مرحله از "آبدارخانه چی بودن" رئیس جمهور است در بارگاه ولایت فقیه و آبرو ریزی مجلس اسلامی در برابر حکم حکومتی، پیام‌آور مرگ نهادی از قبل شناسا به ابتر بودن. بازی‌ انتخابی و انتصابی، رخت بربسته‌ای است از دیرباز؛ "انتخابی"ها ابزار دست‌ ولی فقیه‌اند و نوع دیگری از نصب. گرچه از اول هم نسبتی میان جمهوریت و ولایت نبود؛ حالا ولی، نسبت نظام با آن اقلیتی از جامعه هم که هنوز با اوست رو به بحران دارد. ته خط واقعیت دارد! جمهوری اسلامی فقط فرزند انقلاب به شمار نمی رفت، جونده و ویرانگر اصالت‌های مردمی‌ آن هم شد و چیزی از آن باقی نگذاشت.

اصل بر همان ناهمزمانی است!

این سخن خامنه‌ای خطاب به "ذوب شدگان" که: مستضعف من هستم و شماهای دلبسته‌های جمهوری اسلامی، خود نشانه دیگری است از رسیدن به ته خط! همانگونه که رویکرد چندی پیش او برای "جوان" سازی کادر مدیریت جمهوری اسلامی نشانه دیگری بود از وحسشت به پیری رسیدن نظام! "جوان" مد نظر او نه بیولوژیک بلکه سپردن امور است در پسا خود به همانندهایی چون مجتبی، رئیسی‌ها و سرداران سپاه ذوب در ولایت. این، واپسین تکاپوی نظامی است میرا برای گشودن منفذ در محفظه‌ای بسته و رو به مرگ! جمهوری اسلامی منابع کلان تغذیه اجتماعی خود را از دست داده و خود را در مقابل نیروی اجتماعی همین منابع بکلی بی سپر کرده است. حفاظ او، فقط نیروی سرکوب است.

جمهوری اسلامی وقتی سرکار آمد از جمهوری گفت و از برگشت‌ناپذیری نظام سلطنتی 2500 ساله و با همین هم توانست ملتی بیزار از دیکتاتوری را جذب خود کند. دریغ اما که نیت و خیز آن برای ولایت مداری از چشم بسیار بسیاران پوشیده ماند. استبداد سکولار ستیز، جایگزین سکولاریسم آمرانه شد و حالا در پایان این روند، کشور ما گرفتار بدترین نوع سلطنت در خود؛ سلطنت نعلین.

جمهوری اسلامی از معنویت و طاغوت زدایی دم زد تا با این شعار برای بسیارانی از اهالی مذهب و شیفته اخلاقیات جذبه بیافریند و حتی از آنان نام پدر معنوی ملت لقب بگیرد! اینک اما میراث شوم همین سفاک بیمار، سیستمی شده سرتاپا فاسد که سوداگری و سوداندوزی زیر ردا و قبا و انیفورم ریا و تزویر در آن، تولید و بازتولیدی است همه روزه. فساد به حد انتهایی خود رسیده و همین خود، شبح مرگی شده بالای سر نظامی محتضر مرکب از جماعتی تسبیح بدست که هر دانه آن نشانه‌ای است از رشته رانت خواری‌ها.

این نظام، بیگانه ستیزی خود را در لباس ضدیت با امپریالیسم عرضه کرد و توانست مخالفان سلطه گری امریکا را یا حول خودش گرد آورد و یا برای مدتی، دستکم همصدای خود کند. حاصل نهایی این بیگانه ستیزی و دشمن تراشی از سویی استقلالی شد هستی سوز و از سوی دیگر دخالت‌های اسلامی ضد ملی در برونمرز. اکنون ولی، کابوس شکست حتی در این برنده‌ترین بازی‌ که داشته است‌، خواب از چشم او می‌رباید.

جمهوری اسلامی از استثمار مستضعف توسط مستکبر سخن گفت و بیشترین پایگاه خود را هم میان طبقات و اقشار محروم جست. دی 96 و آبان 98 اما نشان داد که مهیب‌ترین دشمن او، آنهایی‌اند که کلبه و خانه خویش را مدیون حاشیه شهرها هستند. نظام رانت‌خوار ملهم از نئولیبرالیسم و در همانحال اما مستضف نواز به شکل گداپرور، بدل به بزرگترین دشمن مستضعفان شده و همین را هم می‌باید نقطه پایان آن خواند.

تجربه این چهل سال نشان می‌دهد که هر آن چهار چهره آرایی‌های رژیم، ناپایدار بوده‌اند و ته کشیده‌اند. این پدیده در اصل خود، همان دایناسور ناهمزمانی بود سربرآورده در ایرانی از صد و سی سال پیش سمت گرفته سوی جهان مدرن! این نظام هر روز بیشتر در آنی چهره می‌کند که بوده و هست، یعنی در واپسگرایی! اگر جمهوری اسلامی بازگشت مشروعه بوده برای بیرون راندن گفتمان مشروطه از ایران، اکنون اما این مشروعه در پایان خود قرار دارد و مردم ایران با هر خیزی آماده‌تر می‌شوند برای بیرون ریختن این کهنگی ای که چسبیده حلقوم‌شان است. بادکردگی شکم این هیولا، به زره و جوشنی است که بر تن دارد و نه نشانه قدرت او که بیانگر انزوای مرگبارش.

پائین و وسط در می آمیزند!

بیشتر نیروی اجتماعی اعتراض به قلدری ولی فقیه در "جنبش سبز"، اقشار متوسط جدید مقیم کلان‌شهرها بودند. معترضانی به تحقیر شدگی حقوق‌ شهروندی‌شان توسط قدرت، که با گرد آمدن زیر هژمونی بخشی از متعلقین به نظام دینی خواستار گشایش پرونده تقلب انتخاباتی، پایبندی جمهوری اسلامی به اجرای کامل قانون اساسی‌ خودش و رعایت میزانی از آزادی‌ها و دمکراسی شدند. شیوه مبارزاتی برگزیده‌شان نیز، عمدتاً "راهپیمایی سکوت" بود. در آن جنبش، خبری از تهیدستان نبود که نخستین اولویت‌ آنها را نان تشکیل می‌دهد.

خیزش دی 96 اما به تهیدستان تعلق گرفت و قدرت صد شهر شورشی در آن، مدیون پتانسیل اعتراضی فرودستان. حرکتی که مایه از سختی معیشت داشت، با شتابی شگرف رنگ سیاسی یافت و نظام را نشانه رفت. آغازش اگر با بازی‌های درون حکومتی بود، کنترل آن ولی به سرعت از دست صحنه‌گردانان اولیه خارج گردید و صحنه به تمامی دست مردم افتاد. گرچه در آن تک و توک "الله اکبر"ی هم شنیده شد، صدای عمده شورش اما در فریاد علیه جمهوری اسلامی بود که طنین انداخت. مطالبات محوری در آن با کار و نان رقم خورد و سمت طغیانش بیزاری از "ژن برترها". پیام این خیزش که شکل شورشگرایانه داشت، گسست آشکار تهیدستان از نظام بود.

خیزش آبان 98 را اما اگر هم نشود به لحاظ بدنه اجتماعی‌‌اش سنتزی از 88 و 96 نامید در نیمه سنتز بودنش و دقیق تر، در اینکه آغازی شد برای بهم پیوستگی این دو، کمترین تردید روا نیست. این خیزش، نیروی عمده خود را از تهیدستان کلان شهرها و شهرهایی از 29 استان گرفت و نیز از بخش‌هایی متعلق به اقشار متوسط رو به فقیرترشدن در وجود جوانانشان که عموماً بیکارند و بی چشم انداز. آبان 98 خودجوش بود و نه تنها بری از هرگونه حضور سودجویانه فلان یا بهمان گروهبندی حکومتی در خود برای بهره گیری از پتانسیل اعتراضی جهت خواباندن مچ رقیب، بلکه مواجه با اتحاد کل سیستمی که آن را سخت به هراس انداخت. حرکتی از همان آغاز، کاملاً سیاسی، علیه همه حکومت و بی هیچ "الله اکبر" در خود و با شاخصه اصلی‌ توامان نان و آزادی. راهیپمایی را آرام انجام داد، از تجمع معترضانه موضعی بهره برد و نیز از فرط خشم منفجر شد. حرکتی بود خود رهبر و ستاد ارتباطی‌اش، شبکه‌های اجتماعی.

خیزش آبان 98 ادامه روندهای تاکنونی در مناسبات جامعه با جمهوری اسلامی است ولی در همانحال، نقطه عطفی برای آغاز یک پایان!

اندک اندک جمع مستان می‌رسند!

ویژگی دیگر خیزش مردمی در واپسین هفته آبان 98، گره خوردگی حرکت سراسری بود با حرکات تبعیض ستیز. حرکاتی که در اعتراض به تبعیض علیه جمهوری اسلامی قدبرافراشته‌اند و کلکسیونی‌ان از حرکات تبعیض ستیز در وجود و متن اقدامی سراسری.

برآمدها علیه تبعیض جنسیتی طی سال‌های اخیر که در حرکات نمادینی چون "دختران خیابان انقلاب"، شهامت نمونه‌وار "سپیده قلیان" و تراژدی "دختر آبی" برکشیده شد، مهر و نشان خود بر این خیزش فراگیر را بگونه انکارناپذیر کوبیدند. در فضای فوق امنیتی و سرکوبگری وحشیانه جمهوری اسلامی، دختران شجاع نشان دادند چه میزان آمادگی برای فداکاری در مبارزه با نظام نهفته در وجود خود دارند و چه رزمندگان قابل اتکاء از صحنه‌اند. حال آنکه در خیزش دی ماه 96 نمی‌شد از برآمد خاصی در این زمینه سخن گفت.

شاخه‌های جنبش تبعیض ستیز اتنیکی کشور نیز با خیزش آبان 98 درهم آمیختند و پدیده‌ای را شکل دادند که مدتی بود زیر سایه قرار داشت. در جریان جنبش سبز 88 جز حرکاتی محدود در کردستان، چیزی از حمایت این مناطق از حرکت تهران و اصفهان و شیراز را در معرض دید نگذاشت و در دی ماه 96 هم کمابیش چنین ماند. خیزش اخیر اما ورق را برگرداند. بیشتر ستمدیدگان معترض به تبعیضات ملی در مناطق کرد و عرب نشین و اذربایجان با این خیزش همراه شدند و سهم بزرگی از جانباختگان خیزش را شامل شدند. درهم آمیختگی جنبش سراسری برای نان و آزادی با حرکات تبعیض ستیزانه در کشور، آغازی است برای یک پایان و پایانی بر رویکردی غیرسازنده در مبارزه علیه تبعیض ملی.

جمع مستانی مست از تلخ‌وش تبعیض که د ارنداندک اندک سر می‌رسند تا در متن حرکت سراسری بهم بپیوندند!

از هلال شیعی تا بدر مردمی!

همزمانی شعار "ایران برو بیرون" در عراق و لبنان با فریاد جمهوری اسلامی برو پی کارت در ایران، نشانه دیگری از پایان کار است با پیام خاصی که همراه خود دارد. اولی از پسزمینه‌های همین دومی است و دومی چونان پرسشی ملی.

این واقعی است که غرب و مخصوصاً امریکا و نیز کشورهای منطقه با برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی مشکل دارند، مسئله گرهی در چالش آنها با یکدیگر اما، نه اتم بلکه توسعه طلبی اسلامی و تولیدات مبتنی بر"عمق استراتژیک" آن در کشورهای منطقه است. برنامه‌ای که، خرج بسیار دارد و فشار کمرشکن بر صندوق دولت می‌آورد تا بناگزیر منتقل بر دوش نحیف مردم و در درجه نخست توده‌های میلیونی تهیدست شود. سوی دیگر این برنامه، پیش آوردن سیاست واکنشی تحریم‌های سهمگین اقتصادی توسط امریکاست که فقط مردم به تنگنا نمی کشد بلکه دولت متکی بر درآمد نفت را هم عاجز از فروش کافی به بهای معمول می‌کند تا منجر به ته کشیدگی صندوق و بی پشتوانه شدن بودجه شود. واکنش حکومت در قبال این واکنش، "اقتصاد مقاومتی" است و پیامد آن، گران‌تر شدن دو تا سه برابر قیمت بنزین و از این طریق، تحمیل گرانی باز بیشتر بر مردم. این یعنی، بیشتر خالی شددن جیب مردم تا ته کشد و شورش در پی آورد!

"هلال شیعی" اکنون در وضعی نیمه تاریک قرار دارد. جمهوری اسلامی هر بادی در آن کاشت تا محصول بدر اسلامی موعود از آن را بچیند، اکنون اما طوفان می‌درود! در سوریه سنگرهایش یا با بمباران اسرائیل و یا رسیدن سهم شیر به روسیه یک به یک از دست می‌روند، در لبنان بهمراه حزب الله سرازیری شکست طی می‌کند و کنسولگری‌هایش در بصره و نجف عراق، کشوری که بزرگترین امید سردار سلیمانی‌اش به آن بود در آتش می‌سوزند. مبارزه درونمرزی مردم ایران و مبارزات مدنی برونمرزی در لبنان و عراق، هلال را نرسیده به آرزو برای کامل شدگی ماه در افول ‌برده‌اند. جای آن، بدر مردمی رو به پرتو افکنی گذاشته تا چشم خفاشان را بیازارد و از کار اندازد!

سیاست خارجی محکوم به شکست جمهوری اسلامی، نشانه‌ای از پایان خود آنست؛ چون ولایت اگر از تعرض اسلامی بیفتد، می‌پژمرد و می‌میرد.

نصیحت یا سیاست؟!

خط اصلاح طلبی در جمهوری اسلامی گرچه از مدتی پیش دچار ورشکستگی است، نقطه پایانش را ولی در همین آبان 98 بود که در سیمای نمایه‌هایی بس روشن به نمایش گذاشت. به چند نمونه نمادین اشاره ‌کنم تا از آن نتیجه بگیرم.

سید اصلاحات – خاتمی، با شلیک آخرین گلوله بر شقیقه راس "معتبر" این خط که خود حضرتش باشد فقط خود را نکشت، بلکه با "خیانت" به بخش زیادی از شیفتگانش، صفوف از هم‌گسیخته اصلاح طلبان را داغان‌تر نمود. او با تسلیم‌طلبی رسوایی برانگیزش در برابر ولی فقیه و ستایش از جایگاه وی بر متن سرکوب خیزش، مشی تعلیقی اصلاح نظام میان زمین و آسمان را بکلی دود هوا کرد!

‌از رفتار برده‌وار "فراکسیون امید" بگذریم که حتی ارزش صرف وقت برای بازشناسی هم ندارد؛ افزار دست ولی فقیه‌اند و تابع حکم حکومتی‌. درنگ بر رفتار آن اصلاح طلبانی باید باشد که به "رادیکال" بودن مشهورند و در رابطه با همین خیزش آبان 98 دو بیانیه انتشار دادند. بیانیه‌هایی حاوی همدردی با مردم سرکوب‌شده ولی سکوت محض در قبال ولی فقیه و ولایت! میان اینان، بیشتر هم سخنرانی تاج زاده خصلت‌نما بود که گرچه در آن، خطرات ادامه سیاست‌های نظام برای کشور و نیز عواقب این سیاست حتی برای خود حکومت به بست‌رسیده بخوبی تشریح ‌شده بود، دریغ اما از یک حرف مشخص در آن! سراسر نصیحت و توصیه بود برای جلب الطاف راس حکومت، بی هیچ پرداختن و پردازش به سیاست مشخص! و چرا؟ چون اصلاً سیاستی برای برون رفت از وضع موجود در چنته ندارند و بدان خاطر نیز ندارند که، قادر به دل‌کندن از این نظام‌ نیستند! البته عناصر صادق و مستعد بازاندیشی آنها، گام دیگری به نقطه تصمیم نهایی نزدیک شده‌اند و به ناگزیر نزدیک‌تر هم خواهند شد؛ نقطه عطف هم چیزی نیست مگر مرزبندی با ولایت فقیه و پیوستن به سکولاریسم در عین حفظ دین باوری‌‌هایشان.

اصلاح طلبان حکومتی همانند اصلاح طلبان سکولار حامی خود، لازم است بر این حقیقت درنگ بورزند که از پاسخ به یک پرسش مرکزی نتوان گریخت. این پرسش که، آیا این نظام اصلاح‌پذیر است یا ‌باید در موزه تاریخ بنشیند؟ آنان بی تعیین تکلیف با این، تنها شکست و تسلیمی پیاپی تجربه خواهند کرد و درجازدن‌ میان باتلاق ولایت فقیه را. گفتمان و عمل اصلاح طلبی در جمهوری اسلامی در پایان خود قرار دارد و این خود، نشانه‌ای از پایان‌یابی جمهوری اسلامی!

جمهوری اسلامی بی ولایت؟!

شیخ کروبی و مهندس موسوی نیز - این نمادهای "سبز"، پیام‌هایی در رابطه با خیزش مردمی فرستادند.

شیخ شجاع می‌خواهد در کنار مردم باشد، ولی چون نمی‌خواهد جسارت ورزی‌‌اش محدوده نظام را درنوردیده و از آن فراتر رود، مردد باقی می‌ماند. مشکل او با خودش و مشکل جامعه با او، در اینست که با جمهوری اسلامی بی ولایت هم – که خود این البته توهمی بیش نیست – فاصله دارد. او از ولی فقیه خامنه‌ای گذشته است، نه که هنوز از وجود ولی فقیه و اصل ولایت فقیه! آرزو بکنیم بگذرد.

مهندس اما جدا از بدهی بزرگش در رابطه با دهه "طلایی" 60 و اوج آن کشتار 67 که همچنان سر جای خود باقی است، در وفاداری به حقیقت و بازاندیشی در اندیشه‌اش پیش می‌آید و پیش می‌راند. او در عبور از اصلاح طلبی به تحول خواهی پیوسته است، چون جسورانه از ولایت بگذشته است. خیزش آبان نشان داد که وی دیگر در کادر ولایت فقیه تعریف‌پذیر نیست و در اکنون خود، نشسته در ایستگاه جمهوری اسلامی بدون ولایت. امید که در وفاداری به مردم، این ایستگاه را هم پشت سرنهد.

این سئوال هنوز باید پاسخ بگیرد که الحاق "سبز" به خیزش‌های دی ماه‌ و آبان ماه، آیا فقط در بهم پیوستن ناگزیر بدنه‌ها رخ خواهد داد یا رهبرانی از "سبز" هم این هم‌شدگی نیازین را همراه خواهند شد؟ در هر حال "سبز" اگر بخواهد طلوعی دیگربار داشته باشد، دیگر با همانی نمی‌تواند بدرخشد که دهسال پیش در آن خموشی گرفت. آن "سبز"، تعلق به دیروز سپری شده داشت و عروج‌ امروزینش اما به اینست که، بتواند خود را در مولفه‌ای از طیف تحول‌خواهی سکولار دمکرات بشناساند.

ناجی، خودمان هستیم!

در زمینه رویکرد حکومت‌های مرتبط با جمهوری اسلامی در قبال این خیزش- اعم از مخالف و یا شریک - کم مکث شده است. روسیه و ترکیه به انگیزه حفظ محور مقابله با امریکا‌، از گسترش اعتراضات ابراز نگرانی نمودند و رسماً طرف جمهوری اسلامی را گرفتند! چین به شیوه مالوف همیشگی از سکوت موذیانه‌ نان خورد. ترامپ تاجرباشی اما و دولت‌های منطقه‌ای درگیر با جمهوری اسلامی، آن را "فرصت" تلقی کردند به امید اینکه تهران اسلامی در برابر فشارهای داخلی پای معامله بیاید. اما تا حکومت جمهوری اسلامی، خیزش مردم را منتسب آنها کرد و کماکان بر مشی "دشمن محوری" کوبید، به رویه قبلی‌شان برگشتند. پومپئو، برایان هوک و خود ترامپ دیگربار آتش توپخانه گشودند و وزیر مخابرات حکومت اسلامی را تحریم نمودند. شاید هم پشت پرده معاملاتی در کار باشد! رفتار آنها منطقاً منطبق بر منافع آنان بوده و هست. مبارزه مردم ایران برای ترامپ‌ها حکم وسیله دارد.

از اروپایی‌ها هم تا ده روزی واکنش چشمگیری دیده نشد! اینجا هم محاسبات سیاسی مبتنی بر منافع، نسبت به موضوع حقوق بشر تقدم داشت و یافت! مسئله آنها اصلاً هم سبک و سنگین کردن بار و وزن حرکت مردم ایران نبود، زیرا که موضوع ایران از پرونده‌های باز و فعال بر روی میز کار روزانه ستادهای فکر و اقدام در این کشورهاست. تاخیر دستجمعی آنها برای موضع‌گیری را، نه نشانه ناروشنی و نبود سیاست بلکه بیانگر سیاست معین آنها باید دید! عدم تحریک جمهوری اسلامی و باز نگهداشتن دروازه معاملات با آنان، انگیزه رفتاری اروپایی‌هاست و تصادفی هم نیست که شش کشور اروپایی همین چند روز پیش اعلام کردند به "اینستکس" می‌پیوندند.

خیزش آبان 98 یکبار دیگر باید نشان داده باشد که ناجی فقط خودمان هستیم! دولت‌ها در عمل به منافع خود، آماده چرخش بر اساس هر اقتضایی هستند. روآمده‌ها بر متن این خیزش مردمی، دیگربار درستی آن رویکردی را به اثبات رساند که سیاست را بر "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من" باور دارد و در مقابل، ورشکستگی گزینه‌ای را نشان داد که به عاملیت تعیین کننده خارج در امور ایران چشم دوخته است. امید که این تجربه، پایانی یا دستکم تعدیلی باشد بر اینکه امید به دیگری بسته نشود!

باز هم "همه با من"؟!

سلطنت طلبان کوشیدند تا بر این خیزش سوار شوند و آن را یک "قیام" برای بازگشت سلطنت جابیندازند. در این آژیتاسیون بیشترین کمک به آنها را هم جناب خامنه‌ای پریشان خاطر مرتکب شد که با فرمایشاتش حسابی آنان را باد زد.

اینکه یک نیروی سیاسی بکوشد خود را با این یا آن برآمد سیاسی مرتبط کند، بجای خود چیز عجیبی نیست و جزیی از سیاست به شمار می‌رود. بحث اما بر سر آن انحصار طلبی بیمارگونه‌ای است که جریان سلطنت خواه چونان حامی این خیزش در متن تظاهرات برونمرزی از خود به تماشا گذاشت. حضرات هنوز غوره نشده، داعیه مویز بودن دارند! پرچم شیر و خورشید پادشاهی در ابعاد چند متر در چند متر را بر بام تظاهرات‌ها می‌افرازند و با شلوغ کاری مانع از به گوش رسیدن شعارهای دیگر جریانات سیاسی می‌شوند. همان داستان "همه با من" خمینی را به تکرار برخاسته‌اند و نمی‌خواهند ‌بدانند که یک چنین خیالاتی دیگر سرابی بیش نتواند بود.

گرچه اینجا جای سخن تفصیلی پیرامون سلطنت نیست، اما مفید است بر یکی دیگر از آسیب‌های وارده بر سیاست در ایران، یعنی میدان گرفتن سلطنت طلبان از سر برکت جمهوری اسلامی هم تاکید بشود. این طیف در طول چهل سال گذشته سه فاز را پشت سر گذاشته است.‌ فاز اول به سرکردگی عقاب‌های شاهنشاهی کسانی همچون اویسی‌ها که پرونده‌شان در پایان دهه 60 و ناشی از ناکامی و کهولت تقریباً بسته شد. فاز دوم شکل گیری جریان لیبرال منش مشروطه خواه به رهبری داریوش همایون بود که گفتمان متعادل و لیبرال در این طیف را پدید آورد. فاز سوم اما به دهه هشتاد و نود بر می‌گردد که ورود گروه وسیعی از سرخوردگان دو حرکت اصلاح طلبی ناکام و "سبز" سرکوب شده به خارج، برای رضا پهلوی پایگاهی تازه نفس زیر گفتمان "آریا پرستی" فراهم ساخته است. این جریان نه از اصالت‌های نیروی متعلق به فاز دوم برخوردار است و نه حتی فداکاری‌های کارکشتگان فاز اول را دارد که امیر و وزیر و وکیل شاه بودند! اینها شیفته ورود عامل خارجی در همه اشکال آن به ایران برای تعیین تکلیف‌ هستند و سخت هم تشنه انتقام از هر غیر خود. انحصار طلبی اینها به جای خود هشدار دهنده است، گرچه هنوز نه چیزی به بار است و نه به دار!

فروپاشی!

همه چیز حاکی از به پایان رسیدن است. بزرگترین دستاورد آبان 98 را باید در نشاندن همین پیام در جان خیل ایرانیان دانست؛ انبوهی که، در ذهن و روان خود از جمهوری اسلامی گسسته و گذشته‌‌اند.

تابستان گذشته کنگره نخست حزب چپ ایران(فدائیان خلق) بود و ساعات مربوط به بررسی پیش نویس سند سیاسی توسط کنگره. در گرماگرم بحث، عزیزی که از نظر سیاسی با همدیگر بسیار نزدیک هستیم به من گفت: سند گرچه بسیار خوب تنظیم شده است، ولی شاید آوردن گزاره "شروع فروپاشی جمهوری اسلامی" در آن زود باشد. این عزیز را گفتم که اولاً در سند صحبت از "شروع" است و نه پایان و دوم هم اینکه باید منتظر تکرار دی 96 ها بود! آبان 98 نشان داد که نه تنها آن انتظار واقعی بود و در فرازی بمراتب بالاتر از قبل، بلکه خیزش آبان 98 نیز نشانه‌ای است از تکرارهایی دیگر در مارپیچ تکوین تحولات ایران. فروپاشی را نباید در نقطه پایانی روند دید و فقط متعلق به آن هنگام که، گسیختگی عضلات و شکسته‌شدن استخوان‌ها، نعش از نفس‌افتاده را نقش بر زمین می‌کند. این تنه ترک برداشته در جابجای خود با شیارهایی ژرف در شاخه به شاخه‌هایش، حکایت از پوسیدگی دارد و نوید فروپاشیدگی را می‌دهد. اگر دانستنش آسان نیست که این مشرف به موت با کدامین باد و طوفان درهم خواهد شکست، به ته رسیدن حیاتش را اما باید یقین داشت که باوری است بارآور.

مردم، تاب تحمل بیش از این را ندارند؛ کاسه صبرهمگانی لبریز است و این حکومت رسیده به ته خط!

--------------------------------------------

* این نوشته در دو ماهنامه میهن شماره آذر و در ماه ۱۳۹٨ آمده است.

 

 

بخش: 

افزودن دیدگاه جدید