چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ - ۳ مارس ۲۰۲۱

خاطره دو دیدار – در ۵۰ سالگی جنبش فدایی

۰۲ اسفند ۱۳۹۹

پس از انقلاب ۵۷ – اوایل بهار ۱۳۵۸ خیابان ۱۶ آذر، در داخل ستاد یکی از رفقا اطلاع داد، یک نفر در بیرون با تو کار دارد. هنگامی که بیرون آمدم، به یک زن چادری که نزدیک باغچه حیاط ایستاده بود، اشاره کرد و گفت او سراغ ات را گرفته. بطرف زن که چادر سیاهی بر سر داشت رفتم. وقتی نزدیگ شدم، چادرش را قدری کنار زد، او را بلافاصله شناختم. ادنا ثابت (پری) بود.

یکم- پیش از انقلاب ۵۷ – پس از آزادی از زندان، مدتی نزد دوستان عزیزم زری و مهران در خیابان سلسبیل نزدیک به خیابان آزادی زندگی می‌کردم. در یک روز که از قضا مادر و خواهرم از اصفهان به دیدنم آمده بودند، زنگ در بصدا در آمد. از پله ها پایین آمدم و در را باز کردم. با تعجب فریبرز را جلوی در دیدم، با همان لبخند جدی همیشگی که عاطفه ناگفته ای در آن بود. بی اختیار، اما با احتیاط اورا در آغوش گرفتم و صورتش را بوسیدم. واکنش او در عین صمیمیت از من کم هیجان‌تر بود. به او اطلاع دادم که در خانه تنها نیستم و با شنیدن پاسخ او که، ایرادی ندارد، به اتفاق بالا رفتیم. در اتاق دقایقی از شدت بهت و خوشحالی غرق تماشای یکدیگر بودیم. از آنچه پیش از دستگیری و پس از آخرین دیدارمان تا آن لحظه بر من گذشته بود، از دستگیری، بازجوئی، زندان و دیگر رفقای مشترک، برایش نقل کردم. سپس از او سراغ برخی رفقای صمیمی و مشترک که من از آنها خبر نداشتم ، را گرفتم. رفقایی چون حسین قلمبر و یا فرزاد دادگر. او در پاسخ گفت؛ همه سالم و خوب هستند و برای شرح بيشتر، قرار دیگری گذاشتیم و از هم خداحافظی کردیم. پس از رفتن فریبرز، خواهرم از من پرسید: او که بود؟ گفتم حسین. و بعد بدون اینکه منتظر واکنشی از سوی من باشد، با لحنی شادمانه گفت: او فریبرز صالحی بود! واقعیت این بود که او مثل اکثر خانواده ها در آن دوران، به دوستان و رفقای ما ارج می‌گذاشتند و هرچند برخی از خانواده ها خیلی از کارهای ما را قبول نداشتند، اما یک همبستگی ناگفته و در عمل قابل اطمینان، با ما داشتند. بنابراین تعجبی نبود، او که قبلا عکسهای فریبرز را دیده و خبر مخفی شدنش را شنیده بود، حالا وی را باز بشناسد و از اینکه او را زنده مقابل خود می‌بیند، خوشحال شود.

فریبرز صالحی

با فریبرز، اول بار در کلاس ۱۱ دبیرستان آشنا شدم. با هم همکلاس بودیم. مسیر مشترک خانه و مدرسه و گفتگوهایمان در بین راه، در باره همه چیز و اندک اندک رقابت درسی که به تدریج به یک نوع حس رفاقت و همبستگی و احترام بین ما تبدیل شد. البته او همواره نسبت به اشتیاق من به ورزش، اینکه در اکثر زنگ های تفریح مدرسه فوتبال بازی می‌کردم و یا در تعطیلات تابستان در باشگاه تمرین کشتی میرفتم، با انتقاد طنز گونه، "بیهوده" می‌دانست. من هم متقابلا و به طنز او را فاقد هرگونه استعداد ورزشی می‌دانستم! بگذریم از اینکه ۲ سال بعد با ورود به دانشگاه هر دو در برنامه های کوهنوردی شرکت می‌کردیم، او هم در واقع از همرهان کاری "بیهوده" شده بود! نزدیگی و دوستی ما پس از دوسال آخر دبیرستان، در دانشگاه در ابعاد و اشکال ديگری ادامه یافت.

فرزاد دادگر، نشسته سمت چپ

چند روز بعد، پیش از آنکه سر قرار فریبرز بروم، مقداری پول حدوداً ۴ هزار تومان آن زمان، تهیه کردم و با وانتی قراضه ای که آنموقع در اختیار داشتم، سر قرار فریبرز رفتم و به اتفاق به سمت کن - سولقان حرکت کردیم. در همان ابتدا پول را به او دادم، تا چنانچه‌ به هر دلیلی، مشکلی برایمان پیش آمد و ناچار به جدا شدن بشویم، پول پیش او بماند. در راه فریبرز از مخفی شدن و روز ها و ماه های دشوار زندگی در خانه تیمی، از مراقبت های ضرور، از کمبود امکانات مطالعاتی و از نقد همان چیزهایی که می‌خواندند و در عین حال از تلاش برای حفظ خود در مقابل یورش ساواک سخن گفت. بعد صريحا به نقد مبارزه مسلحانه و جزوه ای که گروه آنها به قلم تورج حیدری بیگوند تهیه کرده، اشاره کرد. و اضافه نمود که او و همه دوستان مشترکی که من میشناسم مثل، حسین قلمبر و فرزاد دادگر و چند رفیق دیگر همه در این گروه بوده و مبارزه مسلحانه را رد کرده اند.

 فريبرز صالحی، نشسته سمت چپ

در حال رانندگی و در عین حال مراقب اینکه کسی به ما مشکوک نشود و رد نخوریم، در حالیکه با دقت تمام گوش به حرفهای فریبرز، تا نزدیکی سولقان پیش رفتیم. در آنجا توقف کوتاهی کردیم و رو به او گفتم، من و خیلی از رفقای مشترکمان هم مشی مسلحانه را رد کرده ایم، اما بعد چی؟ مکث کوتاهی کرد و آرامتر از همیشه گفت: ما به حزب توده ایران پیوسته ایم! شنیدن این جمله در آن زمان و در آن فضا، گرچه خودم هم منتقد مشی مسلحانه بودم، اما مثل فرود آمدن پتکی بر سرم بود، اما قابل مقایسه با شوک و اندوهی که با شنيدن خبر کشته شدن حمید و یاران در آن تابستان داغ سال ۱۳۵۵ در حیاط زندان اوین، بر ما حادث شد، نبود. برایم قابل تصور بود که باید "مشی" سازمان را نقد کرد و از طریق این نقد وبا اتکای به همان نیروهای فدایی تبار، سازمان را به یک سازمان سیاسی تبديل کرد، و نه اینکه به حزب توده پیوست! در زندان ادامه مشی مسلحانه برایم بطور جدی زیر علامت سؤال بود، و نه آرمانخواهی جنبش فدایی، اما حرف های فریبرز در تایید همان آرمانخواهی، اما ادامه راه با راه و روش رقیب ما در جنبش چپ ایران، که صادقانه بگویم اطلاعات من در آن زمان، با داوری‌های نه چندان مثبت نسبت به حزب توده ایران بود.

فریبرز با خونسردی و آرامی، استدلال می‌کرد، وقتی یک حزب سیاسی چپ با همان آرمان‌های سازمان وجود دارد، صحیح نیست سازمان سیاسی موازی ایجاد کرد، و بر درستی راهشان تاکید می‌کرد. برعکس مسیر رفت که با اشتیاق به حرفهایش گوش میکردم، در برگشت، در فضایی اندوهگین، گاهاً توأم با سکوت، به استلال‌هایی او توجه کافی نمی‌کردم، و بیشتر در تلاش بودم، تفاوتی که اکنون میان خودم با فریبرز حس می‌کردم را بهتر درک کنم. آيا در آینده راه ما از هم دیگر جدا می‌شود، تفاوت راه او با راه من در چیست؟

هنگام خداحافظی پولی را که به او داده بودم، به من برگرداند و گفت: تو این پو ل را با تصور اینکه من هنوز عضو سازمان هستم به من دادی.

پول را دوباره به او برگرداندم و گفتم: تو هنوز مخفی زندگی میکنی و بیشتر از من آنرا لازم داری. همدیگر را در آغوش گرفتیم و از هم خداحافظی کردیم.

از راست: تورج حیدری بیگوندی - ابوالحسن خطیب - فرزاد دادگر - حسین قلمبر

فریبرز همراه با تورج حیدری بیگوند، حسین قلمبر و فرزاد دادگر و چند تن دیگر از جمله ابوالحسن خطیب در سال ۵۵ با رد مشی مسلحانه از سازمان انشعاب کرده و به حزب توده ایران می پيوندند. تورج حیدری بیگوند و توسط عوامل ساواک شاه کشته می‌شوند. فریبرز، فرزاد و حسین قلمبر (سیامک)، ابوالحس خطیب توسط جمهوری اسلامی اعدام می‌شوند.

*****

ادنا ثابت

دوم، پس از انقلاب ۵۷ – اوایل بهار ۱۳۵۸ خیابان ۱۶ آذر، در داخل ستاد یکی از رفقا اطلاع داد، یک نفر در بیرون با تو کار دارد. هنگامی که بیرون آمدم، به یک زن چادری که نزدیک باغچه حیاط ایستاده بود، اشاره کرد و گفت او سراغ ات را گرفته. بطرف زن که چادر سیاهی بر سر داشت رفتم. وقتی نزدیگ شدم، چادرش را قدری کنار زد، او را بلافاصله شناختم. ادنا ثابت (پری) بود. آخرین بار ۴ سال قبل در بهار ۱۳۵۴ قبل از دستگیری، اورا در یک برنامه کوهنوردی دیده بودم. از ورودی های سال ۵۲ بود و به سرعت جذب اتاق کوه شده بود. صراحت، جسارت و چشمان آبی اش، او را از سایرین متمایز می‌کرد. در همین برنامه، ضمن انتقادات تندی که نسبت به عدم مشارکت دادن دخترها در مسؤلیت های اتاق کوه داشت، در راه بازگشت از قله از فضای صمیمانه و اعتماد برانگیز روابط بچه ها در اتاق کوه، که در انتخاب انسان تأثیر دارند، صحبت کرد. گرچه شنیدن انتقادات او برایم خوشایند نبود، اما این حرف‌های او انتقال پیام و حس دیگری بود.

در کنارش لب باغچه نشستم. احوالم را پرسید، من هم از حال او پرسیدم و تعجب خود را از اینکه، چرا پس از انقلاب، اینگونه لباس پوشیده و احتمالا هنوز مخفی است، به او گفتم. با لحنی که اثری از آن جسارت گذشته در آن نبود، گفت که ارتباط اش قطع شده، و پیش از آنکه من فرصت واکنش و سؤال از او داشته باشم، ادامه داد، که ارتباطش را قطع کرده اند. و ادامه داد: ارتباط با سازمان برای عضوی که اعتمادش را به رهبری و مشی سازمان، از دست داده به صلاح نیست. او در عین حال که صادقانه قطع ارتباط با سازمان را پذیرفته‌ بود، به شرح سختی ها و دربدری های خود، پس از قطع ارتباط اشاره کرد. همانطور که برایم نقل میکرد، چادرش قدری کنار رفت و ادنا مثل گذشته با شلوار جین (یا شلوار معمولی اما به رنگ سرمه ای) و بلوز یا تونیک رنگ روشن و کوتاهی که روی شلوارش انداخته بود، اما روسری شبیه مقنعه بر سر داشت. و ادامه داد که بالاخره با کمک یکی از بچه های دانشگاه با یکی از سازمان‌های موسوم به خط ۳ تماس گرفته و اکنون در ارتباط با آنها قرار دارد. در پاسخ به سوال من که پرسیدم، نمیخواهی بچه ها را ببینی؟ گفت؛ نه!

مدت زیادی کنار هم نشستیم، گاه بهم نگاه میکردیم و گاه مشترکاً و بدون هدف به آمد و رفت "بچه ها" به ستاد، که بعضاً برای هردویمان آشنا ‌بودند، خیره شدیم. پس از چندی به نشان خدا حافظی، دستم را فشرد؛ به او گفتم اگر کاری داشتی میتوانی من را اینجا پیدا کنی.

او را دیگر ندیدم. در سال ۱۳۶۰ خبر اعدام او را در روزنامه خواندم.

*****

همراه با پاسداری از مهر و عواطف دیرینه،ارجگذاری و احترام به جوانانی که در این ۵۰ سال گذشته با آرمانخواهی انسان‌دوستانه، از راه‌های گوناگون، برای آزادی، عدالت و سوسیالیسم تلاش و مبارزه کردند، حداقل دینی است که نسبت به آنها باید ادا کنیم.

یاد و خاطره این عزیزان گرامی و ماندگار باد!

بخش: 

دیدگاه‌ها

منهم بسیار ارج می گذارم به یاد یاران. وفاداری به دوستی ها، به پیمان ها و با یارانی که دیگر در میان ما نیستند.
مجتبی عزیز این کار را با نوشتاری صمیمانه انجام داده است که به دل می نشیند.
نامشان زمزمه نیمه شب مستان بادغ
که نگویند از یاد فراموشانند.
0

رفیق جان دست مریزاد. و بارک الله به معرفتت. بسیاری از رفقای سابقِ این کاروان مشترک، حتی از یاد آوری گذشته مشترکمان هراس دارند چه برسد به دست نوازش کشیدن به دل های دردمان که علیرغم جدائی ها هنوز یگانه می طپد ابا دارند.
ممنون رفیق جان. چه اشکی از من در آوردی. دست و قلمت را می بوسم.
0

مجتبی جان،
با درودهای گرم و بهترین آرزوهای انسانی دستت را می فشارم.
امروز خاطره دو دیدار را با علاقه بسیار خواندم. پیش از این هم نوشته ات از اتاق کوهنوردی دانشگاه صنعتی شریف را خوانده بودم. هر دو نوشته و عکس های منحصر بفردش مرا براستی در درون تکان داد. باز سیما و خاطرات جمعی از بچه های آشنا در وجودم بیدار شد و مرا با خود به فضای زیبا ترین، پاک ترین و پرشورترین روابط انسانی برد. من با همه بچه های منشعب، بخصوص با فریبرز و فرزاد جدا از کار مشترک حزبی، روابط دوستی خوبی داشتیم. یاد همه عزیزان جانباخته گرامی باد.
0

افزودن دیدگاه جدید