رفتن به محتوای اصلی

رحمان

که بهار ز توست
چند گامی مانده تا بهار!
می گُدازد بر مدارِ خویش
زمستان
افق دیدم انتها ندارد
وای..اگر عشق نبود
به دیدارم که بیایی..
این نیز می گذرد
دنیایِ واژگون
انتهایِ شب را می شمارم
جنونِ مرگ
چشمانم روشن شد
مانده قابی کهنه در نگاهم
نگاهم بال می‌زند
کهریزک قتلگاهی در آخر دنیا
همه کارت‌ها سوختند
پهنه های تنهایی
بگذار باران ببارد
از میانهِ شب
در انتظارِ باران
چشمان بیدار
نخستین شکوفه  بدون بهار
ببار باران
دوباره باز می گردیم
پشتِ کلمه ها
زیر پایمان را خالی کردند
قلبهایِ شعله ور
زمستان عقیم
شبِ شهر
در رثایِ زنانِ میهنم